هشت

در آتش می‌سوخت
به ما خیره بود.
طلب یاری داشت
در آتش صاحب دو قلب
شده بود.
قلبی برای ماندن و قلبی برای
رفتن.
قسمتی از ” یک منظومه در بیست و پنج شماره”
ساعت ده صبح بود، احمدرضا احمدی، نشر چشمه :۱۳۸۵

لب‌هایش

سر زده آمده
نمی‌بوسد مرا
لب‌هایش، سیاه‌تر شده‌اند
دندان‌های درخشانش، زردتر
در این گرما آستین بلند پوشیده
رسیده به قسمت تزریق
در سکوت شام می‌خوریم
وقت رفتن
لیوان را می‌اندازد، می‌شکند
می‌گوید ببخشید
و می‌رود
مداد را بر می‌دارم به نوشتن ادامه می‌دهم

به جز امشب و فردا شب و شب‌های دگر

در قلب دیوانگی می‌رانم
بی چراغ
بی ترمز
بی کمربند ایمنی
مسافر نمی‌داند تصدیق ندارم
شعر می‌خواند
شمس الدین و مصلح الدین و جلال الدین عقب نشسته‌اند
راستش باران نمی‌آید
جاده سر سبز و خرم نیست
پلیس هنوز ایست نداده
همه چیز معمولی‌ی معمولی‌ست

نامه

شما کدام بند هستید؟
چه کسانی در بند شما هستند؟
چند نفر در یک بند هستید؟
بند شما بزرگ است؟
کوچک است؟
در بند چه خواب‌هایی می‌بینید؟
در بند چه بازی‌هایی می‌کنید؟
چه آوازهایی می‌خوانید؟
می‌رقصید؟
به چه چیزهایی می‌خندید در بند؟
می‌خواهند بند شما را عوض کنند؟
به کدام بند خواهید رفت؟
دلم می‌خواهد
از بندهایمان حرف بزنیم
می‌خواهم
هزار و یک داستان کوتاه بنویسم
برای من
تو بنویس
نامه‌ات را پنهان کن
قرار ما
همین جا
همین شکاف دیوار
نامه‌ی ناهید و محبوبه
نامه‌ی نوشین

سپس

دلفین‌‌ها بی آن که نگاهم کنند
از کنارم می‌گذرند
بدنم از فراوانی‌ی رنج تکیده شده است
یک ستاره‌ی دریایی‌
آرام به شانه‌ام می‌زند
می‌پرسد:
” فکر می‌کنی آن بالاها نیلوفرهای آبی شکوفا شده باشند؟ ”

زنده باد حوا

sabz.jpg
باران تا صبح بارید
از هر کجای تهران سرک بکشید
دماوند، مغرور
با رزلوشن بالا لبخند می‌زند
هر جایش را کلیک کنید
بالا و بالا‌ و بالا‌تر می‌توانید بروید
زنده باد هوای پاک
شما را دعوت می‌کنم به بزم نفس کشیدن
در بهار هشتاد و شش تهران
هنوز این جا می‌توان زندگی کرد
سارا گزارش می‌دهد