یادداشت‌هایی برای شعری که هرگز نمی‌توان نوشت

مارگارت اتوود، ترجمه‌ی شهاب مقربین

.

حقایقِ روشن این جهان

از خلال اشک‌ها دیده می‌شود،

پس چرا می‌گویی

مشکل از چشم‌های من است؟

به روشنی دیدن، بی‌آن‌که لرزه بر اندامت افتد،

بی‌آن‌که روی برگردانی،

عذابی الیم است،

چنان که انگار چشم‌های بسته در فاصله‌ی دواینچیِ خورشید باز شوند.

چه می‌بینی آن‌گاه؟

کابوس؟ وهم؟

چه می‌شنوی؟

تیغ بر تخم چشم

بریده‌ای از فیلمی قدیمی‌ست.

اما حقیقت نیز هست.

گواه آن،

چیزی‌ست که تو باید تحمل کنی.

.

بخشی از شعر یادداشت‌هایی برای شعری که هرگز نمی‌توان نوشت

از کتاب این عکس من است، مارگارت اتوود، ترجمه‌ی شهاب مقربین، نشر چشمه، پاییز ۱۳۹۸

اواخر فروردین شعری نوشته بودم و ناتمام رهایش کرده بودم. شعر آزارم می‌داد و نمی‌توانستم سطری به آن اضافه کنم.
شعر با این سطر آغاز می‌شد: بر مردمک چشم تیغِ کند کشیدن. اسم شعر تمسخر بود. رهایش کردم.
حالا با یک شعر از مارگارت اتوود رو‌به‌رو شدم به نام یادداشت‌هایی برای شعری که هرگز نمی‌توان نوشت و … سطری از آن: تیغ بر تخم چشم.
احتمالا دهه‌ی نود میلادی نوشته شده است.

  • آبان ۱۳۹۸ گذشت و حالا دی ۱۳۹۸ آمده است …

سمیح القاسم

Tickets

The day I’m killed
my killer will find
tickets in my pockets:
One to peace,
one to fields and the rain,
and one
to humanity’s conscience.

I beg you _please don’t wast them.
I beg you who kill me: go

Samih Al-Qasim (translated by Nazih Kassis)

تذاکر سفر

وعندما أٌقتَل فی یومٍ من الأیام
سیَعثُر القاتل فی جیبی
على تذاکِرِ السفر:
واحده الى السلام
واحده الى الحقول والمطر
واحده
الى ضمائر البشر

ارجوک الّا تُهمِل التذاکر
یا قاتلی العزیز
ارجوک ان تسافر

سمیح القاسم

فروغ فرخ‌زاد

چیزهایی درباره‌ی فروغ آزارم می‌دهد. این جامعه چندان عوض نشده است. باز به همان راه می‌رود. باز همان حرف‌های چرند را می‌زند. مردسالاری چنان در روح و روان نویسندگان و مردم نفوذ کرده که بی‌‌آن‌که فکر کنند و تصمیم بگیرند باز قدم در همان راه می‌گذارند.
مادر بودن فروغ
رفتار فروغ و شاپور در همان دوره معنی دارد. شاپور که مرد مهربانی هم بود می‌خواست فروغ برگردد، روش بی‌رحمانه‌‌ی آن دوره برای رسیدن به این هدف فشار آوردن به زن و حس مادری‌ش بود که هنوز هم این روش وجود دارد. اطرافیان شاپور، نویسندگانی مطرح، که ب هم بین‌شان بود او را تشویق می‌کردند که به فروغ اجازه‌ی دیدن کامیار را ندهد تا او مجبور شود برگردد. این کار آن دوره معمول بود. از سویی فروغ دیوانه‌ی شعرش بود. این‌که حالا بیاییم بگوییم درست یا غلط بود هیچ معنایی ندارد.
وضعیت شاپور
شاپور آرام آرام متوجه شده بود که فروغ یک هنرمند واقعی است و اصلا در توان خودش نمی‌دید کنار او باشد. دوستان آن دوره این وضعیت را این‌گونه بیان می‌کردند: «شاپور فهمیده بود فروغ درجه یک است و خودش درجه دو.» پس دیگر پذیرفت و پافشاری را رها کرد.

