باران

به پسرم فکر کردم
دیدم
حالا بزرگ شده
چشم ها یش شبیه من
و لبهایش…
گفتم
شاید صدایش به من رفته باشد
و نگاهش…
آخ
جه بازیگوشانه می خندد جادوگر!
با آن منگوله کلاهش
به خودم می آیم
هوایی است امروز ها!
من که هیچ پسری نداشته ام
من که هیچ وقت باردار نشده ام
انگار یاد نگاهی افتادم
یاد لب هایی !

مفسد فی الارض

منم
آن که سنگسار می شود هر روز
در فاصله شعر گفتن هایش
و پیامبران به کتابش حسودی می کنند
منم
حوایی که سیب می چرخاند
تن خدایان را می لرزاند
و بهشت را از چشم می اندازد
منم
سزاوار تمام دشنام ها
گناه تر از آن که در وصف آید
مغضوب آن ها که شرع سنگ شان کرده
ـ و نه گمراهان ـ
منم
خراب
شاعر
آبروی زمین

چشم بندی

چشم هایم را باز می کنم
یک خرس پنبه ای خم شده
ــ عروسک هایش را سارا ریخته روی تخت باز ـ
خرس انگار نمی داند
ببوسد مرا یا نه
چشم هایم را می بندم
من هم نمی دانم
چشم هایم را باز می کنم
رفته است انگار
سر شب شاید
و روز شده دوباره
چشم هایم را می بندم
پس انگار دیشب بود
بهترین روز زندگی ام گویا
چشم هایم را باز می کنم
پنجره صلیب می کشد و چشم می بندد
ماه انگشتان خورشید را می بوسد
آهسته می گوید
شب بخیر سارا

مادر روسپی خوبم

تنت گاهی کبود
گاهی سرخ
تنت رنگین کمان است مادر
صد تومانی های ما
بوی عطر های مردانه می دهد
نانوا با ما مهربان نیست مادر
بزرگ می شوم
برایت شربت سینه می خرم
برای خواهرم مداد رنگی هزار رنگه می خرم
رنگین کمان به آسمان بر می گردد
و شبها کنارت خواهیم خوابید

جنایت

بی‌لرزش دل اگر
بگویی دوست دارمت
و روا داری
خشونتی چنین هولناک
به عشق
بخواهی داشته‌باشی‌اش تنها
بر سرشانه‌هایت
روحی را
ای ژنرال فاتح
ساده بگویمت
یعنی نسل‌کشی
یعنی تمام بشریت را
در اتاق گاز رها کردن
چراغ را خاموش کن
اما هرگز به خواب نمی‌روی
با این دست‌های نوازشگرت
که بوی جنایتی مخوف می‌دهند
تو می‌توانی
جنگ جهانی سوم را
به راه بیاندازی
بی لرزش دل حتی

زندگی من

مرا دوست نداشته‌باش
من هنوز به دنیا نیامده
دل به مردی مرده دادم
که قبرش سنگ نداشت
… چه مردی!
مرا دوست نداشته‌باش
مرد من ـــ که روزی عاشق زنی مرده بود ـــ
زیر پایم خفته‌است
و مرا به هزار اسم آشنا صدا می‌زند
… چه صدایی!
مرا دوست نداشته‌باش
من دنبال زیباترین جمله ام
برای سنگ مزار او
و پیدا کردن تاریخ تولدش
… چه تولدی!

هیچکس

شبی صدایم کرده بودی برگ!
یادت هست ؟
چرا سر بر گردانم؟
مگر من برگ بودم؟!
این باد
مرا به حیاط تو انداخت
مرا با خود برد باز
مگر من برگ بودم؟!
این همه که دوستم داشتی
چرا نگفته بودی
چرا صدایم کرده بودی برگ؟
چرا جوابت را داده بودم؟
مگر من برگ بودم؟!
(حافظ می گوید شعر اینجا تمام می شود
ولی دوست دارم ادامه بدهم )
سبز و پرهیزگار و زرد
رنج درختان را
می بارم بر زمین
برگ، برگ، برگ، برگ
شاید آرام گیرد قلبم
نکته: قسمت داخل پرانتز جزو شعر نیست
حافظ، مهربان شاعری است که شعر هایم را
نقد می کند، من در این مورد با او موافقم ولی
باز نتوانستم تکه آخر را حذف کنم.