هان من اینجا یم

انسان به معنا نیاز دارد، تمامی نسل ها
…. حتا اگر معنا هایی شکست بخورند.
فلاسفه سلاخی شان کنند ….سیاست پیشگان ریشخندشان کنند.
انسان واقعیت جهان را تاب نمی آورد… شعر می گوید…
با اسطوره ها گلاویز می شود…
با آرمان هایش بر ساختارهای سگ جان فریاد می کشد:

هان ! من اینجایم ! و بر دیوار سخت واقعیت شعر عاشقانه می نویسم !
من از آزادی که ندیدمش سخن ها دارم…و شاید هرگز نبینمش!

انسان ترکیبی است از این همه، منطق، فلسفه، شعر، اسطوره، جنون …
دست، مغز، قلب، چشم… مگر دوره ای، تاریخی، جغرافیایی می تواند پیروزی
مغز را جشن بگیرد و بگوید قلبی در کار نیست،
یا تمامی آرمان ها را باید رها کرد !

انسان پیش می رود …پیشاپیش تمامی تعاریف …با ذات طبیعی اش،
چونان دانه که روییدن را نمی تواند برتابد.

و پیکرهای نحیف با غول های درون که در سرزمین های حاصلخیز اساطیری
پا گرفته اند،سختی زندگی را در سرمای دنیایی که قواعد کار، قانون سود،
بردگی های پنهان و…بر آن فکر می کنند حاکم شده اند، تاب می آورند
و نسل انسان را جان می بخشند.

اسیر و تحت انقیاد

::: درک “اسیر” بر خلاف آنچه پنداشته می شود، درکی آزاده است و می تواند
رویای شورش کردن در سر بپروراند، اما درک فرد تحت انقیاد وابستگی او را تقویت
می کند، او باور دارد که در خدمت خدایش، وطنش، نیکی و حق است.
(ادگار مورن، هویت انسانی)

::: در یک دوره آشفته، مشکل ترین چیز انجام وظیفه نیست بلکه شناختن آن
است. (ریوارول)

طنزی که من را معنا می کند، گمان دیگران و من…خنده ای بیکران!

«یک نجیب زاده ی خوش مشرب روستایی دن کیشوت را به منزل خود که در آن با پسرشاعرش روزگار میگذراند، دعوت میکند. پسر، که از پدر هشیار تر است ، بلا فاصله به شوریده حالی میهمان پی میبرد و آشکارا از او فاصله می گیرد. آنگاه، دون کیشوت از مرد جوان می خواهد تااشعارش را برای او بخواند. وی با اشتیاق قبول میکند و دون کیشوت ستایشی پر طمطراق از استعداد او سر میدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشیاری میهمان به وجد آمده، در جا شوریده حالی اورا به فراموشی می سپارد. حال چه کسی شوریده حال تر است؟ دیوانه ای که از عاقل ستایش میکند و یا عاقلی که ستایش های یک دیوانه را باور کرده است؟ اینجاست که ما وارد بعد دیگری از کمدی می شویم، که زیرکانه تر و بینهایت با ارزش تر است. ما نه با تمسخر واستهزاء و تحقیر دیگران بلکه به این دلیل می خندیم که واقعیتی یکباره خودرا در تمامیت پر ابهام خود نشان می دهد، مسائل معنای ظاهری خودرا از دست می دهند و آدمها چهره ای متفاوت از آنچه خود می پندارند از خویش ارائه می دهند.»

میلان کوندرا