هیچ‌کدام از نزدیکان مرد فروغ از او حمایت جدی نکردند. در آن دوره چندان عجیب نبود. می‌خواستند حافظ قوانین احمقانه‌ی سنت و عرف باشند و عمیقا می‌ترسیدند.

وقتی زندگی نویسندگان مرد موفق را می‌خوانیم نمی‌بینیم این همه تاکید کنند که او عاشق کدام زن بود. در زندگی هر مردی زنانی بوده‌اند که به پیشرفت او کمک کرده‌اند. داستایفسکی دیوانه‌وار عاشق آنا بود، کافکا عاشق ملینا و … طبیعی‌ است اما داستایفسکی داستایفسکی‌ست و کافکا هم کافکا. زنی مثل فروغ هم با مردان بسیاری در ارتباط بود. خیلی از مردان هنوز تلاش می‌کنند نامشان در این لیست بیاید. خب که چه؟ این طبیعت یک زندگی پر فراز و نشیب است. فروغ شیفته‌ی پیش رفتن و درخشیدن بود. درونش این‌گونه بود. او آن‌چه درونش بود را آشکار می‌کرد. برایش آن بیرون اهمیتی نداشت.

حالا مدام باید از گلستان بپرسند تو چه نقشی در شاعر شدن او داشتی، سطحی‌ترین پرسش ممکن. کسی که اندکی با روند خلاقیت و هنر آشنا باشد می‌داند این سوال چقدر بی‌ربط است. همان‌طور که شاپور و اطرافیانش می‌گفتند فروغ درجه‌ یک بود و این وضعیتی روشن بود. آدم‌ها و کتاب‌های بسیاری کم یا زیاد بر او اثر گذاشتند، مثل هر شاعر دیگری.

گلستان مرد باتجربه و خوش‌فکر و مهمی بود و هست اما هر آدمی خودش است و در سرنوشت دیگری تاثیری عجیب و غریب نمی‌گذارد. چرا این همه زنی که بعد از فروغ با گلستان رابطه داشتند شاعر نشدند؟ حتی یک خط شعر نوشتند؟
و
فروغ فروتن نبود. باقدرت پیش می‌رفت و اگر کسی حرفی می‌زد که او قبول نداشت بسیار تند و از موضع بالا برخورد می‌کرد. دوستان بسیاری را همین‌طوری آزرده کرد. او اهل کوتاه آمدن در برابر هیچ‌کس نبود، دقیقا هیچ‌کس.

نزدیکان فروغ و گلستان می‌دانند و می‌گویند فروغ پیش از تصادف و مرگش از گلستان رد شده بود. در شعرهایش هم می‌توان این را دید. گلستان می‌گوید او تا ته رفته بود، دیگر چه کار می‌خواست بکند. فروغ دوره‌ای عاشق گلستان بود و بعد مردان دیگری وارد زندگی او شدند. گلستان در آن‌ سال‌های آخر حسادت می‌کرد و می‌خواست او را برای خودش نگه دارد و برگرداند ولی امکان نداشت.
برای گلستان پذیرش این وضعیت سخت بود و شاید هست: فروغ درجه یک بود و کسی نمی‌توانست او را متوقف کند.
و اصلا چرا توقف کند؟

سارا محمدی اردهالی

ـ این یادداشت را سریع نوشتم. شاید بعدها مرتبش کنم. انگار تحملم تمام شده بود.

ـ طرح‌های بی‌مزه‌ای هم از فروغ کار شده، با مو و دامن بلند، هنوز هم تلاش می‌کنند او را ادب کنند. همان عکس‌های خودش بهتر است. به‌ویژه عکسی که گلستان گرفته است.
وقتی کسی را درک نکنی توانایی بازسازی تصویر او را هم نداری.

