شاد زی با سیاهچشمان شاد / که جهان نیست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان بباید بود / وز گذشته نباید کرد یاد
من و آن جعدبوی غالیهبوی / من و آن ماهروی حورنژاد
نیکبخت آن کسی که داد و بخورد / شوربخت او که نخورد و نداد
باد و ابر است این جهان فسوس / باده پیش آر هر چه باداباد
شاد بودهست از این جهان هرگز / هیچکس، تا از او تو باشی شاد؟
داد دیدهست از او به هیچ سبب / هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟
رودکی
.
نهال گفت دنیا جای عادلانهای نیست و با همین جمله پروندهی کهنهی کتابی بسته شد.
در مصاحبهای لاسلو کراسناهورکایی داشت میگفت انسان حیوان است، صلح را نمیفهمد، خشن و بیرحم است. فیلسوفی که در میزگرد بود میگفت نه انسان روح دارد، عاطفه دارد و فلان و بهمان.
فکر میکنم کراسناهورکایی نویسندهی اهل لهستان که میگوید انسان حیوان است، میداند چه میگوید. ناشر ایرانی-امریکایی که هم که میگوید نویسندگان ساکن ایران در جامعهای دور از تمدن زندگی میکنند و بلا بلا بلا هم میداند چه میگوید، خوشحالم تمام شد.
آنچه اذیتم میکرد هم دیگر تمام شد.
چیزی را که همیشه میدانی گاهی حین کار فراموش میکنی.
