
دیر است
دو سه شعر باید رفو کنم،
برای یک مجلهی ادبی
حرفهایی است
باید درز بگیرم
برای سر مقالهی یک روزنامه
و چند حرف حساب
که به زحمت انگشتانه باید
به سرشانههای یک سردار
وصله کنم
زخم سرانگشتانم دهان باز کرده
شعر تو باشد برای فردا
مبادا لک خون بماند رویش
و هر چه بگویم به تنت زار باشد
فردا بیدار خواهم ماند
فردا شعر تو را
بهترین شعر را
خواهم گفت
انعکاس
دنیا پر از آینه است
نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه میکنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را میشماری!
نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر میشوم، نه جوانتر
میبینی؟
آنجا ایستادهام
و تو…
گریه نکن!
این تنها آینه است
شانههای من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شدهاند
بیرحم اما نه
شاید چون
دنیا پر از آینه است
حافظه مهربان نیست با من
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست او مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)
دلم با من غریبه است
منِ من
بقچهاش را گرفته
بکوچد توی دالانهای بیغوغا
غم و سرما
مثل مورچهگان
افتادهاند به جانِ نانِ روحم
اگر حالم را بخواهی
هیچ روی خطِ دلم نیستم
همان بار آخر که وصل بودم
فهمیدم
هوای دل از من کلافه است
حافظه میگوید
دلم مرده
دستم سرد
چشمم نا امید است
من از دیدنِ چراغِِِِِ روشنم روی خط حیرانم
میخواهم سلامی بکنم
بلکه حیرت کنم از خود
از منم که آن جا
مثل پلنگی میغرد
و دلش رابطه میخواهد
میخواهم حالم را بپرسم
خیره بشوم
کشفی بکنم
حافظهام را پاک کنم
از اطلاعات کهنه و ماسیده بر روحم
از ذهنم
که پر است از
آدرس خبرهای مرده و موهوم و انگار مهم
و حواسم را پرت کرده
میخواهم وصل باشم
حواسم جمع باشد
دست باشم
چشم باشم
روی خط باشم
وکمی گپ بزنم
با چراغ روشن قلبم
(یک نوشته)
چرا ساعت روی شب مانده؟
باران!
کجایی!
_نگفته بودم اسم دخترم را؟_
باران!
مادر!
وقت شیرت شده
_بیتابم_
باران،
جان دل!
روی تختش نیست
عجب!
_اسباببازیهایش را جمع کرده_
باران!
باران!
روی آینه یادداشتی است:
میروم دانشکده
دیر بر میگردم مادر
جان باران آرام باش!
جان باران زود بخواب!
باید فکر زمین هم بود

*
درست که دردناک میشود شانههایم
و تنم میخواهد
پرتش کنم از بالکن به خواب باغچه
اما مگر از تنی خسته
که شانه خالی کرده از رنج بودن
چند گل سرخ ممکن است بروید؟
هیچ،
میدانم!
بماند تنم برای جشنی،
که جسور و پولادین
اراده کند
برای خاطر چشمی یا شاپرکی
دست بشوید از بودن بالای مرز خاک
و بشود بروید هزاران گل سرخ از هر سلول تنهایم
*Marc Chagall
دست دوست درد نکند.
جزر و مد

*
تو میروی
قایقت آرام آرام از جزیره ام دور میشود
نقطه میشوی
موجی نیست
آبها آراماند
زیر آب کشتیهای غرق شده
و غمهای سنگین
و سکوت صدفها
دوباره دنبال هیزم میگردم
* عکس: بهمن فرزاد
پیرترین زن قبیله
سالها پیش از این
پیشگویان گفتهبودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیلهی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیدهاست
که ماه میگیرد
امشب همه هرچه داشتند را پنهان کردهاند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمهام آویختهام
که با آنها نیز تنها بودهام
(طاهره عبرالحنان)
این شعر را آقای اردشیر رستمی برایم خواند، رد شاعر را پیدا نکردم،
شعر سینه به سینه از شمال عراق به کردهای ایرانی رسیدهبود…
پیرترین زن قبیله

*
سالها پیش از این
پیشگویان گفتهبودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیلهی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیدهاست
که ماه میگیرد
امشب همه هرچه داشتند را پنهان کردهاند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمهام آویختهام
که با آنها نیز تنها بودهام
(طاهره عبرالحنان)
این شعر را آقای اردشیر رستمی برایم خواند، رد شاعر را پیدا نکردم،
شعر سینه به سینه از شمال عراق به کردهای ایرانی رسیدهبود…
طاهره!
چقدر حرف مانده در سینهی ما!
طاهره!
چرا ماهُ دادن به شبهای تار…
چرا ماهُ میدن به شبهای تار…
طاهره، خواهرم! شرق است این همه این جا میبینی!؟
پاییز
پاییز هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که میرود
درختها چه زود به گریه میافتند!!
(حافظ موسوی)
سطرهای پنهانی، نشر سالی، بهار۱۳۷۸
مرغآبیها

خانهی هنرمندان، آبان هشتاد و سه
هوا سرد است
برگها اندکی در آغوش باد میرقصند
سرانگشتان باد را میبوسند
و بیتاب بر خاک میافتند
یک والس کوتاه در خاطرهی سلولزیشان
کنار استخر مرغآبیها سر و صدا راه انداختهاند
مردی جوگندمی، چند پاکت در دست میگذرد:
– آه چطور در این سرما غذا گیرتان میآید!
دختر بچهای که دنبال مادرش میدود
سر بر میگرداند:
-تاریک که شود
ترس دارد
مرغآبیهای کوچولو چطور خوابتان میبرد!
از روی نیمکت چوبی بلند میشوی
چند بالرین سلولزی زیر پایت له میشوند
بغض میکنی:
-آه مرغآبیها!
مرغآبیهای تنها،
کسی را که گم کردهاید
کسی را که رفتهاست بیصدا
چطور دوباره پیدا میکنید
چطور دوباره در این دیروقت او را صدا میزنید!