ـ آشنایان اندکی باقی مانده‌اند. کسانی هستند که بیش از این‌ها می‌دانند و گفته‌اند اما هنوز بسیاری حرف‌ها را نمی‌توان در این جامعه‌ی خودکامه و خودکامه‌پرور زد. روشن است این بخشی از یک تصویر بزرگ‌تر است.

ـ در این نوشته واقعا فرد خاصی در ذهنم نبود، همان حرف و حدیث‌هایی که شنیده می‌شود.

مهمانی

به یک مهمانی دعوت شده‌ام. در ورودی باز است. در سالن هم باز است و سرو‌صدای مهمان‌ها شنیده می‌شود. بوی عطر و سیگار. صورت‌ها در مه فرو رفته‌اند. همه را می‌شناسم. بحث‌ها را هم. خسته‌‌کننده، پر از خودخواهی و تمسخر. طوری که دیده نشوم سالن را رد می‌کنم و می‌روم توی آشپزخانه. یک میز همان جلوی در است. یک میز شش نفره. بارها وارد این آشپزخانه شده‌ام. بارها این آدم را دیده‌ام که لیوانی جلویش هست و سرش آن‌قدر پایین است که صورتش دیده نمی‌شود. روی صندلی‌ای پشت میز می‌نشینم. آدمی که هیچ‌وقت صورتش را ندیده‌ام سرش را بلند نمی‌کند. هم‌چنان که نشسته‌ام حس می‌کنم دارم خالی می‌شوم. خالی و خالی‌تر. انگار آدمی که سرش پایین است دارد جانم را بیرون می‌کشد. تاریک و سنگین است. حس می‌کنم سرم دارد مثل او به پایین خم می‌شود. بی‌حال و رمق. یک نفر می‌آید توی آشپزخانه. گاهی مرد است گاهی زن. می‌پرسد حواس‌تان به غذا هست؟ یک دفعه دیگر می‌آید تو و می‌پرسد آب از کجا بردارم؟یک بار دیگر پرسید لیوان‌ها کجا هستند؟ هر بار می‌آید، چیزی می‌پرسد و هر بار من جواب نمی‌دهم، فقط نگاهش می‌کنم و او می‌رود. می‌شنوم و نمی‌شنوم. بعد بلند می‌شوم می‌روم سمت بالکن. در را باز می‌کنم. طبقه‌ی هزارم برجی هستم. فرسنگ‌ها دورم. دور دورم. سرم سنگین است. برمی‌گردم، آدم پشت میز هم‌چنان نشسته و با لیوانش روی میز بازی می‌کند. اصلا من وجود ندارم. نرده‌ها ناپدید می‌شوند. می‌روم تا لبه‌ی جایی که نمی‌دانم کجاست. نمی‌دانم کجا هستم. خم می‌شوم، حس می‌کنم همین حالا پرت می‌شوم پایین. هر بار همین است. ایستاده‌ام آن‌جا و ناگهان می‌بینم در آستانه‌ی افتادن هستم. ناراحت نیستم. نمی‌ترسم. سرد و عجیب و بی‌تفاوت. چشمم را می‌بندم و قدم آخر را برمی‌دارم. در آخرین لحظه دستی از پشت بازویم را می‌گیرد. تماس دست شیرین است. لذت‌بخش و نزدیک. قلبم محکم می‌کوبد. جانم پر می‌شود. گرم می‌شوم. برمی‌گردم بی‌اختیار محکم در آغوش می‌گیرمش. تنم سرشار می‌شود. وقتی بغلش می‌کنم، آشپزخانه ناپدید می‌شود. در باغی هستم و درختی کهن را در آغوش گرفته‌ام. درون درخت آوندها دارند یک سبزی روشن را بالا می‌برند. رگ‌ها و آوندها در هم پیچیده‌اند. نگاهم از درخت بالا می‌رود و تا بی‌نهایت را می‌بینم. هیچ چیز تمام نمی‌شود. هیچ‌چیز تمام نمی‌شود.

