بر صندلی چوبی نشستهای
شعر میخوانی
زمینی
که گردشت به گرد خورشید
و به گرد خویش
پیدا نیست
آنجا نشستهای
با چشمانی بی پلک
که بر خطوطی میخزند
سطور یک متن عبری شاید
متنی به قدمت زمین
به قدمت خودت
زمین آرام است
منظومهی شمسی آرام است
کهکشان راه شیری
و کهکشانهای دیگر
آرام گرفتهاند
آنجا
در بارگاهت
بر صندلی چوبی فرسودهی من
خوابت بردهاست
کیهان خم شده
بازوهایت را میبوید
ذرهی بنیادی
با تپش هوشربای سینهات
نفس تازه میکند
جادهی ابریشم گرد زمین میپیچد
میپیچد
کاروانها با همهمهی بسیار
از جادههای شنی میگذرند
کاروانهایی
بارشان حریرهای زربافت
سرمه و ادویههای هندی
هزار و یک شب و چند دست نوشتهی نایاب و ناخوانا
بارسالار بر شتر به خواب رفته
کاروان گوش به موسیقی تو
در بیابان راه میجوید
نویسنده: سارا
وبا
شهر آرام است!
با قائم مقام هایی سرگردان
که دستمال هایی آماده تپاندن در گلو
در دست دارند.
دکتر ها می گویند
دهانتان را با پارچه تمیز ببندید…
ترور بازی…
دیوانه می شوی
اگر بخواهی
برای کودگان مرثیه بگویی
کودکان!
آبروی زمین
آبروی حواس پنج گانه
… و ما هی پیش آسمان بی آبرو می شویم
هی فریب خط خطی هامان را می خوریم
فریب رنگها را
و حواس پنج گانه مان زار می زند.
یار مرا، غار مرا
وقت اذان نیمه شب
رو به قبله تلفن همگانی کوچه هفتم
من ذکر تو به سلول سلول تنم می گویم
                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو
                                   پاک و منزهی تو
از هم گسسته ام، بارها
مهره هایم تمام بیابم یا نه
دوباره نخ می کنم
گره می زنم
تسبیح تو آغاز می کنم
                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را
                                  حمد و سپاس تو را
چند مهره هر بار
گم می شوند از من
باز به مهره های باقی مانده تنم
یاد تو تکرار می کنم
                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو
                                   نیست یاری جز تو
بزن تار و بزن تار و بزن تار …
که چی؟
مثلا، سبز قشنگ است.
حیف درخت!
که شعرهایم چاپ شوند.
و اما بعد
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی
بعد
پرسیدی
“مزاحمتان که نشدم؟”
خندیدم
“نه! اصلا”
معتاد تنهایی

تو نمی آیی
تو نمی آیی
که بهارم ز صدای نفس چلچله ها
چه تهی ماندست
* * *
شب پر از هیچ است
نه ،
شب پر از وهم غلیظ
شب پر از شعر سکوت
شب پر از زمزمه ء خاموشیست
تو نمی آیی
تو میدانی
شب چو مردابیست ،
که دلم در ته ء آن میپوسد
میپوسد
آرام
آرام
آرام
من به گنجشکانی که عاشق پرواز بودند
رشک بردم
آه !
چقدر عاشق پروازم
لیک ،
یک رشته ء نامریی
به درازی زمان
بال پرواز مرا بسته است
* * *
شب به تاریکی خود معتاد است
من به تنهایی
تو نمیدانی
که به تنهایی معتاد شدن یعنی چه ؟
تو نمیدانی
تو نمی آیی
(لیلا صراحت روشنی، از دفتر : تداوام فریاد . چاپ کابل . سال ۱۳۷۰ )
وقتی که
تاج خورشید را جغدان
از فرق آسمانی
ربودند
شب سنگ شده ماند
کابل،
تمام آیینه هایش شکست و ریخت
( آیینه های کابل ـ ص ۳۲ )
از آینه

پابلو پیکاسو
نه رهایی می بخشد نور نه در بند می کشد
نه دادگر است نه بیدادگر
با دست های نرم خویش
ساختمان های قرینه می سازد نور
از گذرگاه های آینه می گریزد نور و
به نور باز می گردد.
به دستی می ماند که خود را باز می آفریند
و به چشمی که خود را
در آفریده های خویش باز می نگرد.
اکتاویو پاز
دوستانی که آینه را با نوشته هایشان شاد می کنند…
دوستانی که نقدهای ماه شان آینه را بیدار می کند …
هیچ سپاسی شایسته این محبت بی قیمت و قاعده شان نیست!
چندی است sara@ayene.com مشکل پاسخ دادن دارد،
و پاسخ ندادن به نامه ها به این علت بوده، می توانید به
saraharayene@yahoo.com نامه بدهید.
سپاسی ساده و عمیق
سارا
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
شمس لنگرودی
دچار…ناچار…یا چیزی میان این سه!
امان از گرههای کور!
چرا باز نمیشود
نخ نگاهم
از انگشت اشارهات؟
همیشهی نابهنگام!
گاهی خیال میکنم
شعری نوشتهام
اما میبینم
تنها اشک بودهاست
کاغذی خیس و سپید
گاهی خیال میکنم
هقهق گریستهام
خطوط اسلیمی و رقصان کاغذ میخندند که
شعری نوشتهای
حالا هم نمیدانم
چه میکنم!
شعری هقهق است انگار
اما نه نگاه کن!
تنها نام توست
هزار بار بر کاغذ
خیس و موزون
