شاگرد فرانسه زبان چهار ساله ام!

ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمی‌شود،
می‌گویی سلام!
خود دیوانه‌ام
فارسی یادت دادم
حالا
برایت نقاشی که می‌کشم
“این سیب است ژوستین!”
می‌گویی
ممنون!
دستم را نمی‌گیری فشار دهی،
نمی‌پری بوسم کنی
می‌گویی :
خدانگهدار سارا!
چه زود بیچاره و تنها شدم
خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!

ابو عمار

فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام کوچک توست؟!
نام فرزندت؟!
نام زنی که دوست داشتی؟!
نام کجا؟
جایی که خاک شدی!
فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام خاکی…
خاکی که زنده‌گان را می‌بلعد.
مرده‌گان را زندگی می‌بخشد.

عجیب است!

ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تورا بر سر بازار نبردیم
.
.
.
ای دوست که آن صبح دل‌افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
ه. ا. سایه
آتشی نیست بترسند اغیار
می‌زند چند به چند
گرگی به دل گله‌ی من
می‌کند خون دگر
خانه‌ی ویران دلم
زیر لب هق‌هق یک زخم عمیق
می‌کشم آه از جگرم
می‌کنم رو به دل تیره‌ی شب
ای دریغا نی آن کافه نشین!
ای دریغا شبان خوش‌سفرم!

همه چیز رو به راه است

آرام آرام
همه چیز را یاد گرفتم
باورت نمی‌شود
یاد گرفتم شب‌ها بخوابم!
با یک آرامش بخش هر ماه
یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم
حتا وسط حرف‌هایش بلند نمی‌شوم
یاد گرفتم
بدون کمک کسی
از چهارراه‌ها بگذرم
نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته‌ام
مثل کوری که
عصا به دست
سر به زیر
تنش را جمع می‌کند که به چیزی نخورد
راه رفتن
در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم

تفاهم طبقاتی

cafe.jpg
عکس: آرش عاشوری نیا، تئاتر بی شیر و شکر
شعر ربطی به تم تئاتر ندارد.
می‌گوید کاری باید کرد
دارد دیر می‌شود
می‌گویی بله قربان دارد دیر می‌شود
_ تلاش می‌کنی نلرزی_
می‌گوید شب‌های پاییز سوز دارد
_نمی‌دانی از کجا فهمیده‌است_
می‌گویی بله قربان شب‌های پاییز سوز دارد
می‌گوید خدا‌نگهدار
می‌پرسی ضروری است قربان؟
_دور را نگاه می‌کند_
بله جانم ضروری است
می‌گویی باشد
خدا‌نگهدار قربان
می‌خندد
_ فکر می‌کنی چه ساده،
چه با شکوه و چه زیبا_
می‌گوید برایم کمی سخت است
لبخند می‌زنی
_سخت
و برای اینکه دم آخر زیبا باشی_
می‌گویی
راحت باشید قربان
ضروری است
ضروری است قربان.

تقدیم به شما

DSCF11081.jpg
تهران، حوالی پیچ شمیران، بهار ۸۳
من نیمی از یک شعر را می‌نویسم نیم دیگرش را …
خواب‌هاتان و بادبادک‌ها…
مخاطب خوب نعمت است.
من از شما سپاس گزارم.
.
.
.
چیزی میان دو فرم
ادریس یحیا
الهام
عمق
و…
و کسانی دیگر که دوست داشتند تنها بمانند
یا کسانی که من نامشان را نمی‌دانم…
.
.
.
لا لا لا لایی
لا لا لا لایی
.
.
.
قورباغه ساکت خوابیده بیشه

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیدار که می‌شوم
زانوانم ضعف دارند
لب‌هایم خشک‌اند
در خواب
دنبال آن کاروان هزارو یک شب
هزار دور
دور زمین
در شب می‌دویدم
خسته‌ترم
خیلی خسته‌تر
در خواب
بال‌هایم درمی‌آمدند
بلند و رها می‌شدند
در انتظارت
خشک و سیاه
زمین را تیره‌تر می‌کردند
تیره‌تر
خیلی تیره‌تر
من که از تاریکی بیابان گلایه نکرده بودم
من که لام تا کام از خستگی حرفی نزده بودم
پس چرا می‌خواهی از خواب‌هایم نیز سفر کنی؟