یک لحظه

یک لحظه از یک روز
آرام و نرم
می‌آید
و حرف پنهانش را می‌زند
حتا اگر خفته باشی
بیدارت می‌کند
و حرف پنهانش را می‌زند
پس آن گاه
دوباره محو می‌شود
آرام و نرم
مانند یک لحظه
کنار جاده‌ی بنفش کودکی‌ام را دیدم، شهاب مقربین، تهران: آهنگی دیگر، ۱۳۸۲
و :
پرویز کلانتری، نقاش و نویسنده

سنجاق قفلی

یه زن بود، بچه بغل و خسته
بچه رُ داد یه رهگذر
رهگذر رفت ُرفت
بچه رُ داد به نانوا
بچه نان خوردُ خوابید
یه دختر گل‌فروش
بچه رُ با خودش برد
صب که شدش
یه زن اومد، گل بخره
بچه رُ دید
خوشش اومد
بچه رُ بغل کردُ رفت
آخرشب
یه زن بود، بچه بغل

همیشه هیچ وقت نبودم

ranginkaman.jpg
عکس: محمد خیرخواه
پشت کوه
وقت عشق‌بازی باران و آفتاب
می‌گیرم رنگین کمان را
می‌روم
بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز
نردبان را هل می‌دهم
روی ابری می‌خوابم
فراموش می‌کنم
بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز
و باران را
باران را که می‌خواستم…

بی‌قرار

تو چشمک می‌زنی
من لبخند می‌زنم
می‌نشینیم
خیلی خسته‌ایم
بند ماسکت را باز می‌کنی
کمی گره‌اش سفت است
ولی باز می‌شود
من هم برش می‌دارم
می‌گذارم روی میز
کنار مال تو
این جا خیلی دور است
یک قهوه‌خانه
آن سوی صداها
من شیر مرغ سفارش می‌دهم
تو
جان آدمیزاد