میخ‌ها

Th Nails

by W. S. Merwin

I gave you sorrow to hang on your wall
.Like a calendar in one color
.I wear a torn place on my sleeve
.It isn’t as simple as that

Between no place of mine and no place of yours
You’d have thought I’d know the way by now
.Just from thinking it over
Oh I know
I’ve no excuse to be stuck here turning
,Like a mirror on a string
Except it’s hardly credible how
.It all keeps changing
Loss has a wider choice of directions
.Than the other thing

As if I had a system
I shuffle among the lies
Turning them over, if only
.I could be sure what I’d lost
I uncover my footprints, I
.Poke them till the eyes open
.They don’t recall what it looked like
?When was I using it last
Was it like a ring or a light
Or the autumn pond
Which chokes and glitters but
?Grows colder
It could be all in the mind. Anyway
.Nothing seems to bring it back to me

And I’ve been to see
,Your hands as trees borne away on a flood
,The same film over and over
And an old one at that, shattering its account
To the last of the digits, and nothing
.And the blank end

.The lightning has shown me the scars of the future

I’ve had a long look at someone
Alone like a key in a lock
.Without what it takes to turn

.It isn’t as simple as that

Winter will think back to your lit harvest
For which there is no help, and the seed
Of eloquence will open its wings
.When you are gone
But at this moment
When the nails are kissing the fingers good-bye
And my only
,Chance is bleeding from me
,When my one chance is bleeding
For speaking either truth or comfort
.I have no more tongue than a wound

میخ‌ها

به تو اندوه دادم تا به دیوارم بیاویزی

مثل تقویمی تک‌رنگ.

مکانی پاره

روی آستینم می‌پوشم.

به این سادگی‌ها هم نیست.

.

خیال کرده بودی فقط با فکر کردن

لابه‌لای بی‌مکانی‌ات و بی‌مکانی‌ام

راه را خواهی یافت.

آه، می‌دانم

بهانه‌ای ندارم که این‌جا گیر بیفتم

مرتب مثل آینه‌ی آویخته از نخ

دور خودم بچرخم

جز آن‌که سخت است باورش

این‌همه چه‌طور مرتب تغییر می‌کنند.

راه‌های بیشتری برای انتخاب دارد

نسبت به چیزهای دیگر

فقدان.

.

انگار دستگاهی داشته باشم

می‌رفتم لای دروغ‌ها

روشن‌شان می‌کردم.

کاش فقط می‌دانستم

چه از دست داده‌ام.

ردپایم را باز می‌گشایم

آن‌قدر می‌کاوم تا چشم‌ها بگشایند

به یاد نمی‌آورند شبیه چه بوده است.

آخرین بار کِی به کارش بردم

مثل حلقه بود یا نور

یا برکه‌ای پاییزی

که محصور بماند و چشمک بزند

اما سردتر شود دم‌به‌دم؟

شاید هم همه‌اش خیال بود!

چون به‌هر‌حال

هیچ‌چیزی نیست

که به من بازش گرداند.

.

و سال‌هاست که دست‌‌هایم را دیده‌ام

چون درختانی که سیل ببردشان

فیلمی که بارها پخش شود

از آن قدیمی‌ها که عاقبت

حساب‌ها را به‌هم می‌ریزند

و دیگر هیچ

دیگر پایانی تهی.

.

صاعقه زخم‌های آینده را به من نموده است.

.

نگاهی طولانی داشته‌ام به کسی

مثل کلیدی در قفل

بی‌آن‌که دستی بچرخاندش.

.

به این سادگی‌ها هم نیست.

.

زمستان باز به محصول روشنت خواهد اندیشید

که چاره‌ای نداشت

و دانه‌ی فصاحت بال‌هایش را خواهد گشود

آن‌گاه که رفته باشی.

