«به‌زانو‌در‌آوردنِ‌گذشته»

زنجیره‌ یا چرخه‌هایی هستند که از گذشته می‌رسند به یک انسان. یک مشکل مدام تکرار می‌شود؛ در یک خانواده، در یک روستا، در یک شهر، نمی‌دانم تا کجا می‌شود ادامه داد این رشته‌های قدیمی و محکم را.

ارثی که سبب بدبختی می‌شود. یک نوع نفهمی. «خانواده‌ی ما این‌طور فکر می‌کند، قبل از انقلاب هم ما این‌طور بودیم.» اصرار بر این‌که ما خانوادگی اهلِ تجدیدِ نظر نیستیم. ما صد سال است که به فلان چیزِ غیرمنطقی/آسیب‌زننده اعتقاد داریم و کمر بسته‌ایم به این موضوع فکر نکنیم.

می‌شود قدمِ‌ دیگری برداشت، می‌شود تکرارِ گذشته نبود، می‌شود شرمنده بود از کاری که بر اساسِ اشتباهی انجام شده و مسیر را تغییر داد.

یک‌بار وسطِ بحثی سین از پدربزرگش پرسید: «چرا زیرِ آن نامه را امضا کردید؟» پدربزرگ کمی مکث کرد و آسوده گفت: «خریت!»

این «به‌زانو‌درآوردنِ‌گذشته» اصطلاحی‌ست آلمانی در ارتباط با نازی‌ها که بعد از جنگِ دومِ جهانی ساخته شد.

بهارمستی هم اصطلاح دیگری‌ست و این وضعیت در نیمه‌ی بهار به اوج خودش می‌رسد. چنارهای سبز و هوای خوش و بارانِ مجنون و عطرِ یاس‌ها.

دوم اردیبهشت: هوا خوش است

دیروز هوا تاریک شد، بی‌‌آن‌که به ساعت نگاه کنم بلند شدم و رفتم زباله‌ها را بگذارم توی سطل شهرداری. گفتم غروب شده لابد. هوا کبود بود. عجیب بود. دیدم آسمان پر شده از ابرهای سیاه. یک ترسی بود در آن رنگ. برگشتم خانه. ابرها رفتند و هوا باز روشن شد. دو ساعتی به غروب مانده بود.

*

سین با من بسیار مهربان بود. همیشه حواسش به من بود. گاهی برایم غذا می‌آورد و مدام احوال‌پرسی می‌کرد. چندی پیش به او گفتم که در جریان فلان موضوع باشد. اشتباه برداشت کرد. فکر کرد من دارم به او می‌گویم رفتارش درست نیست یا بی‌توجه بوده است. سعی کردم توضیح بدهم چنین منظوری نداشتم. بیهوده بود. وسط‌های گفتگو متوجه شدم، او دلش می‌خواهد از من دل‌گیر باشد و نشان بدهد از من ناراحت است. نیاز دارد به این بازی. چون همچنان می‌خواهد ثابت کند من برایش بسیار مهم هستم. در مدل او منطق راهی نداشت و من آمده بودم چیزی منطقی را به او گوشزد کرده بودم.

حالا مدتی‌ست از او بی‌خبرم. اول فکر کردم ای بابا من که حرف خاصی نزدم. فکر کردم چه آدم خودخواهی‌ست. اما حالا که چند هفته گذشته فکر می‌کنم، درست یا غلط او فکر می‌کند من آن‌همه محبتش را ندیده گرفته‌ام و از منطق با او حرف زدم. من با کسی که مدام به من می‌گوید تو مثل دخترم هستی، منطقی بوده‌ام. چه می‌دانم! شاید بهتر بود، همان که او می‌خواست باشد. حالا که زمان گذشته می‌بینم گفتن و نگفتن آن موضوع اهمیت خاصی نداشته و نتیجه‌اش فقط غمگین کردنِ کسی بوده که چندان از دنیای من با خبر نیست.

