août 31, 2010 | سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۹

شعر منتشر نشده

دستم را
نمی‌توانند بخوانند

دست‌های من
شعر منتشر نشده‌ی توست

۵ شهریور ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 21, 2010 | شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹

تن‌ها

نان تازه بگیر
به خانه‌ام بیا
دریانورد خسته

می‌خواهم لباس‌های خیست را
از تنت در بیاورم
شیر گرم کنم برایت

بگویی
شانه‌هایم
سکان زندگی توست

و من
پنجره‌های این شهر طوفان‌زده را محکم ببندم

۳۰ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 17, 2010 | سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۹

. . .

مسافران این شب مه گرفته
به هر قیمتی
می‌خواهند زودتر به مقصد برسند

کسی
با دیدن ما
زنگ خطر این قطار را
به صدا در نخواهد آورد

میان دو ایستگاهی که
تنها تو
می‌توانی از آن‌ گذر کنی
خوابید‌ه‌ام
روی این ریل‌ها
با خاطره‌ای
در استخوان‌هایم


۲۵ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 15, 2010 | یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۹

عصر سنگین

دستم
به سمت تلفن می‌رود و
باز می‌گردد

چون کودکی که به او گفته‌اند
شیرینی روی میز
مال مهمان‌هاست


۲۴ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 09, 2010 | دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۹

دوستت دارم

دوستت دارم
و هیچ نیازی نیست
که کسی شمعی روشن کند
در این کوچه‌
که بگوید
این‌جا بارگاهی هست

دوستت دارم
میان هوس‌هایم
به مردی که عاشقم است
و زنی را دوست دارد
که عاشقش است

دوستت دارم
میان این کوچه‌های فرعی
بن بست

دوستت دارم
سرخوشانه
تهی‌دست
ثانیه به ثانیه
لرزان
اصل

سارا محمدی اردهالی
۱۸ مرداد ۸۹


août 04, 2010 | چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۹

فارغ از این ماجرا

صدای ساییده‌ شدن به کلیدهای دیگر
دیوانه‌ام می‌کند
در این جیب تنگ و تاریک
کلید خانه‌ی مادر بزرگ شده‌ام
خانه را کوبیده‌اند
مادر بزرگ مرده

چرا مرا از این حلقه در نمی‌آوری ؟


۱۳ مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی

août 02, 2010 | دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۹

شاهد عینی

بچه‌های قطعه‌ی ۲۵۷ بهشت زهرا
می‌دوند

در کوچه پس کوچه‌ها
به رهگذران تنه می‌زنند
هنوز می‌دوند

پلیس ضد شورش
به آن‌ها شلیک می‌کند

آن‌ها می‌خندند
بلند می‌خندند

و گلوله دیوارها را سوراخ می‌کند

سارا محمدی اردهالی
۱۱ مرداد ۸۹

août 01, 2010 | یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۹

آمدی بر بام جان پر زدی

.
.
.

زنگ زدی گفتی کنسرت محمد نوری هستی و موبایلت را روشن گذاشتی

.
.
.


زندگی‌است رویای زیبای عشق

juillet 29, 2010 | پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹

شب‌های ما

دوستی ما دارد عمیق و عمیق‌تر می‌شود

تنها نگران او بودم
وقتی چمدان را ‌می‌بستم

سا‌لهاست
شب‌ها
روشنش می‌کنم
خاموشش می‌کنم

خو‌ گرفته‌ایم ما
من و آباژور کوچک
به شب‌هایمان

روشن می‌شود
خاموش می‌شود

سارا محمدی اردهالی
۴ مرداد ۸۹

juillet 23, 2010 | جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹

فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران

kieslowski_double_vie_veronique_editing.jpg

زن و مرد ناشناسی بودیم
در دو پلان ِمتفاوت ِ فیلمی از کیشلوفسکی

ساعت‌ها
درباره‌ی بالا رفتن من از پله‌های تاریک
پایین آمدن تو از پله‌های مترو
می‌توان حرف زد
نوشت

بی‌ آن که چیزی
در داستان اصلی فیلم روشن شود

یک مرداد ۸۹
سارا محمدی اردهالی




Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.