اما در این دم

که میخ‌ها بر انگشت‌ها بوسه‌ی خداحافظی می‌زنند

و تنها شانس من

ریزش خون از تنم است،

در آن هنگام که تنها شانس من خون‌یزی‌ست

برای آن‌که از راستی یا رضایت حرف بزنم

زبانی ندارم

جز زخم.

.

.

.

دبلیو. اس. مروین

.

.

.

ترجمه‌ی مجتبی ویسی

از این تپه‌ها هیچ‌یک، نشر چشمه


ماه

چه تنهایی بیکرانی‌ست در این طلا
ماه شب‌ها، دیگر آن ماه نیست که آدم نخستین دید.
قرن‌های شب زنده‌داران
ماه را سرشار شراب‌های کهن کرده است.
نگاهش کن
آینه‌ی توست.

ترجمه‌ی شهروز رشید

Moon
by Jorge Luis Borges
To Maria Kodoma

.There is so much loneliness in that gold
The moon of every night is not the moon
.That the first Adam saw
The centuries
Of human wakefulness have left it brimming
.With ancient tears. Look at it. It is your mirror

—translated from the Spanish by Robert Mezey

۲۵ مرداد ۸۳

آقای سعیدی خشک‌شویی دارد. از جلوی مغازه‌ی قدیمی او هر روز می‌گذرم. راستش سعیدی را توی محل بیشتر از همه دوست دارم. شبیه عموجون است که از دنیا رفته. هر از چندی کتی مانتویی می‌برم آن‌جا فقط برای هم‌صحبتی و شنیدن صدای شریف او. یک بار گفت بیهوده نیست حرف زدن ما؛ معلوم است من و شما و عموی شما چیزی را ستایش می‌کنیم. از عمویم برایش گفته‌ام و او را می‌شناسد. روی صندلی کهنه‌‌ای نشسته، وقتی مرا می‌بیند که می‌گذرم دستش را می‌گذارد روی قلب هشتاد و اندی ساله‌اش و سرش را خم می‌کند من هم دستم را می‌آورم بالا و پر از شادی به او سلام می‌کنم.

آقای حمیدی چند سالی‌ست مادرش را از دست داده، از بعد آن در سوپر کوچک‌ش خیره به تلویزیون کوچک قدیمی سیگار می‌کشد. چند سال پیش بود. رفته بودم مراسم مادرش در مسجد محل، با این‌که سخت بود رفتم توی مردانه و تسلیت گفتم. گمانم خیلی خوشحال شد. بعدتر گفت مادرش شبیه سوفیا لورن بوده، گفت خیلی زیبا بود خانم دکتر. به چشم‌های آقای حمیدی نگاه کردم و فکر کردم این چشم‌های درشت مشکی و خوش‌حالت می‌توانند مال پسر سوفیا لورن باشند. یک بار هزار سال پیش گفتم من دکتر نیستم. گفت بگذار ما به شما بگوییم دکتر نظر ما این است و خب دیگر قبول کردم. از او هم نمی‌دانم چه بخرم. همان چیزهایی که قدیم می‌آورد را فقط می‌آورد. گاهی شامپو تخم‌مرغی یا دوغ می‌خرم، هر دوغی که باشد.

هر از چندی آقای شفیعی را هم می‌بینم که با مادر پیرش مثل من میایند پیاده‌روی. شفیعی قدیم‌تر خیلی شیک بود. حالا اما بیشتر در لباس ورزشی‌ست. هم‌محل بودن این شکلی‌ست. لباسی که با آن می‌روی خرید یا پیاده روی. ساده و راحت. می‌ایستیم احول‌پرسی می‌کنیم و مادرش که بی‌حرف شده با مهر به صورتم خیره می‌شود. مردمک‌هاش طوری نگاهم می‌کنند که فکر می‌کنم فراموشی گرفته. شفیعی این‌ روزها گرفته است ولی می‌دانم دور از ادب است تا خودش نگفته چیزی بپرسم و حرفی بزنم. یاد نسرین می‌افتم که پیش از مرگش در آخرین تلفنی که از آلمان زد گفت چرا مردم آن‌جا بلد نشده‌اند به خصوصی بودن بیماری احترام بگذارند و مدام از من پرسش‌هایی می‌کنند که من اجازه نداده‌ام بپرسند. نسرین آن روز در پایان تلفن چند جمله‌ی آلمانی گفت. بیماری دیگر پیش رفته بود و من فقط اشک می‌ریختم. هنوز فکر می‌کنم آن جملات آخر چه بودند. چه می‌خواسته بگوید به زبانی که در آن راحت‌تر بوده است.

