زیبایی آسمان تهران

میان تمام تراژدی‌های صبح تا شب و شب تا صبح، زیبایی آسمان امروز تهران را هیچ عکسی نمی‌تواند نمایان کند. آسمان خوش‌رنگ و روشن است،‌ برف سیمین روی کوه‌های ساعت هشت صبح می‌درخشد. هم‌زمان هزار شادی و اندوه در سینه‌‌ام می‌جوشد. به بهرام بیضایی و کلمات محکم و خوش‌آهنگ و خویشاوندش فکر می‌کنم، کلماتی که پیوندند، کلمات خویشاوند، کوه و دشت و آسمان آبی و پیکار و جنگ و دوستی‌اند. به سال‌ها و قرن‌ها پیوستگی فکر می‌کنم.

«زمان خسته‌ی مسلول»

میانه‌ی شب‌نشینیِ شب چله پویان فریاد زد «اول دی است حالا.» ساکت شدیم، به ساعت نگاه کردم دوازده شب بود درست و عقربه‌ها روی هم، اول دی‌ماه. از پویان پرسیدم کی ده سالت می‌شود؟ چشمانش درخشید و گفت «همین ماه دی، ده ساله می‌شوم.» برگشتیم به حرف و حدیث. آن لحظه ثبت شده بود به هوشیاری پویانِ نه ساله. در ذهنم شعر فروغ را مرور می‌کردم.

.

«زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.»

آخرین روز پاییز

برای من چهلمین روز هم هست و البته آخرین روز پاییز. در خیابان به سمت جنوب می‌روم. خورشید آن بالا روبه‌رو می‌درخشد. طلایی نور از میان برگ‌های زرد چناران در هست و نیست می‌رقصد.

سپاهی با پرچم بنفش و نشان گرگ، سپاهی با پرچم زرد و نشان اسب، و سپاهان بسیار دیگر،‌ آماده می‌شوند برای لشکرکشی، برای پیروزی و نام‌آوری. آخرین روز پاییز است و فلس‌های درخشان حرکت می‌کنند.

سارا، تهران