صبح درخشان

کمی از ساعت شش صبح گذشته است. پنجره را باز می‌کنم. ورزش و بعد قهوه. سارا آهنگی برایم فرستاده که خاطره‌ای را به یادم می‌آورد. می‌آیم برایش بنویسم که، شروع پیام: سارا جانم، مرا متوجه موضوعی می‌کند. بعد آقای بولگاکف که شب پیش تا دیروقت می‌خواندمش قدم دوم را برمی‌دارد. فکر می‌کنم چه صبح درخشانی و آن‌چه در ذهنم شکل گرفته را یادداشت می‌کنم.

دیروز بیش از صد نفر را در اینستاگرامم بلاک کردم. تبلیغاتی و چرند بودند. همیشه هستند و خواهند بود. کسی هم از دسته‌ی حاضرآماده که شعر نیست و اشاره دارد به مارسل دوشان، نوشته‌ای که اسم ایستگاه‌های خط یک متروی تهران بوده را برداشته و به‌ عنوان شعر جایی نوشته است با تمسخر. با خودم همین را گفتم: همیشه هستند و خواهند بود.

دسته‌ی حاضرآماده، دسته‌ی شعر نیست. دسته‌ی حاضرآماده به مارسل دوشان ربط دارد.

حالا از این نگاهِ گیج بگذریم، خنده‌ام می‌گیرد که بخواهم به چیزی که ده سال پیش نوشته‌ام برگردم. همیشه باید به تاریخ نوشته‌ها دقت کرد.

صدای پرندگان و صدای صبح.

احترام

شعری از کتابم برداشته شده و روی کیسه‌هایی چاپ شده است. در این مورد با من صحبت نشده است. به من حتی خبر نداده‌اند. بدتر این‌که نامم را تغییر داده‌اند. اعتراض کرده‌ام، پاسخی نداده‌اند. این رفتار درست نیست.

حکایت نوشتن رمان

 به ماه خرداد که برسیم، یک سال می‌شود که گفته‌ام در حال نوشتن رمان هستم. گفتن این حرف برایم فشار زیادی داشت و با معرفی سایت حامی این فشار رو چند برابر کردم. دوستانی برایم نوشتند و حمایت کردند؛ با مهربانی و لطفِ بسیار نوشتند. حسی دو گانه داشتم، نگرانی که چطور منِ منزوی دارم برنامه‌ام را جار می‌زنم و شور که مهم نیست بگذار بر خلاف قالبِ خودت حرکت کنی. هر طور نگاه کنم، به‌روشنی خودم را درگیر کردم.

حالا فکر کردم، خرداد‌ماه که برسد دیگر از سایت حامی بیرون بیایم، اسامی کسانی را که حمایت کردند برای خودم نگه دارم و باقی کار را در همان سکوت قبل پیش ببرم.

اسم‌هایی در این لیستِ عزیز وجود دارند که روشنم می‌کنند.

در مورد خود رمان: طرح‌ها و یادداشت‌های بسیاری نوشته‌ام، اما هنوز کار بسیاری در پیش است. این مدل نوشتن با نوشتن‌های قبلی‌ام بسیار فرق دارد. می‌توانم بگویم مضطرب و نگرانم می‌کند که باید مسلط بودن را تمرین کنم. گاهی با نوشتن جمله‌ای قلبم از جا کنده می‌شود.

گزارش

شک و تردید همیشه با من بوده و هست. در نهایت برنامه‌ی نوشتن رمان را به زبان آوردم. کار سختی بود. از مرزی نامرئی گذشتم. حالا پروژه‌ام روشن است. کسانی در جریان‌اند، حمایت کرده‌اند و دوست دارند این کار به پایان برسد.

نوشتن این رمان زمان‌بر است. خواندن بسیار می‌طلبد، نوشتن و نوشتن بسیار نیز.

دو سال؟ سه سال؟ پنج سال؟ نمی‌دانم.

بسیار ممنونم از پشتیبانی دوستان دور و نزدیک، بسیار ممنونم

چه می‌توانم بگویم! باید کار کنم.

درباره‌ی یک رمان، زنی که در خواب و بیداری راه می‌رود


Dream, Hiroshi Tachibana

قدیم‌تر، شعرهایم را در پاگرد می‌خواندید و بالطف نظر می‌دادید. جای دیگری برای نوشتن نداشتم.

بعدها کتاب‌هایم را در صفحه‌هایی گذاشتید و به دوستانی هدیه کردید. مهم‌ترین دل‌گرمی من بود.

از سال ۱۳۹۴ مشغول نوشتن چه کاری هستم؟
می‌توانید به این صفحه بروید و درجریان کار این رمان باشید.

سارا محمدی اردهالی

حامی

طمأنینه

آرام گرفتن، قرار گرفتن، آرامش، قرار، سکون، سنگینی، وقار، مکث، آهستگی،

کندی، متانت، تانی، آرامیدن، آرامیدگی، نرمش، درنگ، سبکی، سکون، سکون قلب.

پیش رویت

دگران صورت بر دیوارند

نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند

دامن دولت جاوید و گریبان امید حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند

اول اردیبهشت ۱۳۹۹

یادگار پدربزرگ

آن سال وقتی از سفر برگشتم، چمدان‌ها را بردم خانه و به دیدنش رفتم.

این شعری بود که با حال خوش برایم خواند:

زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم / نذر کردم که هم از راه به می‌خانه روم

خندید به شیوه‌ی خودش و حرف زدیم، آخرین کلمات بود.

هر وقتی می‌توانم آن روز و آن لبخند را فراخوانم.