خاطر جمع

شاد زی با سیاه‌چشمان شاد / که جهان نیست جز فسانه و باد

ز آمده شادمان بباید بود / وز گذشته نباید کرد یاد

من و آن جعدبوی غالیه‌بوی / من و آن ماه‌روی حور‌نژاد

نیک‌بخت آن کسی که داد و بخورد / شوربخت او که نخورد و نداد

باد و ابر است این جهان فسوس / باده پیش آر هر چه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز / هیچ‌کس، تا از او تو باشی شاد؟

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب / هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟

رودکی

.

نهال گفت دنیا جای عادلانه‌ای نیست و با همین جمله پرونده‌ی کهنه‌ی کتابی بسته شد.

در مصاحبه‌ای لاسلو کراسناهورکایی داشت می‌گفت انسان حیوان است، صلح را نمی‌فهمد، خشن و بی‌رحم است. فیلسوفی که در میزگرد بود می‌گفت نه انسان روح دارد، عاطفه دارد و فلان و بهمان.

فکر می‌کنم کراسناهورکایی نویسنده‌ی اهل لهستان که می‌گوید انسان حیوان است، می‌داند چه می‌گوید. ناشر ایرانی-امریکایی که هم که می‌گوید نویسندگان ساکن ایران در جامعه‌ای دور از تمدن زندگی می‌کنند و بلا بلا بلا هم می‌داند چه می‌گوید،‌ خوشحالم تمام شد.

آنچه اذیتم می‌کرد هم دیگر تمام شد.

چیزی را که همیشه می‌دانی گاهی حین کار فراموش می‌کنی.

دایره‌ها و مسند خورشید

میم گفت بدی‌های آدم‌ها بیشتر تو ذهن آدم می‌ماند. گفتم نمی‌دانم. گفت شین را یادت هست؟ شین مرده بود. گفتم قلب صادقش را. گفت اذیت شدی. به استکان چای نگاه می‌کردم. گفت مغروری. استکان چای را گرفتم جلوی نور. نور عصر می‌رفت که تمام شود. گفت بمباران دیوانه‌مان کرد. استکان چای را گذاشتم توی نعلبکی. چرا نمی‌رفت؟ چرا مرا با دست‌های نازک آفتاب تنها نمی‌گذاشت. چرا این همه صدا بود. چرا صداها همه از یک منبع بیرون می‌آمدند.

دایره‌ها را نصف کردم. نصفه‌ها را هم نصف ‌کردم. چهار تا یک چهارم ‌شدند. روزهای بیشتری دوام می‌آورند.

 دایره‌ها تمام می‌شدند.

آفتاب می‌ماند.

.

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی / فراز مسند خورشید تکیه‌گاه من است

فارغ

در اصفهان در جمعی می‌خواستم در مورد جای دیگری بودن حرف بزنم، طبق روال بدترین حرف ممکن را زدم. کلمه‌ای کاملاً بی‌ربط. در ذهن خودم ربط داشت،‌ اما آن بیرون معنایش چیز دیگری می‌شد. بی‌توجهی. هنوز یادم می‌آید خنده‌ام می‌گیرد. بعد دوستی گفت شما خودت اصلاً خلاف این حرف هستی.

از این هم باز خنده‌ام می‌گیرد.

جای دیگری نشستن. جای دیگری بودن. از دنیای دیگری به دنیا نگاه کردن. وقتی جوانی آهنگی گوش می‌دهد که تو آن را دوست نداری، بتوانی بفهمی چگونه او این آهنگ را دوست دارد. توان شناخت دیگری. توان بیرون آمدن از خود.

زندگی کوتاه است.

به مجرد اینکه شروع می‌کنم به توضیح دادن خودم ذهنم می‌گوید بیکاری؟

شهریور آغاز می‌شود، اولین و آخرین شهریور ۱۴۰۵.

دست‌ها به سلمان رشدی ربط داشت. گفته بود سانسور مثل این است که دست‌های کسی را قطع کنی و مجبور شود با پا بنویسد و بعد بگویی خوب می‌نویسد. دیدم دست‌ها در نوشته‌هایم تکرار شده است. بعد شاید نوشتم درباره‌اش.

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب / آزاد ز خاک و باد و آتش و آب

خیام