juillet 10, 2016 | یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۵

زندگی و دیگر هیچ

امروز
عباس کیارستمی به خاک سپرده شد

می‌توان بسیار نوشت
می‌توان به صدای باد گوش سپرد

بیست تیر نود و پنج

mai 31, 2016 | سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۵

...

غسال‌خانه برق نداشت
تابوت
سنگین‌تر از شب بود

و در تاریکی
پرچمی که روی تو انداختیم
سه رنگ داشت
قرمز
قرمز
قرمز

از کتاب گل سرخی در زد، نشر چشمه

mai 05, 2016 | پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵

گوزن زرد ایرانی

گوزنی معتدلم
هنوز فصل منقرض شدنم نیامده

می‌چرخم میان دشت‌ها

دل‌شوره‌ای ندارم
اگر
شعری برای مزارع
به ذهنم نمی‌رسد


خیابان ولی‌عصر
۱۶ اردیبهشت ۹۵

mars 23, 2016 | چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۵

در کمپ

خبرنگار از دختربچه پرسید
دوست داری کی برگردی خانه‌‌ات
دخترک گفت فردا
چرا
چون عروسکم را
آن‌جا
در سوریه پنهان کرده‌ام

février 17, 2016 | چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۴

ماهی


ماهیِ مانده در تور
تو می‌میری
تو را نمی‌خواستم

janvier 22, 2016 | جمعه ۲ بهمن ۱۳۹۴

بهمن ۹۴

به شکل شرم‌آوری متناسب و معتدل است.
چطور می‌توانم کلمه‌ها را مرتب کنم و بنویسمش.
این را فقط نوشتم که بگویم بسیار بسیار ناتوانم.

درباره‌ی مراقبه
بهمن ۹۴

janvier 21, 2016 | پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۴

تیره و تیره‌تر

دردی درونت است
چای دم می‌کنی
قهوه را با دقت درست می‌کنی

درد
درون چای‌ها و قهوه‌هایت
رشد می‌کند
تیره و تیره‌تر

اما تو روشنی

اول بهمن نود و چهار

décembre 19, 2015 | شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۴

گل سرخی در زد

کتاب شعر جدیدم چاپ شد؛ نشر چشمه؛ به نام گل سرخی در زد.
آه
خیلی عجیب است؛ همه چیز دیوانه‌وار عجیب است.
کتاب را دستم می‌گیرم و با شگفتی شعرهایم را می‌خوانم.

یک دنیا ممنونم از شما
سارای پاگرد
پ. ن. اگر کتاب را خواندید؛ برایم بنویسید؛ مثل قدیم. مثل این دوازده سالی که گذشت.

décembre 10, 2015 | پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴

آن مرد در هتل کالیفرنیا

نمی‌دانم. اصلن نمی‌دانم دنبال چی هستم. چند کلیپ از ستینگ را نگاه می‌کنم. من یک مرد انگلیسی هستم توی نیویورک. بعد آن یکی که توی صحرا با یک راننده‌ی زن می‌رود و با یک مرد عرب با هم می‌خوانند. نه این هم نیست. دنبال یک صورت هستم. یک صورت بسیار ... بسیار چی؟ نمی‌دانم. بعد توی یوتیوب، آن کنار پیشنهاد می‌کند هتل کالیفرنیا را ببینم. رویش کلیک می‌کنم.
آن مرد پیدا می‌شود در کنسرت هفتاد و هفت، یک سال بعد از تولد من روی سن دارد درامز می‌زند و می‌خواند ول‌کام تو د هتل کالیفرنیا. این صورت. خوب نگاهش می‌کنم و نمی‌دانم چطور یادش افتادم. پیراهن مشکی پوشیده، چهار تا گیتاریست جلوی سن می‌نوازند. همیشه وسط کلاس به دانیال همین را می‌گفتم. قرار ما کنسرت ماه با چهار گیتاریست که برای کره‎‌ی زمین می‌نوازند. دنی الان لندن است دارد حقوق بین‌الملل می‌خواند، با چهار گیتاریست که جلوی سن ایستاده‌اند. قرار ما جدی بود. کنسرت ماه باید چهار گیتاریست داشته باشد. اما آن مرد که می‌خواند. صورت آن مرد.

چطور از ناخودآگاهم بیرون کشیده شد. مرد با پیراهن مشکی دارد می‌خواند ساچه لاولی پلیس، ساچه لاولی فیس. خوب نگاهش می‌کنم و اصلن نمی‌دانم چرا. تنها دوباره به خاطر می‌سپارمش تا دوباره به یاد بیاورمش.

با چه شوری می‌خواند. مرد با پیراهن مشکی. با چه شوری سرش را تکان می‌دهد، با چشمان نیمه‌بسته. ساچه لاولی فیس. حالت موهایش.

décembre 01, 2015 | سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۴

ساعت‌ها

چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ در طول روز چندین بار از خودم می‌پرسم.
نمی‌دانم. تنها روز و شب عوض شده‌اند و این را می‌توانم تشخیص بدهم.