mai 08, 2013 | چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲

" نیمه شب "

به پنجره مشت زدم
چندین بار
در تاریکی بلند نالیدم

اهمیتی نداشت
از این پنجره‌های دو جداره بود

5/2/92
سارا محمدی اردهالی

mai 01, 2013 | چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

" شرم "

می‌خواستم دستم را بگیری
مچم را گرفتی

avril 21, 2013 | یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

" در ایستگاه "

مثل دخترانی که قرار دارند
ایستاده‌ام
جوانی با همراهش ویسکی سفارش می‌دهد

مثل دخترانی که هدف دارند
ایستاده‌ام
زنی فحش می‌دهد به بقال پیر
" بی‌شرف‌ها دروغ خوب بلدند "
میوه گران شده

مثل دخترانی که مغز دارند
ایستاده‌ام
اتوبوس پر می‌شود می‌رود

مثل دخترانی که لال‌اند
ایستاده‌ام
پسری از نیمکت ساعت را می‌پرسد
می‌رود

خیابان حناق گرفته
من چه شکلی بوده‌ام؟
به چه زبانی
با چه لباسی
با چه ایده‌هایی

هر شکلی راه می‌روم
مسخره‌ام
و مردم
دیگرانِ من نیستند

اول اردی‌بهشت نود و دو
سارا محمدی اردهالی

avril 13, 2013 | شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲

" ترک من ای نگار من "

مرد
زد و زد و زد
و هر چه می‌زد صدایش در نمی‌آمد زن
بداهه می‌زد
زن
در سه‌تاری قدیمی
در تصنیفی سینه به سینه
سینه به سینه
سینه به سینه

کو به کو

۲۴ فروردین ۹۲
سارا محمدی اردهالی

avril 03, 2013 | چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲

" شکسته "

پوستم ترکیده بود
ریز‌ریز
استخوان‌هایم
شکسته
با خرده‌ریزهایم خوابیدم
و بی‌رحمانه
خواب آفتاب دیدم

۱۴ فروردین ۹۲
سارا محمدی اردهالی

mars 19, 2013 | سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱

" ساعت‌ها "

سفرم
مدت‌هاست
نمی‌دانستم
خیال می‌کردم کلید را می‌پیچانم وارد آن خانه می‌شوم
ولی سفرم

همین طور که چای را می‌گذاشتم روی میز
رفته بودم
خیلی دور
نمی‌فهمیدم

باز تلفن را بر می‌داشتم
کافه می‌رفتم
در ایستگاه مترو منتظر می‌نشستم
حتا جایم را می‌دادم به دیگران
خیال می‌کردم با دقت گوش می‌دهم به حرف‌ها و جواب‌های درستی می‌دهم

در لیست هیچ مسافرخانه‌ای نامم نبود
دیر فهمیدم
دیرتر از تو

در اتوبوسی ارزان قیمت
در جاده‌ای خاکی دور می‌شدم
دور و دورتر

شما خیال می‌کردید حال مرا می‌پرسید
می‌گفتم خیلی ممنون
راننده خیال می‌کرد کنار پنجره نشسته‌ام
می‌پرسید همه چیز خوب است
می‌گفتم
خیلی ممنون

۲۹ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

mars 03, 2013 | یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱

" شاید هم "

ته چاه زندگی می‌کنم
یک چاه خشک

آن بالایی‌ها
یا خبر ندارند
یا خودشان را می‌زنند به آن راه

سطل را
دست و دل‌بازانه
پرت می‌کنند پایین
دَنگ می‌خورد به طاق سر من

شاید هم
انتظار دارند
در این تاریکی
بیشتر فرو بروم
تا به آب برسم

۱۳ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

février 28, 2013 | پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱

" این طوری "

به یک مهمانی دعوت شده‌ام
اگر کفش پاشنه‌بلند بپوشم
حرف‌های اغوا‌گرانه خواهند زد
ریشه‌های چند‌همسری بررسی خواهد شد

اگر کفش تخت بپوشم
سیاست‌های غلط دولت
فشار روی مطبوعات
گرانی نان و کاغذ و مسکن
وارد صورت جلسه می‌شود

اگر کتانی بپوشم
می‌روند سراغ حق طلاق و حضانت
این که شهادت زن امکان ندارد نصف مرد باشد

وارد مساله‌ی دامن و شلوار نمی‌شوم
پیچیده می‌شود
دلم می‌خواهد
پابرهنه بروم
پابرهنه برگردم

۵ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

février 23, 2013 | شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۱

از مجموعه‌ی حاضرآماده‌ها

تهران, تونل رسالت:

عبور از خط اضطرار ممنوع

حاضر‌آماده‌ی شماره (۲)
می‌توانید مارسل دوشان را بخوانید، درباره‌ی حاضر آماده‌ها (readymades)

février 22, 2013 | جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱

" دیوانه در قفس "

خوابیده‌ام روی تخت
جری‌تر از سیلوستر استالونه
مادر پماد می‌مالد روی گرفتگی کمرم
چهل‌هزارتا دراز نشست زده‌ام
‌برای مبارزه با حریف خیالی‌ام

اشک‌هایم می‌ریزد روی بالش مادر
از دردی به دردی سفر می‌کنم

۴ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی




حالت را نمی‌دانم

از دور

حالتت خوب است









برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.