تهران

Tehran8410.jpg
این شهر عجیب است
من این جا به دنیا آمدم
انقلاب شد
عمه ام را از دست دادم
جنگ شد
پسر عمه هایم را از دست دادم
هشت مارس آمد
خواهرهایم را گرفتند
پیاده در خیابان
خیره و با تعجب
به دیوارها، اداره ها
نوشته ها، روزنامه ها
به همه جا نگاه می کنم
هیچ چیز این شهر
به من
به دوستانم
به خاله و دایی و قصه های مادربزرگم
ربطی ندارد
هیچ خبری از ما
در سطح شهر نیست
دانه دانه شماره تلفن های دوستانم خط می خورند
من کد تمام شهرهای جهان را حفظم
دایی سیاوش می گوید بیا امریکا
هما می گوید به کانادا مهاجرت کن
این شهر عجیب است
این همه سال
این همه به او محبت کردیم
دلش چه می خواهد
دلش با کیست این شهر

دیدگاه ها . «تهران»

  1. سلام
    در شعر های شما چیزی هست مثل حس لذت کشف ، شاید همان همزاد پنداری ،
    می خوانم همانطور ساده که می نویسی به آخر که می رسد لذت فکر کردن به تصویر همان که با کلام است ،
    گوشه ای از ذهنم را مشغول می کند نمی دانم کجا !
    همان حسی که گاهی هست و نیست
    مرموز است و آشنا ،
    نمی دانی چه زیباست لذت این کشف با کلام شما .
    ممنون از شما بخاطر این آبشار زیبا که بر حواسم فرو می ریزد …
    پایدار باشی نازنین .

  2. این به نظر کار خوبی است ، شاید مهمترین چیزش همین است که دوستان اشاره کرده اند
    یعنی همین که خیلی ساده به دل مینشیند
    از نظر شعری هم دیگر شاید آدم های منتقد بتوانند ایراد بگیرند
    ولی همین شعر است برای دل من

  3. سارای خوبم، گذشته از سادگی و روانی دلنشین کلامت، خوب میدونم که همه این روایت عین حقیقت هست و این بیش از پیش ملموسش میکنه. صد حیف که حقیقت تلخ اینه که این شهر روز به روز هم بیگانه تر میشه، این قانون هست که میخواد طبع آدمها روز به روز پست تر بشه، خب شهر رو هم آدماش تشکیل میدن. و این خو کردن به پلشتی تا اونجا پیش میره که توی همون شهر اینطور احساس غربت میکنی، و دردناکتر اینکه در غربت احساس رهائی!
    با بهترین آرزوها، کوشا
    دوست داشتی اینجا رو ببین:
    http://koosha.blogfa.com/post-62.aspx

  4. سارای خوبم، گذشته از سادگی و روانی دلنشین کلامت، خوب میدونم که همه این روایت عین حقیقت هست و این بیش از پیش ملموسش میکنه. صد حیف که حقیقت تلخ اینه که این شهر روز به روز هم بیگانه تر میشه، این قانون -تمامیتگرائی- هست که میخواد طبع آدمها روز به روز پست تر بشه، خب شهر رو هم آدماش تشکیل میدن. و این خو کردن به پلشتی تا اونجا پیش میره که توی همون شهر اینطور احساس غربت میکنی، و دردناکتر اینکه در غربت احساس رهائی!
    با بهترین آرزوها، کوشا
    دوست داشتی اینجا رو ببین:
    http://koosha.blogfa.com/post-62.aspx

  5. نه! بازگرد!
    با همه شکنجه هایت!
    به سوی آخرین تنهایان
    آه بازگرد!
    همه ی جویبارهای سرشک ام
    به سوی تو روان اند
    برای تو زبانه می کشد!
    آه برگرد!
    ناشناخته خدایم! دردم! واپسین شادیم!

  6. درست نمی دانم دلش با کیست…
    اما می شود هنوز با او بود…
    بعضی شب ها…
    یا در یک بعئ از ظهر یخی
    به اندازه ی
    چند دقیقه دلتنگی
    برای یک غریبه
    غریب ترین غریبه ها
    .
    .
    .
    شاید هم با توست و رو نمی کنی!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.