خاطره‌ی بارانی

تو را راندم،
و ساک‌هایت را در پیاده‌رو افکندم
اما بارانی‌ات که در خانه‌ام مانده بود
هذیان‌گویبی سر داد،
و با اعتراض آستین‌هایش را برای در آغوش گرفتنم
به حرکت در آورد.
وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم،
همچنان که فرو می‌افتاد،
دست‌های خالی‌اش را در باد برآورد،
چونان کسی که به نشانه‌ی بدرود،
دستی برآورد
یا آن که فریاد زند: کمک!
غاده السمان(۱۹۴۱)، ابدیت، لحظه‌ی عشق، ترجمه عبدالحسین فرزاد، تهران: چشمه،۱۳۸۳

miparastamat.gif
دستت را می‌گیرم
تمام تپش‌های تنم را سرریز می‌کنم
دستت را می‌گیرم
مردانگی‌ات را در تاریکی‌ها جشن می‌گیرم
دستت را می‌گیرم
خیانت‌های هزارگانه‌‌ی روحت را شماره می‌کنم
می‌گذارم در بند بند جانت تکثیر شوم
می‌بویمت
می‌یابمت
در فاصله‌ای که هیچ فلسفه یا فرشته‌ای پرنمی‌زند
در فاصله‌ای شکننده
تاج بر سر می‌گذارم
به میدان می‌فرستمت
اگر تاب آوری
یاغی نبودن را
ومرزهای مرا از تن خویش گذر دهی
زندگی خواهی کرد
می‌دزدمت از تاریخ
از نوشته‌های سرد و خشن
می‌بویمت
می‌یابمت
به پیشانی‌ام سوگند!
عکس از سایت:Scarlet

خانه تکانی

نوک می‌زند به پنجره
بیدار می‌شوم
صبحت به خیر شوالیه !
همه پنجره‌هایشان را پاک می‌کنند
آپارتمان‌ها شیشه‌ای می‌شوند
خانه‌ی کوچک تو به من تعظیم می‌کند
سرم را دربالش فشار می‌دهم
شانه‌هایت پنجره را تمام کرده
می‌تکانی ملحفه‌ات را
عطر تن توست
نوک می‌زند به پنجره

من

نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می‌افتم
دو تکه می‌شوم
نیمی را باد می‌برد
نیمی را مردی که نمی‌شناسم
پا برهنه تا صبح، گراناز موسوی(۱۳۵۲)، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۹

سطرهای پنهانی

این شهر سنگین است
شانه‌های مرا خط می‌اندازد
همیشه انگشتان من
خط‌‌کش خورده و کبودند
یک بلیط بگیر و مرا روانه کن
آن جا که برای آن لاک پشت و تالابش
شعر می‌گفتی
مردان موتور سوار
سر راه ترانه‌های من ویراژ می‌دهند
ببین تمام واژه‌ها در شعرهایم
مدام سرفه می‌کنند
انگار همواره در این بزرگراه‌ها
چراغ قرمز است و
زبان من سبز نمی‌شود

آن لحظه

می‌جویم بی آنکه بیابم، به تنهایی می‌نویسم
کسی اینجا نیست، روز فرو می‌افتد، سال فرو می‌افتد،
من با لحظه سقوط می‌کنم، به اعماق می‌افتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینه‌ها
که تصویر شکسته‌ی مرا تکرار می‌کند،
پا بر روزها می‌گذارم،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه‌ام می‌گذارم،
من آن لحظه را می‌جویم که به دلکشی پرنده‌ای است
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می‌جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرو می‌افتد،
اکتاویو پاز، سنگ آفتاب، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، تهران: کتاب زمان

پسرک آلوچه فروش

طعم خوب قرمز
جای دندان‌های شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانی‌ها:
” سارا انار دارد.”
و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان
گلی کردن لب‌هایم با تو
پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرف‌های سخت زدند
داد زدند
هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد
ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم