تنها وقتی امید و ایمانت را از دست داده باشی
مبارزه معنا دارد !
نویسنده: سارا
عشق نا کام
سوسک های گوژ پشت
با لذتی روان پریش
از آن واژه تسخیر کننده
بر سر در اتاق خویش
خش خش لباس پاپ ها
:سلام دکتر! سلام!
پیاپی ضربدر زدن در خانه “موافقم”
از باران یکریز گزینش ها خیس
بی وقت آزاد
مشغول باز تولید جهل و تقیه
در سوگ روز بزرگداشت خود
با کندی تر می کنند
لبه پاکتی را
از ته مانده قلب و مغز خویش
به مقصد
سمینار آسیب شناسی .
ویرانی
ویرانم
در جستجویی ناکام
وجودی زنده
که نبودش
ویرانم کند !
حضور
– کمان را بکش!
– به هدف نخواهد نشست نیک می دانم.
– کمان را بکش جوزجانی،
با منِ خویش رها کن!
هدف خود می نشیند.
– نمی توانم بو علی
کشش بازوانم بر خطاست.
– بازوانت را رها کن !
خود، من صفتانه کمان را بکش.
– زاویه درست را نمی دانم.
تیر می لرزد بو علی.
– پس زاویه را هم رها کن.
در بازوانت بگذار
بنشیند سبک
و کمان را رها کن!
…با گل حرف می زدم …
پرچین شخصی
باری از انسان می خواستم سخن بگویم
بی وقفه این صفر و یک ها، اما
به صلیب می کشندم :
گاو همسایه
چند تخم می گذارد روزی ؟
طنزی که من را معنا می کند، گمان دیگران و من…خنده ای بیکران!
«یک نجیب زاده ی خوش مشرب روستایی دن کیشوت را به منزل خود که در آن با پسرشاعرش روزگار میگذراند، دعوت میکند. پسر، که از پدر هشیار تر است ، بلا فاصله به شوریده حالی میهمان پی میبرد و آشکارا از او فاصله می گیرد. آنگاه، دون کیشوت از مرد جوان می خواهد تااشعارش را برای او بخواند. وی با اشتیاق قبول میکند و دون کیشوت ستایشی پر طمطراق از استعداد او سر میدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشیاری میهمان به وجد آمده، در جا شوریده حالی اورا به فراموشی می سپارد. حال چه کسی شوریده حال تر است؟ دیوانه ای که از عاقل ستایش میکند و یا عاقلی که ستایش های یک دیوانه را باور کرده است؟ اینجاست که ما وارد بعد دیگری از کمدی می شویم، که زیرکانه تر و بینهایت با ارزش تر است. ما نه با تمسخر واستهزاء و تحقیر دیگران بلکه به این دلیل می خندیم که واقعیتی یکباره خودرا در تمامیت پر ابهام خود نشان می دهد، مسائل معنای ظاهری خودرا از دست می دهند و آدمها چهره ای متفاوت از آنچه خود می پندارند از خویش ارائه می دهند.»
مردم
دونای بارون ببارین آروم تر
بهارای نارنج داره می شه پرپر
این همه تاریخ …
خاطره استعمار
سفر از حقارتی به حقارت دیگر
تن دادن به ایدولوژی که می خواهد با ایدولوژی بستیزد.
مادر بزرگ می گوید : بیچاره رعیت!
آش
تلویزیون:کشتار مردم عراق…
– عزیزم شام آمده است.
غذای مورد علاقه ات!
پذیرا باش
گزش دندان کرم ها بر تنم،
می شمارم فصل ها را
زمین،
تاب آرد
طغیان رود را
به فصل ریزش بینهایت
…
دریا
بلعد طوفان ناگزیر را
…
برگ برگم، سبز
سبز یشمی
سبز قانون
سبز تسلیم
…
ریشه در طغیان و طوفان
سر بر آرم روزگاری
زاویه ها
…متولد می شود،
اما
ممکن است
به هلاکت برسد
یا
شهید شود
یا
کشته شود…
یا
بالای چوبه ای
او جان سپارد…
