
نوبت کیست دیکته امروز، بچه ها ؟!
نویسنده: سارا
کسی نمی خندد

صدای خنده توست
وقت مسواک زدن
بستن بند کفش
کشیدن خط چشم
نگاه مرا می شکند
صدای خنده توست
اشکی از چشم زنی در تاکسی
به مقصدی نا معلوم
فرو می غلتد
صدای خنده توست
مرزی می کشد میان من و همه
که نمی دانند
خنده چه رازی نهفته دارد
می خندم، می خندم
نه به کسی، چیزی یا هرچه
دلم سخت فشرده است
صدای خنده توست این
صدای خنده توست.
سارا

عصر بود
مثل تمام عصر ها ی خالی
سارا از پله ها دوید آمد
کتاب ها را ریخت روی زمین
روی آنها با لا وپایین پرید
با شکلات روی دیوار
قناری کشید
وقتی می رفت
زد توی سر من و گفت
مجسمه ها هم می خندند
خاک بر سر تو.
…سارا دوست ۵ ساله من است.
و برعکس
گاهی از صدای خنده ام
گریه ام می گیرد
و بر عکس
بی ربط: چرخ ها می چرخند آدم ها اگر نچرخند…
خوب له می شوند.
شب

شب بود
ارتش ها
بر سینه ام رژه می رفتند
چکمه ها سنگین
مردی پیدا نبود
آذر
نان سنگک
نان تافتون
نان داغ
نان ما
نان آجر
نان داغ
داستان دود سرشب نوشته پاگرد
از مرحلهی نخست داوری
مسابقهی بهرام صادقی گذشت.
ای یار
آه درخت بودن
درخت بودن ای یار
ریشه هایم در سینه تو
خاک تو
برگ هایم دست به آسمان می سایند
چشم براه است ستاره ام
ای وای ستاره ام
ای وای قلب تو
قد بکشم آیا؟
تاب نیاورد تنه ام آیا؟
آه درخت بودن
درخت بودن ای یار
بی ربط: به شمع نگاه کردن گاهی به آدم آرامش و تمرکز
می دهد.
پاییز
باران می آید
برخورد قطرات درشت باران
با درختان و زمین
باران می آید
بی واهمه و یک ریز
پنجره را باز می کنم
دستم خیس نمی شود
هوا صاف است
چراغ را خاموش می کنم
همسایگان می گویند
خوابیده ام
تمام شب باران می آید
.
.
بی ربط:
به نظرم از آنجا که نمی شود در مورد همه چیز فکر کرد و احساس
داشت در مورد همه چیز هم نمی توان نظر داشت اما رسانه های
شخصی جدید می توانند توهم دانایی و افتخار به حساب آمدن را
بی زحمتی تا حدی به آدم ببخشند.
.
محبوبه
تشت را به سمت من می کشد
سابه ها روی دیوار حمام
رقصی موهوم بر معبدی کهن را
میان دود های مقدس
آغاز می کنند
آهو به دام افتاده
بازوهایم را محکم گرفته اند
میله را فرو می کند
بغض زنانگی ام می شکند
خون از دیوارهای تشت بالا می آید
مردان قبیله گردن شکار را له کرده اند
سر آهو بر دست ها آویزان است
چشمان درشتش برگشته اند
به رحم من خیره نگاه می کنند
به دیواره رحم محکم تر ضربه می زند
میله در قلبم می چرخد
دیگر به جایی چنگ نمی زنم
در همهمه اوراد مقدس
روی پوست گاو است شاید
قانون با خون آهو نوشته می شود
جشنی با شکوه بر پاست
مردان قبیله بالا و پایین می پرند
به صورتم آب می پاشد
جنین در خون شناور است
چشمان آهو
خاموش شده اند.
حیات و هویت
جاری است حیات
در چشمان من می جوشد
لبانم را می بوسد
بر پوستم می چرخد
بر قلبم
چون مومنان که کعبه را،
طواف می کند
و بر وجود من سجده می کند.
…گفتن بعضی چیزها ساده است اما زندگی کردنش….
اصالت به ریشه نیست، اصالت به سنتز است.
(ادگار مورن، متفکر فرانسوی)
