میجویم بی آنکه بیابم، به تنهایی مینویسم
کسی اینجا نیست، روز فرو میافتد، سال فرو میافتد،
من با لحظه سقوط میکنم، به اعماق میافتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینهها
که تصویر شکستهی مرا تکرار میکند،
پا بر روزها میگذارم،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایهام میگذارم،
من آن لحظه را میجویم که به دلکشی پرندهای است
من آفتاب را در ساعت پنج عصر میجویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرو میافتد،
اکتاویو پاز، سنگ آفتاب، ترجمهی احمد میرعلایی، تهران: کتاب زمان
نویسنده: سارا
دوستت دارم
به تو خواهم گفت
در آواز گنجشکی کنار پنجرهات
در نگاه گربهای که برایش شیر میگذاری
یا پینه دوزی که از کاهویت پرمیکشد میرود
دوباره پیدایت خواهم کرد
به تو خواهم گفت
دسته: ( نه چندان شاعرانه )
پسرک آلوچه فروش
طعم خوب قرمز
جای دندانهای شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانیها:
” سارا انار دارد.”
و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان
گلی کردن لبهایم با تو
پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرفهای سخت زدند
داد زدند
هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد
ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم
درونی نکردن
توی نی شیرش فوت میکرد
یک زن پنجاه و دو ساله
هفت نوه داشت
موهای رنگ نکرده
یک خانهی تمیز و مرتب
شام شب را آماده کردهبود
میگفت دوست دارم
همیشه خیلی دوست داشتم
حبابها قشنگند
… از منظومهی باران

*
دم غروب
کنار زایندهرود
زنی باردار قدم میزند
کسی او را نمیشناسد
زن به سختی خم میشود
به لهجهی محلهای قدیمی در تهران
به گیتارنواز چیزی میگوید
“سلطان قلبها” سیوسه پل را فتح کردهاست.
* عکس آرش عاشورینیا
پرواز
گذرنامهام را روی میز میگذارم
پی اثر انگشت تو
تمام مرزها را بستهاند
زنی با شال کشمیر در عکس میخندد
هواپیما بلند شدهاست
روسریام را باز میکنم
اثر انگشت تو
از شانههایم سرریز میشود
شعر هر شب من

دیر است
دو سه شعر باید رفو کنم،
برای یک مجلهی ادبی
حرفهایی است
باید درز بگیرم
برای سر مقالهی یک روزنامه
و چند حرف حساب
که به زحمت انگشتانه باید
به سرشانههای یک سردار
وصله کنم
زخم سرانگشتانم دهان باز کرده
شعر تو باشد برای فردا
مبادا لک خون بماند رویش
و هر چه بگویم به تنت زار باشد
فردا بیدار خواهم ماند
فردا شعر تو را
بهترین شعر را
خواهم گفت
انعکاس
دنیا پر از آینه است
نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه میکنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را میشماری!
نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر میشوم، نه جوانتر
میبینی؟
آنجا ایستادهام
و تو…
گریه نکن!
این تنها آینه است
شانههای من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شدهاند
بیرحم اما نه
شاید چون
دنیا پر از آینه است
حافظه مهربان نیست با من
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست او مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)
دلم با من غریبه است
منِ من
بقچهاش را گرفته
بکوچد توی دالانهای بیغوغا
غم و سرما
مثل مورچهگان
افتادهاند به جانِ نانِ روحم
اگر حالم را بخواهی
هیچ روی خطِ دلم نیستم
همان بار آخر که وصل بودم
فهمیدم
هوای دل از من کلافه است
حافظه میگوید
دلم مرده
دستم سرد
چشمم نا امید است
من از دیدنِ چراغِِِِِ روشنم روی خط حیرانم
میخواهم سلامی بکنم
بلکه حیرت کنم از خود
از منم که آن جا
مثل پلنگی میغرد
و دلش رابطه میخواهد
میخواهم حالم را بپرسم
خیره بشوم
کشفی بکنم
حافظهام را پاک کنم
از اطلاعات کهنه و ماسیده بر روحم
از ذهنم
که پر است از
آدرس خبرهای مرده و موهوم و انگار مهم
و حواسم را پرت کرده
میخواهم وصل باشم
حواسم جمع باشد
دست باشم
چشم باشم
روی خط باشم
وکمی گپ بزنم
با چراغ روشن قلبم
(یک نوشته)
چرا ساعت روی شب مانده؟
باران!
کجایی!
_نگفته بودم اسم دخترم را؟_
باران!
مادر!
وقت شیرت شده
_بیتابم_
باران،
جان دل!
روی تختش نیست
عجب!
_اسباببازیهایش را جمع کرده_
باران!
باران!
روی آینه یادداشتی است:
میروم دانشکده
دیر بر میگردم مادر
جان باران آرام باش!
جان باران زود بخواب!
