میانهی شبنشینیِ شب چله پویان فریاد زد «اول دی است حالا.» ساکت شدیم، به ساعت نگاه کردم دوازده شب بود درست و عقربهها روی هم، اول دیماه. از پویان پرسیدم کی ده سالت میشود؟ چشمانش درخشید و گفت «همین ماه دی، ده ساله میشوم.» برگشتیم به حرف و حدیث. آن لحظه ثبت شده بود به هوشیاری پویانِ نه ساله. در ذهنم شعر فروغ را مرور میکردم.
.
«زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.»
