میخ‌ها

Th Nails

by W. S. Merwin

I gave you sorrow to hang on your wall
.Like a calendar in one color
.I wear a torn place on my sleeve
.It isn’t as simple as that

Between no place of mine and no place of yours
You’d have thought I’d know the way by now
.Just from thinking it over
Oh I know
I’ve no excuse to be stuck here turning
,Like a mirror on a string
Except it’s hardly credible how
.It all keeps changing
Loss has a wider choice of directions
.Than the other thing

As if I had a system
I shuffle among the lies
Turning them over, if only
.I could be sure what I’d lost
I uncover my footprints, I
.Poke them till the eyes open
.They don’t recall what it looked like
?When was I using it last
Was it like a ring or a light
Or the autumn pond
Which chokes and glitters but
?Grows colder
It could be all in the mind. Anyway
.Nothing seems to bring it back to me

And I’ve been to see
,Your hands as trees borne away on a flood
,The same film over and over
And an old one at that, shattering its account
To the last of the digits, and nothing
.And the blank end

.The lightning has shown me the scars of the future

I’ve had a long look at someone
Alone like a key in a lock
.Without what it takes to turn

.It isn’t as simple as that

Winter will think back to your lit harvest
For which there is no help, and the seed
Of eloquence will open its wings
.When you are gone
But at this moment
When the nails are kissing the fingers good-bye
And my only
,Chance is bleeding from me
,When my one chance is bleeding
For speaking either truth or comfort
.I have no more tongue than a wound

میخ‌ها

به تو اندوه دادم تا به دیوارم بیاویزی

مثل تقویمی تک‌رنگ.

مکانی پاره

روی آستینم می‌پوشم.

به این سادگی‌ها هم نیست.

.

خیال کرده بودی فقط با فکر کردن

لابه‌لای بی‌مکانی‌ات و بی‌مکانی‌ام

راه را خواهی یافت.

آه، می‌دانم

بهانه‌ای ندارم که این‌جا گیر بیفتم

مرتب مثل آینه‌ی آویخته از نخ

دور خودم بچرخم

جز آن‌که سخت است باورش

این‌همه چه‌طور مرتب تغییر می‌کنند.

راه‌های بیشتری برای انتخاب دارد

نسبت به چیزهای دیگر

فقدان.

.

انگار دستگاهی داشته باشم

می‌رفتم لای دروغ‌ها

روشن‌شان می‌کردم.

کاش فقط می‌دانستم

چه از دست داده‌ام.

ردپایم را باز می‌گشایم

آن‌قدر می‌کاوم تا چشم‌ها بگشایند

به یاد نمی‌آورند شبیه چه بوده است.

آخرین بار کِی به کارش بردم

مثل حلقه بود یا نور

یا برکه‌ای پاییزی

که محصور بماند و چشمک بزند

اما سردتر شود دم‌به‌دم؟

شاید هم همه‌اش خیال بود!

چون به‌هر‌حال

هیچ‌چیزی نیست

که به من بازش گرداند.

.

و سال‌هاست که دست‌‌هایم را دیده‌ام

چون درختانی که سیل ببردشان

فیلمی که بارها پخش شود

از آن قدیمی‌ها که عاقبت

حساب‌ها را به‌هم می‌ریزند

و دیگر هیچ

دیگر پایانی تهی.

.

صاعقه زخم‌های آینده را به من نموده است.

.

نگاهی طولانی داشته‌ام به کسی

مثل کلیدی در قفل

بی‌آن‌که دستی بچرخاندش.

.

به این سادگی‌ها هم نیست.

.

زمستان باز به محصول روشنت خواهد اندیشید

که چاره‌ای نداشت

و دانه‌ی فصاحت بال‌هایش را خواهد گشود

آن‌گاه که رفته باشی.

اما در این دم

که میخ‌ها بر انگشت‌ها بوسه‌ی خداحافظی می‌زنند

و تنها شانس من

ریزش خون از تنم است،

در آن هنگام که تنها شانس من خون‌یزی‌ست

برای آن‌که از راستی یا رضایت حرف بزنم

زبانی ندارم

جز زخم.

.

.

.

دبلیو. اس. مروین

.

.

.

ترجمه‌ی مجتبی ویسی

از این تپه‌ها هیچ‌یک، نشر چشمه


ماه

چه تنهایی بیکرانی‌ست در این طلا
ماه شب‌ها، دیگر آن ماه نیست که آدم نخستین دید.
قرن‌های شب زنده‌داران
ماه را سرشار شراب‌های کهن کرده است.
نگاهش کن
آینه‌ی توست.

