نه که مهمان غریبم؟
تو مرا یار مگیر
نه که فلاح توام؟
سرور و سالار مگیر
نه که همسایهی احسان توام
تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر
نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد
تو مرا منتظر و کشتهی دیدار مگیر
.
.
.
تو مرا خفته شمر
حاضر و بیدار مگیر
نه که مجنون ز تو
زان سوی خرد
باغی یافت؟
از جنون خوش شد و میگفت: “خرد زار مگیر”
با جنون تو خوشم
تا که فنون را چه کنم؟
چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر
من به کوی تو خوشم
خانهی من ویران گیر
من به بوی تو خوشم نافهی تاتار مگیر
بس کن و طبل نزن
گفت برای غیر است
من خود اغیار خودم
دامن اغیار مگیر
دسته: نوشتههای روزانه
روز تعطیل
آدم با حوا تنهاست, حوا با همه
کادو : رنگوبارنگی

مگو فاش مگو فاش
زهی باغ
زهی باغ
که بشکفت ز بالا
زهی فرّ
زهی نور
زهی شرّ
زهی شور
زهی گوهر منثور
زهی ملک
زهی مال
زهی قال
زهی حال
زهی پرّ و زهی بال
بر افلاک تجلا
علمهای الاهی ز پس کوه برآمد
چه سلطان و چه خاقان
چه والیّ و چه والا
چو بیواسطه جبّار بپرورد جهان را
چه ناقوس و چه ناموس
چه اهلا و چه سهلا
گر اجزای زمینی
و گر روح امینی
چو آن حال ببینی
بگو جلّ جلالا
چو جان سلسلهها را بدرّد به حرونی (سرکشی)
چه ذاالنّون
چه مجنون
چه لیلی و چه لیلا
فروپوش فروپوش
نه بخروش
نه بفروش
تویی بادهی مدهوش یکی لحظه بپالا
شُدّو یَدیْ
ای پاسبان
بر در نشین
در مجلس ما ره مده
جز عاشقی آتشدلی کاید از او بوی جگر
گر دست خواهی پا دهد
ور پای خواهی سر نهد
ور بیل خواهی عاریت، بر جای بیل آرد تبر
اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردَرَش
ز اندازه بیرون خوردهام
کاندازه را گم کردهام
شُدّو یدی شُدّوا فَمی هذا حفاظُ ذی السَّکَر
× شُدّو یدی : دستم را ببندید و دهانم را ببندید، این است حفاظ این شراب
ترس
دستهایم توی جیبم بود و…
باشد وقتی دیگر
kings of Convenience

گوش میدهم
چشمهایم را میبندم
گوش میدهم
چشمهایم را باز میکنم
گوش میدهم
جمعه نرم میشود
گوش میدهد
چشمهایش را میبندد
گوش میدهد
چشمهایش را باز میکند
گوش میدهد
نرم میشوم
× دوربینم به خانه برگشت، روزهای خوبی خواهم داشت
عکس گرفتن و نگاه کردن
به سمت اقیانوس شنا میکنم
۱۹ شهریور ۸۹
همین طوری نوشتنهای جمعه
سارا محمدی اردهالی
آمدی بر بام جان پر زدی
.
.
.
زنگ زدی گفتی کنسرت محمد نوری هستی و موبایلت را روشن گذاشتی
.
.
.
زندگیاست رویای زیبای عشق
نوشتن
چه وحشتی دارد نوشتن
نوشتن و روبرو شدن
چه وحشتی دارد ننوشتن
خاموشی و تاریکی و گم شدن
مینویسم، دلباختهی این وضعیت، نوشتن، بیآن که توان خوانده شدن داشته باشم، شاید روزی جسارت خوانده شدن هم بیاید، بینیاز از تحسین، برهنه و هولناک.
۲۸ تیر ۸۹
سارا محمدی اردهالی
داستان

.
.
.
یک روز یک نفر شبیه دختری که صندل پوشیده باشد و عطر زده باشد از خانه بیرون آمد، شبیه مردی که بخواهد ماست بخرد از خیابانها گذشت، شبیه زنی که به دیدن معشوقش رفته باشد کلیدی را در قفل دری پیچاند، کسی را دید که شبیه پسری بود که منتظر دختری است که صندل پوشیده باشد و عطر زده باشد، آنها هفت دقیقه سالهای سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.
سارا محمدی اردهالی
