دایره‌ها و مسند خورشید

میم گفت بدی‌های آدم‌ها بیشتر تو ذهن آدم می‌ماند. گفتم نمی‌دانم. گفت شین را یادت هست؟ شین مرده بود. گفتم قلب صادقش را. گفت اذیت شدی. به استکان چای نگاه می‌کردم. گفت مغروری. استکان چای را گرفتم جلوی نور. نور عصر می‌رفت که تمام شود. گفت بمباران دیوانه‌مان کرد. استکان چای را گذاشتم توی نعلبکی. چرا نمی‌رفت؟ چرا مرا با دست‌های نازک آفتاب تنها نمی‌گذاشت. چرا این همه صدا بود. چرا صداها همه از یک منبع بیرون می‌آمدند.

دایره‌ها را نصف کردم. نصفه‌ها را هم نصف ‌کردم. چهار تا یک چهارم ‌شدند. روزهای بیشتری دوام می‌آورند.

 دایره‌ها تمام می‌شدند.

آفتاب می‌ماند.

.

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی / فراز مسند خورشید تکیه‌گاه من است

دیدگاهتان را بنویسید