دامیست در ضمیرم
تا باز ِ عشق گیرم
آن باز ِ بازگونه چون مرغ در ربودم
ای شعلههای گردان
در سینههای مردان
گردان به گرد ِ ماهت
چون گنبد کبودم
عقلم ببرد از ره
ک “ز من رسی تو در شه”
چون سوی عقل رفتم
عقلم نداشت سودم
مولانا جلال الدین محمد بلخی
دسته: نوشتههای روزانه
چو دیدی روز روشن را
…
چو دیدی روز روشن را
چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین
که در شبها نهان باشد
دلا !
بگریز از این خانه
که دلگیر است و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
بجو آن صبح صادق را
که جان بخشد خلایق را
هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
یکی خوبی
شکرریزی
چو باده رقص انگیزی
یکی مستی
خوشآمیزی
که وصلش جاودان باشد
…
کسی کاو یار صبر آمد
سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
…
کسی کاو خواب میبیند که با ماه است
بر گردون
چه غم
گر این تن خفته میان کاهدان باشد
دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری
سخن با گوش و هوشی گو
که او هم جاودان باشد
مولانا جلالالدین محمد بلخی
تجدید نظر مستمر در آرای خود

نصفه شبی فکر کردم حسن یوسف بزرگ شده و جایش تنگ است، برداشتم شاخههایش را کوتاه کردم گذاشتم توی کوزهی عزیز، مادربزرگم که از زیرزمین خانهی نظام آباد سال هزار و سیصد و هشتاد و دو برداشته بودم، بعد فکر کردم نکند خشک شود پس از آن عکس گرفتم، خانه تاریک بود، گذاشتمش کنار آباژور روی مبل، درست نمیایستاد فکر کردم زیرش کتاب بگذارم یک کتاب از کتابخانه برداشتم، جست و جوی همچنان باقی، زندگی نامهی فکری و خودنوشت کارل ریموند پوپر، چاپ اول نود و دو، یاد کلاس فلسفهی علم دکتر پایا افتادم و فکر کردم جزوههایش را کجا گذاشتهام، یادم نیامد، کتاب را باز کردم دیدم چاپ تهران پاییز هشتاد است و آن سالها با مداد نارنجی یک خطهایی کشیدم زیر بعضی جملات: ” پوپر التزام به عقل و عقلانیت را بیشتر از آن که عقلانی بداند، اخلاقی میبیند چرا که این امر بیشتر الزامات اخلاقی به بار میآورد تا عقلانی” چند صفحه پیش رفتم : “چه چیز را باید کنار گذاشت و چه چیز را باید نگه داشت، مساله این است” (هو لافتینگ) تا صفحهی هفتاد و سه دوام آورده بودم و کتاب را با یک پرسش که با مداد سبز خودم برای خودم مطرح کرده بودم بسته بودم پرسشی که همین چند روزه درگیرش بودم: وفادار به چی ؟
بیمار
گه از آن سوی کشندم
گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم
قدر از بام در افتد
چو در خانه ببندم
مگر استارهی چرخم
که ز برجی سوی برجی به نحوسیش بگریم
به سعودیش بخندم
نفسی آتش سوزان
نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ؟
ز چه فصلم ؟
به چه بازار خرندم ؟
نفسی همره ماهم
نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم
نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم
نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم، که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب، قانون
هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم
وتد هوش بکندم
.
.
.
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم؟
هله ای اول و آخِر
بده آن بادهی فاخِر
جلالالدین محمد بلخی
بنویس
بنویس
گوشهی روزنامه
روی کاغذ توالت
پشت هر در بستهای
بنویس
نامت را
تاریخ تولدت را
آرزوهایت را
هر چه
هر وقت
عجله کن
بنویس
آنها همه چیز دارند
نوشتن نمیدانند
بنویس
سرگردانشان کن
سوم مرداد ۸۸
صد و سه سال در جستجوی عدالت خانه
صبا، مریم، لیلا و (سه نقطه نمی توانم بگذارم) نیامده اند، رفته بودند میدان بهارستان، نمی دانیم از چه کسی سراغشان را بگیریم.
پی نوشت(ساعت ده): خدا بزرگ تر از آن است که…
ماه کامل است می بینی ؟
ایستاده با مشت یا ایستادهی تنها

بچهها چه خواهند گفت از ما، متولدین هفتاد و هشتاد ؟
شعر دارند؟
داستانهای شهرشان را میدانند؟
نوروزتان پیروز
در آستانهی سال نو، به تصویر، به تاریخ و ادبیاتی که میماند فکر میکنم.
چه توفانیست!
چطور سالهای شصت تمام شد! هفتاد هم و هشتاد در ادامه آمده !
کجا رفتند قصهها و شعرهایی که از حفظ بودیم!
چه شعرها و داستانهایی در انتظار ما هستند؟
نمیدانم!
ما تنها در مه فرو میرویم و این با تمام بیمها و امیدهایش زیباست.
پیروز باشید
سارا محمدی اردهالی
رنگی میشوید

این روزها همه گرفتارند، برخی در حال شستن برخی رنگ کردن.
خلاصه مراقب باشید.
× آقای مصطفی پورنجاتی دربارهی “روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود” متنی در فرهنگ آشتی نوشتهاند.
عنوان این کار همین است: “رنگی میشوید”
از مهربانی و دقت ایشان بسیار سپاس گزارم.
× عکس را از پنجره گرفتم.
اتفاقی
آدمها گاهی از بلندی میافتند و گاهی به سادگی میمیرند وقتی پایشان لیز میخورد.
بله ممکن است.
رنگها ولی مثلن بنفش و سبز وحشتناکند با هم مثل دو آدم که گاهی اگر درست سر بزنگاه با هم باشند میشوند وحشتناک.
قرار نیست بیقراری سرقرار باشد یا همه چیز پنج عصر.
به برگ نگاه میکنی و پاییز، که نارنجی اتقاق میافتد.
کلیدها هم البته مهمند و اینکه کلید کجا را به کی و چه وقت دادهاند.
مهم اما مهم نیست.
دنبال دیانآ بگرد و هورمونها و ضدافسردگیها ولی اتفاق آن جا که بخواهد میخوابد.
بچههای نامشروع همیشه بهترین بچههای طبیعت هستند محکم و پررنگ و هنر اتفاق میافتد.
از او پرسیدم چرا گفت میافتد و میاندازد.
دیدی دو تن روی زمین و سایهها که …
میخوابم دیگر
پس اتفاق هر جا باشد میافتد و دیگر نگران نیستم.
ولی تو میدانی خیالم راحت نیست خیالم دیوانهی اتقاق است که میان مرگ و زندگی تلو تلو میخورد و
… میافتد.
دربارهی روباه سفید
دوستان مهربان
خودم هم جز پاساژ فروزنده روبروی دانشگاه تهران
کتاب فروشی خانه شاعران نمیدانم کجا میشود کتاب را پیدا کرد.
بگذارید با ناشر صحبت کنم.
توضیح ناشر:
متقاضیان کتاب بهتر است از کتابفروشی مورد نظر خود بخواهند که
برای آنها کتاب را از یکی از مراکز پخش زیر تهیه کند:
مراکز پخش این کتاب: ققنوس – پیام امروز – سرزمین – ماد – شولا – آدوین – کلبه ی کتاب
به همه ی این مراکز پخش کتاب داده شده است.
