دو کلمهی خوانا, نیمهباز, چشمهایش را بوسیدم. تو بودی آن جا باز و وحشت بسته شدن آن در نیمهباز. نحیف و خسته کنار کتابها و کلیات سعدی. کلیات سعدی. خندید و دستم را فشار داد, باز هم شعر بخوان و حواسش تنها به کلمه بود. تمام شب صدایم میکردی و ساعت را میپرسیدی و همیشه دیر صبح میشد, به جز آن شب آخر که صبح شده بود و من داشتم بیخیال برایت گل مریم میگرفتم. گلهای مریمی که در گلدان نگذاشتم. دانه دانه روی ملافهی سفید گذاشته بودم. دستم را فشار داد و گفت باز هم شعر بخوان.
دسته: نوشتههای روزانه
گیجی
سلام دوستان
اشتباهی چند یادداشت را پاک کردم. من را ببخشید.
سارا
از یادداشت نو یزد
بولتن داخلی شعر یادداشت نو (شماره بیستم و هشتم ـ هفتگی) مهدی اکبری فر

یادداشت نو یزد
لینک صفحهی یادداشت نو یزد:
http://yaddashteno86.blogfa.com/post-264.aspx
از اسماعیل شریفنژاد و مهدی اکبریفرد عزیز و بقیه دوستان یزد سپاسگزارم.
” عصرهایت “
بداخلاقی عصرهایت
سوزنی است که مخصوصن نخش نمیکنم
من دوست دارم
دکمهی آخر مانتوام باز باشد
۲۰ آذر ۹۲
سارا محمدی اردهالی
سنگها در جیبش
باز میگردد
بیگانه
میخندد

انتشارات مروارید
با امکان خرید آنلاین
وحشت
در قلبت گنجشک مضطربیست, سکوت کردهای و او به در و دیوار میکوبد.
جهان سبک نمیشود.
” جهان آخری بودن “
پا به سن گذاشتم, از بعد از انتخابات, درست ساعت سه, یکی از مهرههایم درد گرفت.
29 خرداد ۹۲
بلند میخندیدیم
در فیلمی قدیمی, با موهای یک طرف بافته شده, بیست ساله, میخندد, فیلمی که فراموش کرده بودمش, لیلا, ژاله, بهار, همه میخندیدیم, برای من کتاب جامعهشناسی نظم را کادو آوردهاند, از مسعود چلپی, یار محمد عبدالهی, همیشه با هم در جلسات انجمن هرهر میخندیدند, چلپی عادت داشت در مثال از طبقهی بالا میگفت یک شازده نمیتواند این کار را بکند منافعش این طور است و فلان… روزهای دانشگاه شهید ملی, مجلس ختم غفار حسینی, چرا کتابهایتان را با روزنامه جلد میکنید, چرا سر کلاس بحث میکنید, چراهای ما و چراهای آنها, دانشجوهای فلسفه سیگار دود میکردند, فرانسهها قربان صدقهی هم میرفتند و ما جامعهشناسیها خلوضع ترین بودیم, از روانشناسیها هم بدتر. غفار به اسم کوچک صدایمان میکرد, آن موقع خیلی بد بود, بچههای آن وری پلاکهایشان را دور انگشت میچرخاندند و بد نگاهمان میکردند, غفار شعری برای ماه گفته بود و در اتوبوس برای ما خواند, بد نگاهمان میکردند و ما بلند میخندیدیم, فراموش کرده بودم. میخواهم به یاد بیاورم.
۱۷ بهمن ۱۳۹۱
ده سال است در پاگرد مینویسم
تصدقت گردم.
