
دلم میخواهد از این پس با هر شعری، عکسی بگیرم.
این عکس چیزی شبیه دست خط من است و چندان مهم نیست.
این عکس را از چیزهایی میگیرم که اطراف من هستند، نمیدانم
مثلا قوری، قلم یا گوشهی کتابی …
همین ها که شکل زندگی من یا هر کسی هستند …
یا شعر زندگی من یا هر کسی…
دسته: نوشتههای روزانه
مادر
مادر زبان ندارد
یک لکنت ارثی مزمن
از مادرِ مادرِ مادربزرگهایش
دکترها جوابش کردهاند
هر چه کتاب میخواند، حالش بدتر میشود
از عکسهای بیست سالگیاش میهراسد
نامش را به او یاد دادم
جایی میان قلبش تیر میکشد
میگوید اشتباه میکنم
نامش بسیار زیباتر بودهاست
صدای سوت قطار میآید
حوصلهی دعوای ژاندارمها و ژاندارکها را ندارد
او را مجاب کردهاند که اهل اینجا نیست
چمدانش خالی است
و
گریه نمیکند
میدانم
هرجا برود چیزی به خاطر نخواهد آورد
و من تا زنده باشم
به زبان مادریام شعر خواهم گفت
امیدوارم
سخت امیدوار
روزی کلمهای که مادرم گم کردهاست
در شعرهایم پیدا میشود
و
او
هرجا که باشد
به زبان خواهدآمد
مانند یک مرغ عشق
تمام

از روباه سفید به شاهین
از روباه سفید به شاهین
موقعیت گندیده
آواز به جگر بگیر
بالا پرواز کن
شکارها مردهاند
پس از انفجار

محبوب من،
نگران نباش، برای اولین بار برای گذشتن از مرز بازجویی نشدم
اما مرا ببخش که بیخبر منفجر شدم، تروریستها سورپریز کردن
را دوست دارند.
اسمم هنوز در رسانهها نیامده اما مطئن باش مردهام چون از این بالا
همه چیز زیباست و احساس امنیت میکنم.
خیابان اجور، لندن
و
انفجار دیگر
ما جهان را بمبگذاری کردهایم.
اشاره
مهربانهای دوست ،
گاهی نوشتههای این جا زیر دستهی شعر قرار میگیرند، به خیال خودم،
و گاهی هم در حد یک نوشته می مانند.
چه فکر می کنید آیا این را زیرشان بنویسم !؟ (شعر، نوشته)
چرا که به نام شعر جای دیگر نقل قول میشود و یا نقد میشود…
سپاس گزارم
و مردم محلهی کشتارگاه…

من خواب دیدهام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کمتر می شوند
.
.
.
و
* مردم محلهی کشتارگاه… از فروغ
عکس و طراحی این صفحه کار آرش عاشوری نیا است .
Marla Ruzicka

www.ayene.com با همکاری روانبخش
civic
Guardian Unlimited
حافظه مهربان نیست با من
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست او مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)
دلم با من غریبه است
منِ من
بقچهاش را گرفته
بکوچد توی دالانهای بیغوغا
غم و سرما
مثل مورچهگان
افتادهاند به جانِ نانِ روحم
اگر حالم را بخواهی
هیچ روی خطِ دلم نیستم
همان بار آخر که وصل بودم
فهمیدم
هوای دل از من کلافه است
حافظه میگوید
دلم مرده
دستم سرد
چشمم نا امید است
من از دیدنِ چراغِِِِِ روشنم روی خط حیرانم
میخواهم سلامی بکنم
بلکه حیرت کنم از خود
از منم که آن جا
مثل پلنگی میغرد
و دلش رابطه میخواهد
میخواهم حالم را بپرسم
خیره بشوم
کشفی بکنم
حافظهام را پاک کنم
از اطلاعات کهنه و ماسیده بر روحم
از ذهنم
که پر است از
آدرس خبرهای مرده و موهوم و انگار مهم
و حواسم را پرت کرده
میخواهم وصل باشم
حواسم جمع باشد
دست باشم
چشم باشم
روی خط باشم
وکمی گپ بزنم
با چراغ روشن قلبم
(یک نوشته)
تقدیم به شما

تهران، حوالی پیچ شمیران، بهار ۸۳
من نیمی از یک شعر را مینویسم نیم دیگرش را …
خوابهاتان و بادبادکها…
مخاطب خوب نعمت است.
من از شما سپاس گزارم.
.
.
.
چیزی میان دو فرم
ادریس یحیا
الهام
عمق
و…
و کسانی دیگر که دوست داشتند تنها بمانند
یا کسانی که من نامشان را نمیدانم…
.
.
.
لا لا لا لایی
لا لا لا لایی
.
.
.
قورباغه ساکت خوابیده بیشه
ترور بازی…
دیوانه می شوی
اگر بخواهی
برای کودگان مرثیه بگویی
کودکان!
آبروی زمین
آبروی حواس پنج گانه
… و ما هی پیش آسمان بی آبرو می شویم
هی فریب خط خطی هامان را می خوریم
فریب رنگها را
و حواس پنج گانه مان زار می زند.
