janvier 04, 2009 | یکشنبه، 15 دیماه 1387

 
 
می‌گریست

مردی که می‌گریست
نیمه‌شب آمد
تمام مردان زمین در چشم‌هایش سر پایین انداخته بودند
می‌لرزیدند

دستم را گرفته بود
اجازه نمی‌داد
چراغ را روشن کنم

با آن هیکل غول
تنها گریه کرد
و پیش از سحر
شرمگین و سراسیمه رفت

۱۳ دی ۸۷

 
 

janvier 02, 2009 | جمعه، 13 دیماه 1387

 
 
یک پرنده‌ای هست

Parande.jpg


یک پرنده‌ای هست که این روزها می‌آید
هرسال
وقتی هوا سرد می‌شود
نمی‌دانم اسمش چیست

همین
که در عکس هست
Parandeh.jpg

 
 

janvier 01, 2009 | پنجشنبه، 12 دیماه 1387

 
 
هدیه

کاغذ کادویی که دوست دارم
می‌خرم
با آن روبان‌های سه رنگ
سپس
آن هدیه‌ی همیشگی را
با دل‌نگرانی‌‌ی تو
کادو می‌کنم
خطت را خوب بلدم

طوری رفتار می‌کنم
که واقعن
خیال کنم
این هدیه‌ی توست
اما نمی‌دانم
چه می‌نویسی روی کارت
برای
روز تولدم

 
 

décembre 23, 2008 | سه شنبه، 3 دیماه 1387

 
 
متروی تجریش

آخرهای شب
پنج کامیون مست
تلو تلو خوران
از کوچه‌ی نحیف ما گذشتند

پنجره لرزید
گلدان چسبید به چهارچوب
ظرف غذای میناها
تعادلش را از دست داد
افتاد پایین

پنجره را باز کردم
مشت‌هایم را
گره نکردم
فریاد
نکشیدم

پیشانی‌ام را تکیه دادم به سینه‌ی ماه
کامیون‌ها را نگاه کردم
چقدر خسته بودم
آخرهای شب


بیست و سه آذر هشتاد و هفت

 
 

décembre 19, 2008 | جمعه، 29 آذرماه 1387

 
 
لباس گرم بپوش

LaFroidure870930.jpg

هوا سرد شده
انگشت‌ها یخ می‌زنند
باید دستکش پشمی پوشید
پارسال همین موقع دی آمد و هوا سرد شد
ناباورانه گفتی
هیچ وقت این همه سرد نبوده
امسال هم خواهی گفت

همین روزها بود
گفنی خسته‌ای
درباره‌ی شیر‌گاز و انواع خودکشی‌های مطمئن حرف زدی
شاید وقتی دارم انار دانه می‌کنم
باز این‌ها را بگویی

شبیه زمستانی
سرد و به‌وقت
شبیه خستگی
دیوانه‌کننده و همیشگی
شبیه خودکشی
اما نه مدلی مطمئن

 
 

décembre 11, 2008 | پنجشنبه، 21 آذرماه 1387

 
 
آذر

Aban870910.jpg

زنی بود
در تمام کافه‌ها
دونات تمشک سفارش می‌داد

نمی‌دانست
پاییز یعنی چه
عشق بی‌فرجام یعنی چه

زنی که
مدام عاشق می‌شد
و همیشه خیال می‌کرد
بار اول است
دونات تمشک سفارش داده‌است


بیست آبان هشتاد و هفت


 
 

décembre 05, 2008 | جمعه، 15 آذرماه 1387

 
 
نيلوفر كبود

water_lily.jpg


زن ، زنده بود
و ايستاده بود
آن سوي جوي كه در عكس بود
و دست دراز كرده بود
كه نيلوفر كبود را بدهد
به مرد
كه اين سوي جوي
در عكس ايستاده بود

زن ، فكرش را نكرده بود
كه عكس ،‌قديمي است

و مرد تكه تكه شد
فرو ريخت
در جدول كنار خيابان

نيلوفر كبود
بر آب بود

حافظ موسوی

 
 

novembre 27, 2008 | پنجشنبه، 7 آذرماه 1387

 
 
افغانستان

"پروفسور حسيني گفت: "بچه كه بوديم، هميشه پدرمان مي‌گفت دعا كنيد آدم در غربت نميره؛ ما نمي‌فهميديم؛ فكر مي‌كرديم البت بي‌پولي و فقيري را مي‌گه... حالي فهميديم كه بي‌وطني را مي‌گفته..." و چشم‌هايش را اشك زد... ديگران فهميدند يا نه، من فهميدم... خوب هم فهميدم كه پروفسور چي گفت. شايد او مي‌توانست از چشم‌هايم بفهمد كه شب گذشته چقدر حسود بودم وقتي كه دخترها و پسرهاي ايراني مغرورانه مي‌خنديدند، مي‌گفتند، مي‌رقصيدند... در رفتار و حركاتشان چيزي بود، يك دلگرمي بزرگ بود، يك تاريخ، يك هويت، يك چيزي كه به تك تك آن‌ها انرژي مي‌داد... اما ما شاد نبوديم؛ عراقي‌ها، پاكستاني‌ها و ايراني‌ها بودند... من نبودم! من هم غريب بودم! همين بود كه به دختر ايراني به شوخي گفتم: «بي وطني، آغاز جهان وطني است» از لبخندم فهميد كه دروغ مي‌گويم."


از عاصف حسینی، ما سرزمین‌های دوری هستیم.

داشتم شعر‌های الیاس علوی را می‌خواندم که سر از رنجی عمیق در آوردم، یاد محمد افتادم، در آینه داستانش را گقته بودم : گلادیاتور محمد، پسر ده ساله‌ی افغانی که روبروی سینما عصر جدید با او آشنا شدم و هنوز هر جای دنیا باشد از او خبر دارم، محمد سعی کرد برود دبی، ترکیه و هر بار پلیسی جلوی او را می‌گرفت، پلیس‌های مهربان، قانون مهربان، مرزهای مهربان...

محمد زندگی‌ را دوست دارد و این را پلیس‌ها و قانون نمی‌فهمند، هیچ کس نمی‌تواند جلوی او را بگیرد.

 
 

novembre 15, 2008 | شنبه، 25 آبانماه 1387

 
 
وصیت

Foryou870825.jpg

سنگ قبرم سبک باشد
حبسم نکنید در یک فاصله‌ی کوتاه
تاریخ تولد و مرگم را رها کنید
نامم را نیز

یک جمله تنها حک کنید آن جا
مثل یادداشتی
زیر دست و پای باد


" می‌روم چای دم کنم"


بیست و پنج آبان هشتاد و پنج

 
 

novembre 12, 2008 | چهارشنبه، 22 آبانماه 1387

 
 
کارتش روی میز است

Sahandoman870718.jpg


یک چیزی نوشته بودم، به دلم ننشست پس پاکش کردم.
گاهی نگفتن یک چیز خیلی باحال تر است.

×

یک رای گیری
اگر توکا نبود نمی‌دانستم به کی رای باید داد او در این دنیای مجازی بیش از هر چیز و هر کس خوب زندگی و بازی می‌کند.
چه جمله‌ای !

×

"مو‌ مو

تمام عمر منتظر دستاني بودم

تا مرا بغل بگيرد

لمس كند

دوستم داشته باشد..."

از الیاس علوی

×

عکس، مدل پیشنهادی من و سهند برای رفتن به کهکشان‌های همسایه