میم گفت بدیهای آدمها بیشتر تو ذهن آدم میماند. گفتم نمیدانم. گفت شین را یادت هست؟ شین مرده بود. گفتم قلب صادقش را. گفت اذیت شدی. به استکان چای نگاه میکردم. گفت مغروری. استکان چای را گرفتم جلوی نور. نور عصر میرفت که تمام شود. گفت بمباران دیوانهمان کرد. استکان چای را گذاشتم توی نعلبکی. چرا نمیرفت؟ چرا مرا با دستهای نازک آفتاب تنها نمیگذاشت. چرا این همه صدا بود. چرا صداها همه از یک منبع بیرون میآمدند.
دایرهها را نصف کردم. نصفهها را هم نصف کردم. چهار تا یک چهارم شدند. روزهای بیشتری دوام میآورند.
دایرهها تمام میشدند.
آفتاب میماند.
.
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی / فراز مسند خورشید تکیهگاه من است
در اصفهان در جمعی میخواستم در مورد جای دیگری بودن حرف بزنم، طبق روال بدترین حرف ممکن را زدم. کلمهای کاملاً بیربط. در ذهن خودم ربط داشت، اما آن بیرون معنایش چیز دیگری میشد. بیتوجهی. هنوز یادم میآید خندهام میگیرد. بعد دوستی گفت شما خودت اصلاً خلاف این حرف هستی.
از این هم باز خندهام میگیرد.
جای دیگری نشستن. جای دیگری بودن. از دنیای دیگری به دنیا نگاه کردن. وقتی جوانی آهنگی گوش میدهد که تو آن را دوست نداری، بتوانی بفهمی چگونه او این آهنگ را دوست دارد. توان شناخت دیگری. توان بیرون آمدن از خود.
زندگی کوتاه است.
به مجرد اینکه شروع میکنم به توضیح دادن خودم ذهنم میگوید بیکاری؟
شهریور آغاز میشود، اولین و آخرین شهریور ۱۴۰۵.
دستها به سلمان رشدی ربط داشت. گفته بود سانسور مثل این است که دستهای کسی را قطع کنی و مجبور شود با پا بنویسد و بعد بگویی خوب مینویسد. دیدم دستها در نوشتههایم تکرار شده است. بعد شاید نوشتم دربارهاش.
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب / آزاد ز خاک و باد و آتش و آب
گوزنی هستم که شاخهایش را به او برگرداندهاند من دستهایم را دوست دارم حتی اگر بسته باشند
.
کسی یادش هست من این را کی نوشتم. در پاگرد گشتم نبود. در کتابهایم هم نبود. یادداشتها و دفترهای قدیم آنقدر زیادند و پریشان که اگر بروم دنبالش دیوانه میشوم، اما فکر کنم سال ۱۳۹۴ به بعد باشد و البته قبل از ۱۴۰۰، از هر نظر موضوع بیاهمیتیست، جز از نظر خودم.
میان تمام تراژدیهای صبح تا شب و شب تا صبح، زیبایی آسمان امروز تهران را هیچ عکسی نمیتواند نمایان کند. آسمان خوشرنگ و روشن است، برف سیمین روی کوههای ساعت هشت صبح میدرخشد. همزمان هزار شادی و اندوه در سینهام میجوشد. به بهرام بیضایی و کلمات محکم و خوشآهنگ و خویشاوندش فکر میکنم، کلماتی که پیوندند، کلمات خویشاوند، کوه و دشت و آسمان آبی و پیکار و جنگ و دوستیاند. به سالها و قرنها پیوستگی فکر میکنم.
میانهی شبنشینیِ شب چله پویان فریاد زد «اول دی است حالا.» ساکت شدیم، به ساعت نگاه کردم دوازده شب بود درست و عقربهها روی هم، اول دیماه. از پویان پرسیدم کی ده سالت میشود؟ چشمانش درخشید و گفت «همین ماه دی، ده ساله میشوم.» برگشتیم به حرف و حدیث. آن لحظه ثبت شده بود به هوشیاری پویانِ نه ساله. در ذهنم شعر فروغ را مرور میکردم.
برای من چهلمین روز هم هست و البته آخرین روز پاییز. در خیابان به سمت جنوب میروم. خورشید آن بالا روبهرو میدرخشد. طلایی نور از میان برگهای زرد چناران در هست و نیست میرقصد.
سپاهی با پرچم بنفش و نشان گرگ، سپاهی با پرچم زرد و نشان اسب، و سپاهان بسیار دیگر، آماده میشوند برای لشکرکشی، برای پیروزی و نامآوری. آخرین روز پاییز است و فلسهای درخشان حرکت میکنند.
بیخبر از احتمال انقراض پیکرش بر فراز کوهپایهها و جنگلها
میگردد میگردد
پی جفت، پی برگ، دنبال نفس زدن
دم و بازدم
دم و بازدم
تا آخرین نفس را میکشد درون
و میسوزاند
آخرین دم را
در خون سرخ فرسوده
نگه میدارد تا آخرین لحظه
شاخهای بلندش را
تاج بزرگ حیات را بر سرش
.
او نمیمیرد مانند آخرین گوزن زرد در تاریکی بوتههای گَز
.
او در لحظهی موعود
صادق و مستقر
بر سمهای دویده و دوندهاش
جان میدهد
چون اولین گوزن زرد بر زمین
همپیمان
زانو زده کنار تاج بزرگ حیات
.
.
.
ساعت سه صبح بیستوپنج مهر ۱۴۰۴
.
.
وقتی رسیدم استانبول، میانهی حملهی اسرائیل به ایران، پیامم را جواب ندادی. گفتم شاید استانبول نیستی. بندها کشیده شدند. اولین ضربه. رسیدم تهران، روز آتشبس، پیامم را جواب ندادی. کشیده شدند بندها. ضربهی دوم. میخواستم زنگ بزنم ف. پرسوجو. ترسیدم بداند. خبر داشته باشد از تو. بندها کشیده میشدند. ص. پیام داد. گفتم پس هر وقت چراغ صفحهات روشن شود، یعنی تو رفتهای و چراغ روشن شد. خدانگهدار سپینود.