*

دیروز در توییتر دیدم الف که از نظر من آدم درستی‌ست، توییت ب را به اشتراک گذاشته است. ب را می‌شناسم. فریب‌کار و بی‌پرنسیب است. چندین بار دیده‌ام که داستان‌ها را وارونه تعریف می‌کند. ماجراهایی که من در جریانش بوده‌ام. می‌دانم که الف به او اعتماد کرده است. خیلی‌ها هنوز به ب اعتماد دارند.

خیلی وقت‌ها اعتماد کردن جای فکر کردن را می‌گیرد. آیا ما مجبوریم چیزی را تایید کنیم؟ ما مجبوریم در مورد ماجرایی که اطلاعات درستی ازش نداریم موضع بگیریم؟ به‌ویژه وقتی که موضوع اعتراض به چیزی باشد، انگار اشتیاق زیادی هست که سریع در سمتی بایستیم و بگوییم ما هم معترضیم. معترض به چه؟ چیزی که خبر موثقی ازش نداریم؟ زنجیره‌ای از اعتماد کردن‌های بی‌بنیان!

اکثر تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی با همین زنجیره‌‌‌ها شکل می‌گیرد تا با فکر کردن و تحلیل کردن خود موضوع، انقلاب‌ها هم.

*

صبحی هوا بسیار خوش بود. صدای پرندگان و نسیم.

صورت‌ها

رنج

صیقل داده بود

سرانگشتان تو را

چون تن درختی

که در گردنه‌های تند

می‌گیرد

دست کوه‌نوردانِ مردد را

.

دست کشیده بودی

از صورت‌ها

حضورها

و نمی‌توانست دیگر دستی

لمس کند

تو را

.

.

به یاد رضا براهنی، پنج فروردین ۱۴۰۱

خطِ فارسی

در موردِ شیوه‌های نگارش و خطِ فارسی مشکلاتی برایم پیش آمده که بیشتر حسی‌ست. سر در نمی‌آورم. از قدیم که به بچه‌های فرانسوی‌زبان، فارسی درس می‌دادم، فکرم درگیرِ شیوه‌های نوشتن بوده است؛ ساده‌تر خواندن و نوشتنِ فارسی. حالا نمی‌دانم چه چیزی از این درگیری جدید در آید.

بی‌حوصلگی میمون

امروز را به هیچ گذراندم. رفتم پیاده‌روی. پنجره‌ها را پاک کردم. پرده‌ها را باز کردم، شستم، زدم. کفِ آشپزخانه را تمیز کردم. گردگیری کردم. خاکِ آینه‌ها را گرفتم. اَپِ اینستگرام را از روی گوشی‌ام حذف کردم. خاکِ گلدان‌ها را عوض کردم.

دلم می‌خواست به هیچ‌چیز فکر نکنم. نشد. روی مبل نشستم. مدتِ زیادی نگاه کردم. حوصله‌ی هیچ کارِ جدی‌ای نداشتم. شکلِ دستگاهی بودم که خاموشش کرده باشند.

چهارشنبه، ۲۵ اسفند

بیش‌تر از یک سال است که یک گلدان شمشیری دارم. همان ابتدا به من گفته شد که باید دو هفته یک‌بار آبش بدهم. چند ماهی مطابق دستور با او رفتار کردم. اما به‌روشنی حالش خوب نبود. برگ‌های بلندش پیچ‌ خورده بود و اصلا فکر نمی‌کردی شاداب باشد. فکر کردم ده روز یک‌بار آبش بدهم. آب بیش‌تر حالش را بهتر نکرد اما فهمیدم که باعث خراب شدنش هم نشده است. آب دادنش را کردم هفته‌ای یک‌بار به نظر سرحال‌تر می‌رسید. نور و رطوبت هم بود. برای رطوبت چندان نمی‌توانستم فکری کنم، اما می‌شد به پنجره دور یا نزدیکش کنم. خلاصه هنوز ماجرای من و این گلدان ادامه دارد.