گاهی فکر می‌کنم دیگر همه را در این محل می‌شناسم. همسایه‌های قدیمی با احترام از کنار هم رد می‌شوند. حتی اگر ارتباطی هم بینشان نباشد. دلم می‌خواهد قهوه بگیرم بروم توی مغازه‌ی فتوکپی بنشینم با آن زن پشت میز قهوه بخورم و گپ بزنیم. حالا که کمتر نوشته‌هایم را پرینت می‌گیرم به من می‌گوید کم‌پیدایی و من با خودم می‌گویم نکند ناگهان برود. من هیچ شماره‌ای از او ندارم. یک‌بار صاحب مغازه که مردی ترک است به دست‌خطم نگاه کرد و گفت عجب دست‌خطی داری شما، به‌به چه کیفیتی. خندیدم. دیگر می‌دانم این تعریف یعنی سلام دختر چطوری چند سال شده که ما هم را می‌بینیم و چه عجیب است این دیدن مدام. بله من که دست‌خط خاصی ندارم حالا. ولی آدم آدمیت را دوست دارد. مادربزرگ می‌گفت مردم‌داری.

صبح و غروب فنجان قهوه‌ام را می‌برم لب پنجره و به گذر آدم‌ها نگاه می‌کنیم. آشناها و غریبه‌ها. اوایل بیشتر اهل چای بودم. اما دقیق نمی‌دانم از کی آرام آرام قهوه عزیزتر شد. در این خانه قهوه‌خور شدم. اوایل قهوه‌ی فرانسه یا دمی دوست داشتم. حالا بیشترقهوه‌ی ترک دوست دارم. قهوه‌فروش محل هم جوانی‌ست که خوب می‌شناسمش. می‌داند هر بار چه اندازه قهوه می‌گیرم. با مهربانی و نرمی و دوستی قهوه را در پاکت می‌ریزد و می‌گوید نوش جان.

چه شعرها در این خانه نوشتم. انگار هزار قرن است از این پنجره به آدم‌ها نگاه می‌کنم.

مهمان‌های نازنینی این‌جا به دیدنم آمدند. در و دیوارش برایم عزیز است. انگار آدمی شده نوازش‌گر. دوستانم هم همیشه این‌جا را دوست داشته‌اند. گاهی نوشته‌اند دلشان برای این مبل قرمز مادربزرگم تنگ می‌شود. شاید یکی دو مورد هم بوده که کسی پایش را این‌جا گذاشته و پشیمان شده‌ام. با خودم گفته‌ام فرمان اول دزد را به خانه‌ات راه نده. کسی آمده زخمی زده و رفته. روزگار است دیگر، می‌شود.

۲۵ مرداد ۸۳ این خانه این همه خوب نبود. آرام آرام عوض شد. شبیه و شبیه‌تر شد. بزرگ و بزرگ‌تر.

حالا می‌شود گفت این خانه مرا دوست داشته. این محل این مردمان بخشنده بوده‌اند. همین همسایه‌های گاهی عجیب خوب بوده‌اند.

صبح‌ها و عصرها از این پنجره به مردم و به کوه که هنوز پیداست نگاه می‌کنم. در این خانه‌ی کوچک بزرگ شده‌ام.