ترجمه‌ی شهروز رشید

Moon
by Jorge Luis Borges
To Maria Kodoma

.There is so much loneliness in that gold
The moon of every night is not the moon
.That the first Adam saw
The centuries
Of human wakefulness have left it brimming
.With ancient tears. Look at it. It is your mirror

—translated from the Spanish by Robert Mezey

رودکی سمرقندی

رودکی می‌گوید وقتی از بی‌وفایی و با جور و جفا، من را کشتی خواهش می‌کنم بر بالینم بیا و با ناز بگو کمی پشیمان شده‌ای.
شکایتی نمی‌کند که چرا این رفتار را داری یا چرا یک کاری می‌کنی که من از فشار این رفتارت بمیرم.
چیزی که برایش مهم است این است که معشوقش ناز داشته باشد.
چه وقت ناز داشته باشد؟
وقتی که دیگر جانی در بدن ندارد. .بیاید بر بالین او بنشیند.
و با ناز یک جمله بگوید.
با ناز بگوید کمی پشیمان شده‌ام از این رفتارم.
برایش پشیمان شدن معشوق مهم نیست.
تاکیدش روی این است که معشوق با ناز یک جمله‌ بر بالینش بگوید.
عشق چیست؟
همیشه اشتیاق داشتن؟ و خواست همیشه در اشتیاق ماندن؟ از اشتیاق مردن؟
چون کشته ببینی‌ام، دو لب گشته راز
از جان تهی این قالب فرسوده به آز
بر بالینم نشین و می‌گوی به ناز
کای من تو بکشته و پشیمان شده باز
* نگارین جان از آن شعر خیلی دور شدم و برایم سخت بود که وجود هم داشته باشد. برای همین برایت نفرستادمش. گاهی هم از چیزی که نوشته‌ای حتی اگر خوب باشد ناخرسند هستی. من را ببخش.

محمد شیرازی

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کآزمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
با این غزل بیدار می‌شوم و تمام روز در سرم است.
ناخودآگاه چه شکلی‌ست؟
از کجا می‌آید یک غزل؟
زندگی کردن در یک زبان و یا چند زبان. زبان چیز غریبی‌ست، شاید لذت‌بخش‌ترین.

یادداشت تشکر

به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم
خیلی مدیونم.
احساس آسودگی خاطر می‌کنم
وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.
شادم از این که
خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.
آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،
آزادی که با آن‌ها دارم،
عشق، نه می‌تواند بدهد،
نه بگیرد.
برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،
پای پنجره، جلوی در.
مثل یک ساعت آفتابی صبورم.
می‌فهمم
آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،
و می‌بخشایم
به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.
از دیدار، تا نامه
فقط چند روز یا هفته است،
نه یک ابدیت.
مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،
کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،
کلیساها دیده می‌شوند،
مناظر به چشم می‌آیند.
و وقتی هفت کوه و دریا
بین‌مان قرار می‌گیرند،
کوه‌ها و دریاهایی هستند
که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.
از آن‌ها متشکرم
که در سه بعد زندگی می‌کنم،
در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،
با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.
آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند
که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.
عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:
« من مدیون‌شان نیستم.»
ویسواوا شیمبورسکا، ترجمه‌ی ملیحه بهارلو

کنترل

باید همه پیاده شویم,
چمدا‌ن‌ها را با کلید باز کنیم
و نشان بدهیم که در آن‌ها چه اتفاقی می‌افتد:
گره حوله را باز کنیم
ثابت کنیم که کفش کفش است,
سه جوراب پای چپ, دو تا راست.
کتابی بدون تقدیم نامه شک برانگیز است.
چرا گلدوزی حوله‌ها
آنقدر نامرتب است؟
دندانه‌های شانه را به صدا در می‌آورند: صدایش ضبط می‌شود.
مسواک باید به زبان بیاورد,
آنچه را که زبانمان مسکوت می‌گذارد.
با وجود این شانس آوردیم: قلب
بین پیرهن‌ها جا گرفته بود
و بوی بی‌خطر صابون‌ می‌داد.
(هیچ کس هم متوجه نشد, که ما
توتون را در کاغذهای نازک می‌پیچیم,
که توتون, به صورت سیگار پیچیده شده,
دارد – به صورت دود- پناهگاهش را لو می‌دهد.)
گونترگراس, ترجمه: محمود حسینی‌زاد, بخارا شماره ۴۸

۴- مرگ در آب

فلباس فنیقی, دو هفته پس از مرگش
فریاد مرغان دریایی و امواج ژرف دریا
و سود و زیان را از یاد برد.
جریان آبی در قعر دریا
استخوان‌هایش را به نجوا پاک کرد. در آن حال که بالا و پایین می‌رفت
مراحل سالخوردگی و جوانی‌اش را پیمود
و به گرداب رسید.
یهود و نایهود,
ای آن که چرخ را می‌گردانی و به سوی باد می‍نگری,
به فلباس بیندیش که روزی چون تو رشید و زیبا بود.
سرزمین هرز, تی.اس.الیوت, بهمن شعله‌ور
* Phlebas
* اشاره به این گفته‌ی “سن پاول” : محنت بر روح هر آن کس که بد می‌کند. نخست یهود و نیز نایهود (مسیحی) اما افتخار, شرف و آرامش بر هر آن کس که نیکی می‌کند, نخست یهود و نیز نایهود.