خیلی وقت‌ها و البته باید بگویم در بیش‌تر وضعیت‌های زندگی، چیزی به آدم گفته می‌شود (اگر الف اتفاق افتاد، کار جیم را انجام بده) و آدم به‌طور خودبه‌خودی آن کار را انجام می‌دهد. طبق شنیده‌ها، طبق عادت‌ها. بدون آن‌که فکر کند این حرف می‌تواند کاملا نادرست باشد، یا حداقل در وضعیتی دیگر نادرست باشد. در ثانی همیشه می‌توان راه‌های بهتری هم پیدا کرد.

در مورد اخلاق هم می‌توان این حرف را زد. کار میم اخلاقی نیست. چه معنا دارد این؟ آیا کسی می‌تواند تمام وضعیت‌های انسانی را در نظر بگیرد و حکمی بدهد؟ پس شعور و درک و فهم خود آدم چه می‌شود؟ وضعیت‌های متفاوتی که وجود دارند چه می‌شود؟

همیشه می‌توان یک غذا را خوش‌مزه‌تر درست کرد. آیا این روند جایی متوقف می‌شود؟

پ. ن: چرا تازگی به گل سوسن می‌گویند لیلیوم؟

هیچ

اگر دری میان ما بود،
می‌کوفتم
در هم می‌کوفتم!
اگر میان ما دیواری بود،
بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم
فرو می‌ریختم!
اگر کوه بود،
دریا بود،
پا می‌گذاشتم بر نقشهٔ جهان و
نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم!
اما میان ما،
هیچ نیست
هیچ!
و تنها با هیچ،
هیچ کاری نمی‌شود…

شهاب مقربین

دیروز دوستی این شعر را فرستاد و گفت خیلی دوستش دارد. برایم عجیب بود. شعر نه، این‌که …

منطق درستی ندارد و چندان نمی‌توانم توضیح بدهم.

صدای باران

نزدیک ساعت چهار از صدای باران بیدار شدم. هنوز باران می‌بارد. این روزها که به دلایلی دارم نوشته‌های قدیمم را می‌خوانم، فکرم خیلی درگیر می‌شود. مثلن دیدم در مورد یک اتفاقِ خاص جزییات زیادی را از یاد برده‌ام، حتا جزییاتی که باعث شده تصمیم سختی بگیرم. وقتی از خودم فاصله می‌گیرم، یک تصویر می‌ماند. مثل وقتی که خبر مرگ کسی را به ما می‌دهند. یک تصویر می‌ماند.

اگر گاهی چیزی از این نوشته‌ها را این‌جا می‌گذارم، منظورم کیفیت ادبی آن‌ها نیست؛ چیزهایی را به‌خاطر می‌آورم که فکرم را مشغول می‌کند.

تصویرهایی که از یک زندگی باقی می‌ماند. مثل آلبومی آشفته از عکس‌های خوب و بد یک انسان. وقتی در نهایت آلبوم را ببندم چه تصویری در ذهنم باقی می‌ماند؟

تکرار

روزنوشت‌های قدیمی‌ام را می‌خوانم. سطرهایی هست که عین آن‌ها را بعدها باز نوشته‌ام. برایم مهم است. چرا چیزی را با دقت نگاه نکرده‌ام، تجربه نکرده‌ام، که دوباره بازگشته است؟ از سویی، انسان ویژگی‌هایی دارد که بسیار بسیار سخت ممکن است تغییر کند. کیفیت‌هایی که ریشه در اعماق دارند. ترس‌های انسان به‌ویژه.

چیزی که مرا خوشحال می‌کند این است که بعضی وقت‌ها انسان متوجه نمی‌شود که چه کاری را دارد مدام تکرار می‌کند و از این نظر حداقل یک قدم جلو هستم که آگاهی دارم به این رفتارِ تکرار شونده. آگاهی.

جالب است حسی که آگاهی می‌دهد: به شکلی احساس قدرت می‌کنم. یعنی خودِ آگاهی از ضعفم بدون این‌که حتا راه‌حلی برایش پیدا کنم به من به‌نوعی احساس توانایی داده است.