ویسواوا شیمبورسکا

خواهرم شعر نمی‌‌گه
خیلی بعیده که یهو شروع کنه به شعر گفتن
به مادرش رفته، که شعر ننوشت
و به پدرش که اونم شعر ننوشت.
تو خونه‌ی خواهرم احساس امنیت می‌کنم:
هیچی باعث نمی‌شه شوهرش شعر بگه.
چه‌برسه عین یه شعر از آدام ماکدونسکی دربیاد.
هیچ‌کی از فامیلام دربند شعر‌گفتن نیس.
رو میز خواهرم شعر کهنه پیدا نمی‌شه
شعر نو هم اصلا تو کیف دستیش نیس.
وقتی منو واسه شام دعوت می‌کنه
می دونم که خیال شعر خوندن نداره
سوپای ناب بار می ذاره و هیچ‌وقت خدا کار نیم‌بند نمی‌کنه
قهوه‌ هم رو دست‌نوشته‌هاش نمی‌ریزه
تو خیلی از فامیلا هیچکی شعر نمی‌گه
اگه هم بگن گاس فقط یه نفره
یه وقتایی شعر راه می افته تو آبشار نسلا
که گرداب وحشتو تو روابط خونواده‌ها بپا می کنه
خواهرم مروج یه نثر گفتنی محجوبه
همه‌ی ماحصل ادبیش رو کارت‌پستالای سفره
که هرسال قول همون یه‌چیزو می ده:
که وقتی بر‌گشت
بهمون ‌میگه: همه‌چیزو
همه‌چیزو
همه‌چیز.
شعر از ویسواوا شیمبورسکا- ترجمه‌ی محسن عمادی

مهر

دخترم باران
گاهی موهایش دم اسبی ست
گاهی سیاه و کوتاه
گاهی بلند و خرمایی
امروز رفتم دبستان دنبالش
همه‌ی بچه‌ها ‌دویدند سمت مادرشان
دخترم باران
موهایش
بور و سیاه و خرمایی
کوتاه و بلند
فری و صاف و دم اسبی بود
خیلی حرف داشتیم
دخترم باران
مهربان است
دیر رسیدم خانه
شانه‌هایم خیس ِ باران بود

رقیب

fidéle138502.jpg
با خیالت می‌‌خوابیدم
با خیالت بیدار می‌شدم
سینما می‌رفتیم
سفر می‌رفتیم
آب‌تنی می‌کردیم
بستنی می‌خوردیم
تمام این روزها و شب‌ها
اعتراف می‌کنم
من به تو خیانت می‌کردم
تمام این سال‌ها که رفتی
حتی به تو می‌خندیدم
با خیالت
خوش بودم
زندگی می‌کردم

سفری داریم در آب‌های آینه

عمران صلاحی رفت.
وقتی خوب می‌خندیم، نگران هم باید باشیم، خیلی نگران !
مراسم تشییع: فردا نه صبح خانه‌ی هنرمندان

سفری داریم در آب‌های آینه
با زورقی نگران
از نیمه‌ی تاریک در می‌آییم
و در نیمه‌ی روشن به خویش می‌رسیم
عبور می‌کنیم
از خویشتن
ما تصویر می‌شویم
و تصویرمان به جای ما می‌نشیند
هزار و یک آینه، عمران صلاحی، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۰

Mystify

sway8410.jpg
لباس حریرِ شرابی‌ پوشیده
می‌رقصد
سالن می‌چرخد گرد او:
Like a flower bending in the breeze”
*”Bend with me, sway with ease
فنجان چایت را دو دستی گرفتی
می‌گویی مراقب میز باش
یعنی قندان و قلم‌دان و فرهنگ فارسی
می‌خندد
آشوبی
معادل demystify را پیدا نمی‌کنی
می‌تواند یک اجرا برایش داشته باشد
کلمه می‌خواهی
می‌گوید تنگ است
می‌گویی تنگ قشنگ است
می‌پرسد حریر چطور؟
یک نت کمرش را می‌گیرد
می‌بردش
میان دست‌هایش نگاهت می‌کند
کاش معادل پیدا نکنی
خیلی جذاب شده‌ای
نه
این کار را نکن
می‌خواهد برقصد
با همین حریر شرابی‌اش
*Song: Sway Lyrics

مسافر

voyageur8507.jpg
در فاصله‌ی دو پرواز
پاریس- تهران
تهران – دهلی
چمدان سنگینش را کنار مبل راحتی‌ی من زمین گذاشت
در فاصله‌ا‌ی کوتاه
میز را چیدم
نفهمیدم مشغول چه کاری‌ست
رفت
هر لحظه
در قوطی‌ی چای
لای حوله‌ها
کتاب‌ها
پشت قاب عکس
گلدان
کلمه‌هایی منفجر می‌شوند
مین گذاری!
دست‌های من توانایی‌ی خنثی کردنشان را ندارند
تسلیم شده‌ام
دیر اما
درست وقتی مسافر
با بودا عکس یادگاری می‌گرفت
و نمی‌دانست
صدای انفجار در این خانه قطع نمی‌شود

آخرین هدیه

در راه
تنها به پتویم فکر می‌کردم
سردم بود
ملافه‌اش چهارخانه‌ی آبی- سفید است
مامان دوخته
فکر کردم برای اینکه مست کنم
یک لیوان شیرِ داغ هم بنوشم
بعد پتو را
بپیچم دورم
شب
مامان بیدار می‌شود
مرا شیر می‌دهد
به سینه‌اش گلوبند فیروزه‌ی نیشابور آویخته
برای تولدت
پتویم را پست می‌کنم
و دیگر
به دنیا می‌سپارمت

خوشبختی

خوشبختی
دوست ناباب من بود
معده‌ام هضمش نمی‌کرد
آن قدر بالا آوردمش
که میانه‌مان خراب شد
اکنون
مدت‌هاست
با رنج می‌پرم
یک لحظه با او بودن لا یتناهی‌ی بی‌منتهاست
مست خواب هم باشم
خودم را به زحمت بیدار نگه می‌دارم
تا کنارش بنشینم
چشم در چشمش
او حرف‌هایی می‌زند که هیچ کجا پیدا نمی‌شود

ساق گلی*

پابرهنه راه نروید
اتفاق افتاده است
من هم بیرون بودم
گویا فرصت نکرده
از اشیا خانه قربانی بگیرد
خون اگر بریزد
گریبان‌گیر من است
جان عزیزانتان
پابرهنه راه نروید
این خانه شیشه خرده دارد
.
.
.
* مهتاب
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب،
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نیما یوشیج، ۱۳۲۷