دختری بودم بیست و شش ساله, سایت آینه را به روز میکردیم, دوستانی که وبلاگ داشتند میگفتند بیا بنویس, مثل همیشهام کمی گارد داشتم, بعد در همین پاگرد, میان همین راهپلههای هر روزه شروع کردم به نوشتن, سال هشتاد و یک, و شما آمدید و چه خوب آمدید, هیچ وقت فراموش نمیکنم تک تک اسمهای قشنگتان را, مهربان و بخشنده برایم نوشتید که فلان کلمه اشتباه است, فلان کتاب را بخوان, فلان آهنگ را گوش بده و … گاهی مجلهای, روزنامهای, سایتی هم از من شعر میخواستند و من با تعجب برایشان شعر میفرستادم. خب آدم یک بار دل میبندد و من دل بسته بودم و بقیهاش را تلاش میکردم مهربان باشم, من دل بستهی همین گپ زدن با شما بودم با یکی دو دوست که کلمه کلمهی من را میخواندند و نقد میکردند, از جنوب مینوشتند که این شعر آخرت چرا بد تمام شده, و من تا دیر وقت مینشستم به پایان شعرم نگاه میکردم, گریهام هم میگرفت.
موهای من بیشتر کوتاه است, وقتی به هم میریزم, باید بروم موهایم را کوتاه کنم, انگار فکرهای زهرماری از سرم بیرون میروند, من آرایشگرم را دوست دارم یک زن میانسال ارمنی است, ژولیت, ما با هم دوستیم, گاهی فقط میروم موهایم را کوتاه میکنم چون دلم برایش تنگ شده, حرفی هم نمیزنیم تنها تو آینه چشم تو چشم میشویم که حس خوبی است.
فیلمی که دوست داشته باشم ده بار می بینم, کلن من کم فیلم می بینم چون همیشه گرفتار فیلمهایی هستم که قبلن دیدهام, هی باز میبینمشان و توی سرم پر از خیال میشود و از این دنیا بیرون میروم.
میدانید برای چه دارم اینها را مینویسم, دلیل اصلیاش را که هیچ کس نمیداند, ولی دلم خواست با شما از خودم بگویم, شما که این همه سال تلاش من را برای نوشتن نگاه کردهاید.
حالا سی و شش سالهام, البته دوست دارم بگویم سی و هفت ساله, چون به نظرم سی و هفت خیلی باحالتر است, دوست دارم یک دو سالی سی و هفت ساله باشم.
یاد گرفتم با تمام مشکلاتی که پیش میآید به سمت خودم راه بروم, دقت کنم به رفتارم و سعی کنم زر زیادی نزنم, حرکت به سمت خود شیرینترین کاری است که یاد گرفتم, زندگیام با تمام لحظههای تلخش لذت بخش میشود.
هر کاری را یا با علاقه انجام بدهم یا اصلن سمتش نروم, اگر میخواهم اسپاگتی درست کنم با عشق این کار را انجام بدهم, انگار دارم در آزمایشگاه کار میکنم با شور و دقت, بهترین اسپاگتی دنیا, این طوری باز دیگر از این دنیا بیرون میروم و در خیالهایی لذت بخش فرو میروم.
دیگر برایتان چه بگویم, ده سال با هم بودن کم نیست, دوستتان دارم, باز مینویسم, راه درازی در پیش است.
در پایان میتوانستم اسم کسانی که این سالها با صداقت به من کمک کردهاند ببرم ولی آنقدر همه چیز روشن است که میدانم ما در سکوت بیشتر حرفهای هم را شنیدهایم و هر دو بینیازیم از دیدن نامهایمان در زیر نوشتهها.
موهایم دارند سفید میشوند, حس خوبی است, طبیعت در تن من است, و طبیعت مدام چیزی میدهد و چیزی میگیرد, گران فروشی نمیکند هر چیزی بهایی دارد, همین یک زن سی و هفت ساله شدن و لذت بردن از چهار فصل سال بهایی دارد.
هی میخواهم تکرار نکنم دوستتان دارم که بیمزه نشود, ولی همین است, اول و آخر این نوشته همین بود.
زیاده قربانت, به یاد صادق هدایت
۴ آذر ۱۳۹۱, تهران
سارا محمدی اردهالی
صبح
صبح, همین طوری به دیوار سلام میکنم, جوابم را میدهد, حالا هر دو معذب شدهایم.
