نخ نازک

برای کسانی که پیگیر داستان من هستند:

در این مدت چندین بار ناامید شدم از نوشتن این داستان، این نتوانستن هم بیرونی بود و هم درونی.

بیرونی‌اش که تحولات و تغییرات و جنگ و جدال‌هایی بود که تمامی‌ نداشت و به ثباتی حداقلی هم نرسید.

درونی‌اش هم نه انتها دارد و نه گفتن.

شرمنده‌ام که نتوانستم پشتیبانی و همراهی شما را به جایی برسانم. گرچه تاریخی مشخص نکرده بودم، اما

قرار هم نبود و نباید این همه به درازا می‌کشید.

اما همین بودن شما و هر از چندی پرس‌و‌جو کردن شما برای من ناشری‌ جدی شد که مدام تماس

 می‌گیرد و دست بردار نیست.

درست است که چندین بار تمام نوشته‌ها و یادداشت‌ها خط خورد و از نو شروع کردم، اما این کار باید

تمام شود. من این‌طور می‌خواهم، حالا جنگ بشود،‌ صلح بشود، زلزله بیاید،‌ شخم بزنند زیر پایمان را

و هر چه.

۲۱ تیر ۱۴۰۵

پافشاری

شک و تردید فراوان می‌آید و می‌رود. هزار حال می‌آید و می‌رود. دیگر امید یا ناامیدی معنای روشنی در ذهنم ندارد. قرار است این کار انجام شود، این کتاب به پایان برسد، پس می‌شود و به پایان می‌رسد. اینکه نوشتن این داستان به درازا کشید و می‌کشد ذات این کار است، راه میان‌بری وجود ندارد. هر چه.

جامِ میناییِ مِی سَدِّ رَهِ تنگ دلیست / مَنِه از دست که سیلِ غمت از جا ببرد

درباره‌ی رمان

نمی‌دانستم چه کار سنگینی‌ست برایم. فراز و نشیب بسیار داشت و دارد. میانه‌ی کار و سال پیش مهر و آبان بود که دیگر ناامید شدم. بریدم. پاییز ۱۴۰۱. اما درست یا نادرست برایم شبیه به عهدی شده و نمی‌توانم از آن بگذرم. حالا آمدم بنویسم که ناخدا روی عرشه است و سکان رها نشده. همچنان بسیار سخت است، اما پیش می‌رود و باید بگویم بسیار جان‌سخت شده‌ام و حتما به پایان می‌رسانمش.

سپاسگزارم از پشتیبانی شما. از تک تک کلمات شما.

حکایت نوشتن رمان

 به ماه خرداد که برسیم، یک سال می‌شود که گفته‌ام در حال نوشتن رمان هستم. گفتن این حرف برایم فشار زیادی داشت و با معرفی سایت حامی این فشار رو چند برابر کردم. دوستانی برایم نوشتند و حمایت کردند؛ با مهربانی و لطفِ بسیار نوشتند. حسی دو گانه داشتم، نگرانی که چطور منِ منزوی دارم برنامه‌ام را جار می‌زنم و شور که مهم نیست بگذار بر خلاف قالبِ خودت حرکت کنی. هر طور نگاه کنم، به‌روشنی خودم را درگیر کردم.

حالا فکر کردم، خرداد‌ماه که برسد دیگر از سایت حامی بیرون بیایم، اسامی کسانی را که حمایت کردند برای خودم نگه دارم و باقی کار را در همان سکوت قبل پیش ببرم.

اسم‌هایی در این لیستِ عزیز وجود دارند که روشنم می‌کنند.

در مورد خود رمان: طرح‌ها و یادداشت‌های بسیاری نوشته‌ام، اما هنوز کار بسیاری در پیش است. این مدل نوشتن با نوشتن‌های قبلی‌ام بسیار فرق دارد. می‌توانم بگویم مضطرب و نگرانم می‌کند که باید مسلط بودن را تمرین کنم. گاهی با نوشتن جمله‌ای قلبم از جا کنده می‌شود.

گزارش

شک و تردید همیشه با من بوده و هست. در نهایت برنامه‌ی نوشتن رمان را به زبان آوردم. کار سختی بود. از مرزی نامرئی گذشتم. حالا پروژه‌ام روشن است. کسانی در جریان‌اند، حمایت کرده‌اند و دوست دارند این کار به پایان برسد.

نوشتن این رمان زمان‌بر است. خواندن بسیار می‌طلبد، نوشتن و نوشتن بسیار نیز.

دو سال؟ سه سال؟ پنج سال؟ نمی‌دانم.

بسیار ممنونم از پشتیبانی دوستان دور و نزدیک، بسیار ممنونم

چه می‌توانم بگویم! باید کار کنم.