۲۵ مرداد ۹۸

مرگ در ونیز

در فیلم مرغ‌ دریایی(۲۰۱۸) دخترک کم‌سن و شوریده به نمایش‌نامه‌نویس باتجربه‌ می‌نویسد:

If you ever have need of my life, come and take it.

این جمله تکان‌دهنده است. محدودیتی در آن نیست. فیلم را نگه می‌دارم. چطور کلمات سرنوشت کسی را رقم می‌زنند. دخترک به تاریکی فرو خواهد شد. در این کلمات نفرینی وجود دارد که با پیش رفتن داستان آن را می‌بینم.


در داستان مرگ در ونیز، آشنباخ پیر «یک‌باره و نامنتظر گشادگی‌ای شگفت در جان و سینه‌ی خود احساس می‌کند، تب‌و‌تابی گران، کششی جوانانه و تشنه‌کام به دوردست‌ها، حسی چنان زنده و نو یا دیرزمانی از یادرفته و از سر افتاده … سحرزده می‌کوشد مگر از جوهر و خواست این حس سردرآورد.»

میل به سفر در اشنباخ زنده می‌‌شود. سفر به شهری زیبا که ونیز باشد. آشنباخ نویسنده‌ی سرشناسی‌ست درباره‌ی هنر و زیبایی بسیار نوشته و کتاب‌های معتبری در بازار دارد. اما انگار در هوای دم‌کرده‌ی ونیز یک شوخی تلخ هم هست. آشنباخ به زیبارویی دل می‌سپارد و حالا داستان، خودِ داستان دیگر زیبا نیست. بعدتر درمی‌یابیم که در ونیزِ زیبا وبا آمده و شهروندان برای سود بیشتر از مسافران پنهانش می‌کنند. این‌جاست که فکر می‌کنم آشنباخِ خسته هم عمیقا جمله‌ی دخترک را به زبان آورده است.

. مرگ در ونیز، توماس مان، ترجمه محمود حدادی، نشر افق

.. مرغ دریایی، نمایش‌نامه آنتوان چخوف، فیلم‌نامه Stephen Karam

… دنبال طرح جلد ترجمه‌ی ایتالیایی از مرگ در ونیز بودم دیدم بیشترشان بر اساس فیلمی هستند که ویسکونتی سال ۱۹۷۱ بر اساس این رمان توماس مان ساخته است و آن‌ها را هیچ دوست نداشتم. اما سرانجام این را پیدا کردم که هم ایتالیایی بود و هم بر اساس نگاه نویسنده.

…. ترجمه‌ی آقای محمود حدادی را دوست دارم چون به تصویری که از توماس مان داشتم بسیار نزدیک است.

….. در نمایش‌نامه جمله‌ی ترجمه شده‌ی چخوف این است:

If my life can ever be of any use to you, come and take it.

هزار سال شعر فارسی

این کتاب یک انتولوژی است درباره‌ی شعر زنان فارسی زبان از رابعه تا امروز. آقای دیک دیویس که مترجمی بزرگ و توانا هستند کار جمع‌آوردی و ترجمه‌ی شعرها را انجام داده‌اند. بسیاری از شعرها برای اولین بار به انگلیسی ترجمه شده‌اند.

لینک صفحه‌ی انتشارات

حال خوبی دارم که یک یا چند شعر از من در آن چاپ شده است. کتاب را برایم فرستاده‌اند. وقتی برسد خواهم نوشت در نهایت کدام شعرها انتخاب شده‌اند.

The Mirror of My Heart is a unique and captivating collection introduced and translated by Dick Davis, an acclaimed scholar and translator of Persian literature as well as a gifted poet in his own right. In his introduction he provides fascinating background detail on Persian poetry written by women through the ages, including common themes and motifs and a brief overview of Iranian history showing how women poets have been affected by the changing dynasties. From Rabe’eh in the tenth century to Fatemeh Ekhtesari in the twenty-first, each of the eighty-three poets in this volume is introduced in a short biographical note, while explanatory notes give further insight into the poems themselves.