گوزنی هستم که شاخهایش را به او برگرداندهاند من دستهایم را دوست دارم حتی اگر بسته باشند
.
کسی یادش هست من این را کی نوشتم. در پاگرد گشتم نبود. در کتابهایم هم نبود. یادداشتها و دفترهای قدیم آنقدر زیادند و پریشان که اگر بروم دنبالش دیوانه میشوم، اما فکر کنم سال ۱۳۹۴ به بعد باشد و البته قبل از ۱۴۰۰، از هر نظر موضوع بیاهمیتیست، جز از نظر خودم.
میان تمام تراژدیهای صبح تا شب و شب تا صبح، زیبایی آسمان امروز تهران را هیچ عکسی نمیتواند نمایان کند. آسمان خوشرنگ و روشن است، برف سیمین روی کوههای ساعت هشت صبح میدرخشد. همزمان هزار شادی و اندوه در سینهام میجوشد. به بهرام بیضایی و کلمات محکم و خوشآهنگ و خویشاوندش فکر میکنم، کلماتی که پیوندند، کلمات خویشاوند، کوه و دشت و آسمان آبی و پیکار و جنگ و دوستیاند. به سالها و قرنها پیوستگی فکر میکنم.
میانهی شبنشینیِ شب چله پویان فریاد زد «اول دی است حالا.» ساکت شدیم، به ساعت نگاه کردم دوازده شب بود درست و عقربهها روی هم، اول دیماه. از پویان پرسیدم کی ده سالت میشود؟ چشمانش درخشید و گفت «همین ماه دی، ده ساله میشوم.» برگشتیم به حرف و حدیث. آن لحظه ثبت شده بود به هوشیاری پویانِ نه ساله. در ذهنم شعر فروغ را مرور میکردم.
برای من چهلمین روز هم هست و البته آخرین روز پاییز. در خیابان به سمت جنوب میروم. خورشید آن بالا روبهرو میدرخشد. طلایی نور از میان برگهای زرد چناران در هست و نیست میرقصد.
سپاهی با پرچم بنفش و نشان گرگ، سپاهی با پرچم زرد و نشان اسب، و سپاهان بسیار دیگر، آماده میشوند برای لشکرکشی، برای پیروزی و نامآوری. آخرین روز پاییز است و فلسهای درخشان حرکت میکنند.
بیخبر از احتمال انقراض پیکرش بر فراز کوهپایهها و جنگلها
میگردد میگردد
پی جفت، پی برگ، دنبال نفس زدن
دم و بازدم
دم و بازدم
تا آخرین نفس را میکشد درون
و میسوزاند
آخرین دم را
در خون سرخ فرسوده
نگه میدارد تا آخرین لحظه
شاخهای بلندش را
تاج بزرگ حیات را بر سرش
.
او نمیمیرد مانند آخرین گوزن زرد در تاریکی بوتههای گَز
.
او در لحظهی موعود
صادق و مستقر
بر سمهای دویده و دوندهاش
جان میدهد
چون اولین گوزن زرد بر زمین
همپیمان
زانو زده کنار تاج بزرگ حیات
.
.
.
ساعت سه صبح بیستوپنج مهر ۱۴۰۴
.
.
وقتی رسیدم استانبول، میانهی حملهی اسرائیل به ایران، پیامم را جواب ندادی. گفتم شاید استانبول نیستی. بندها کشیده شدند. اولین ضربه. رسیدم تهران، روز آتشبس، پیامم را جواب ندادی. کشیده شدند بندها. ضربهی دوم. میخواستم زنگ بزنم ف. پرسوجو. ترسیدم بداند. خبر داشته باشد از تو. بندها کشیده میشدند. ص. پیام داد. گفتم پس هر وقت چراغ صفحهات روشن شود، یعنی تو رفتهای و چراغ روشن شد. خدانگهدار سپینود.
لَسلو را دوست دارم. در یک روز به دنیا آمدیم با بیست سال فاصله. او بیست سال بیشتر و پیشتر از من در این دنیا بوده، در مجارستان. حالا موهایش تمام سفید شده. چشمهای طوسیآبیاش درخشانتر شده. شکل داستان تعریف کردنش مرا میخکوب میکند. از پنجره به زن گوژپشتی که عصازنان رد میشود نگاه میکنم و میتوانم ببینم که چشمان لسلو چطور او را میبلعد.
فکر میکنم لاتین خواندن او به شکلی مشخص بر متنهایی که نوشته تاثیر داشته، بر آنچه تعریف میکند تسلطی مقتدرانه دارد. خدای جدی. قادر متعال.
مدتی رفت برلین درس داد و برای همین شاید نامهای از برلین به من رسید با این پرسش که از لسلو چیزی خواندهای و من به جهان داستانیاش فرو اندر شدم.
مدتیست کلاً من فرو اندرم. پیشتر فکر کنم به سکوت فرو اندر بودم و حالا فقط فرو اندر.
تهران در مردابی دست و پا میزند. رفتم کارهای اردشیر محصص را دیدم. در سکوت رفتم و برگشتم.
خوابم هنوز درست نشده. این همه وقت. از سه صبح رسیدم به چهار صبح. یک ساعت مانده که سر ساعت خودم بیدار شوم. اما چهار هم خوب ساعتیست. کوچه در خلوتترین حالت خودش است. آرامش قبل از طوفان.