آواز خانه

از تکان دادن گهواره چه سود
دستانت جاده ابریشم را
به روح سر ریز می کند

تمام آواز های مرده بر دیگ و سماور مادر بزرگانم
در تن من بیدارند

مادر لالایی نگو
موسیقی ها خواب ندارند

نگاه من بر سیب های سرخ جرقه می زند
و تجارب بر درخت مانده اجدادم
در مغناطیسی گنگ
شیرینی گاز زدن را
چون اوراد معبدی کهن
در گوشم نجوا می کنند

حالا تو بگو
زن عاشق باید سنگسار شود
و قهقه هزار ساله مرا
ساده بی انگار.

کوله

من از زندگی چه می خواهم
       چند کاست موسیقی و واکمنی درپیت
       یک مداد
       کاغذ یا گوشه سپید روزنامه ای
       فنجانی شیر
                              لحظه ها، ثانیه ها، ساعت ها


من از زندگی چه می خواهم
       جین با تی شرتی آبی
       کمی آبنبات با طعم نعناع
       سوت زدن بر جدول خیابان ها
                               عصرها، جمعه ها، شب ها


من از زندگی چه می خواهم
       گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپیان
       کافه رفتن با قدیسان، پیامبران، ساحران
            تقسیم حق و خنده و چای


نوشتن شعری بر در توالت جهان
  که چون سنگی در کفش ها بماند


                       روزها، سالها، قرن ها…

به هر حال

وقتی به کودکی عقب‌مانده
غذا می‌دهی
گاهی ده بار روی‌ات بالا می‌آورد
هرگز به ذهن‌ات نمی‌رسد
به صورت معوج‌اش سیلی بزنی

گاهی در شهر هم
بدن‌هایی درست با روح‌هایی کج
شاید بیست بار روی‌ات بالا بیاورند

فرقی می‌کند؟

…این پنجاه و نهی ها…مهرداد،علی، ساناز و…

زور که نداری


 منطقی می شی


باید نقشه بکشی


گیر بدی به قانون


زنده باد ،مرده باد می گی


 


اما٬ این پنجاه و نهی ها


معلق بین شصت و پنجاه


بس که زیادند


همه اش برنده اند


 


بی ولخرجی


حال می کنند


برعکس پدرها شان


  


ای بابا


 روزمرگی، ساخت های سگ جان را 


دو دره کرده