پیرترین زن قبیله

moongirl.jpg
*
سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد
امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام
(طاهره عبرالحنان)
این شعر را آقای اردشیر رستمی برایم خواند، رد شاعر را پیدا نکردم،
شعر سینه به سینه از شمال عراق به کردهای ایرانی رسیده‌بود…
طاهره!
چقدر حرف مانده در سینه‌ی ما!
طاهره!
چرا ماهُ دادن به شب‌های تار…
چرا ماهُ می‌دن به شب‌های تار…
طاهره، خواهرم! شرق است این همه این جا می‌بینی!؟

مرغ‌آبی‌ها

rain.jpg
خانه‌ی هنرمندان، آبان هشتاد و سه
هوا سرد است
برگ‌ها اندکی در آغوش باد می‌رقصند
سرانگشتان باد را می‌بوسند
و بی‌تاب بر خاک می‌افتند
یک والس کوتاه در خاطره‌‌ی سلولزی‌شان
کنار استخر مرغ‌آبی‌ها سر و صدا راه انداخته‌اند
مردی جوگندمی، چند پاکت در دست می‌گذرد:
– آه چطور در این سرما غذا گیرتان می‌آید!
دختر بچه‌ای که دنبال مادرش می‌دود
سر بر می‌گرداند:
-تاریک که شود
ترس دارد
مرغ‌آبی‌های کوچولو چطور خوابتان می‌برد!
از روی نیم‌کت چوبی بلند می‌شوی
چند بالرین سلولزی زیر پایت له می‌شوند
بغض می‌کنی:
-آه مرغ‌آبی‌ها!
مرغ‌آبی‌های تنها،
کسی را که گم کرده‌اید
کسی را که رفته‌است بی‌صدا
چطور دوباره پیدا می‌کنید
چطور دوباره در این دیر‌وقت او را صدا می‌زنید!

مردان خیابانی

ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
(سعدی)
همه جا هستند
در ادراره‌ها
دانشگاه‌ها
وزارت‌خانه‌ها
دادگاه‌ها
کارت که گیرمی‌افتد
پیدا می‌شوند
از چراغ جادو آرام و بی‌صدا بیرون می‌آیند
گاهی یک شماره تلفن کنار چک پول
گاهی دست بچه‌ات را می‌کشی
بروی پی کارت
کسی پایش را لای در رحمت می‌گذارد
و صدایش را شبیه
پرپر زدن فرشته‌ها می‌کند
همه جا هستند
خیلی هم نگران هستند
نگران زیاد شدن زنان خیابانی

شاهد

آرام باش
قبول
نمی‌توانی تحمل کنی
باور می‌‌کنم
راست می‌گویی
خودم طناب را برداشتم
خودم به گردنم انداختم
باشد
اما کوچولوی تنهایم
زودتر فرار کن
پلیس‌ها می‌رسند
و
نه آنها
نه قاضی
و نه هیچ کس دیگر
مرا باور نمی‌کند

شاگرد فرانسه زبان چهار ساله ام!

ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمی‌شود،
می‌گویی سلام!
خود دیوانه‌ام
فارسی یادت دادم
حالا
برایت نقاشی که می‌کشم
“این سیب است ژوستین!”
می‌گویی
ممنون!
دستم را نمی‌گیری فشار دهی،
نمی‌پری بوسم کنی
می‌گویی :
خدانگهدار سارا!
چه زود بیچاره و تنها شدم
خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!