داد می زد
فکر کنم گلویش پاره شده بود
اگر می شناختی اش
منفجر می شدی از خنده
یک دانشجوی نمونه
باید بی طرف باشد
به سیاست و…
ارزش ها و…
….
داد می زد
فکر کنم گلویش پاره شده بود
داد می زد
فکر کنم گلویش پاره شده بود
اگر می شناختی اش
منفجر می شدی از خنده
یک دانشجوی نمونه
باید بی طرف باشد
به سیاست و…
ارزش ها و…
….
داد می زد
فکر کنم گلویش پاره شده بود
گربه خرسند دور می شود
دانه بر جا مانده
و پر هایی
پر از آواز نخوانده…
من از زندگی چه می خواهم
چند کاست موسیقی و واکمنی درپیت
یک مداد
کاغذ یا گوشه سپید روزنامه ای
فنجانی شیر
لحظه ها، ثانیه ها، ساعت ها
من از زندگی چه می خواهم
جین با تی شرتی آبی
کمی آبنبات با طعم نعناع
سوت زدن بر جدول خیابان ها
عصرها، جمعه ها، شب ها
من از زندگی چه می خواهم
گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپیان
کافه رفتن با قدیسان، پیامبران، ساحران
تقسیم حق و خنده و چای
نوشتن شعری بر در توالت جهان
که چون سنگی در کفش ها بماند
روزها، سالها، قرن ها…
داور سوت کشید
کارت قرمز را بالا برد
دیوانه ای که گیج و وحشت زده می دوید
از زمین بیرون بردند
اشتباهی رخ داده بود؟
می خواستم برایت گل بزنم!
وقتی به کودکی عقبمانده
غذا میدهی
گاهی ده بار رویات بالا میآورد
هرگز به ذهنات نمیرسد
به صورت معوجاش سیلی بزنی
گاهی در شهر هم
بدنهایی درست با روحهایی کج
شاید بیست بار رویات بالا بیاورند
فرقی میکند؟
زور که نداری
منطقی می شی
باید نقشه بکشی
گیر بدی به قانون
زنده باد ،مرده باد می گی
اما٬ این پنجاه و نهی ها
معلق بین شصت و پنجاه
بس که زیادند
همه اش برنده اند
بی ولخرجی
حال می کنند
برعکس پدرها شان
ای بابا
روزمرگی، ساخت های سگ جان را
دو دره کرده
به صد رسیده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما یک بازی ساده بود
نیامدی بگردی
و شاید از هزار هم گذشته بودی
من پشت درختها زرد می شدم
و دیگر خیال پیدا شدن
از سرم پرید.

خودم که هستم
بالا نمی آورم
تنم هی درد نمی کند
مخصوصا کمرم
خودم که هستم
شب ها صداهای عجیب نمی شنوم
و کابوس هایی که هزار بار درش
عروسک هایم خرد و خمیر می شوند
خودم که هستم
دیگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم
آخر شب تنها چند شعر می نویسم و
خوابم می برد
خودم که هستم
اصلا به دستم کرم نمی زنم
موهایم خوش حالت و براق می شود
اشتهایم خوب است
خودم که هستم
فقط یک غصه می ماند برایم
چرا دیگران دوستم ندارند.
کلید را می گذارم پیش آینه
بی کلیدی در دست
و قلبی که چون چمدانم
به سختی درش بسته شده.
مگر توان بوسیدن داشته باشی
که بی تعلق گذر کنی
از بالا نشین حق ستان
و زیر دست حق ستیز
دو بوسه جسورانه
بر دو جان
اول
آنکه هرگز دوست نمی داری اش
دیگر
او که به جان می خواهی اش
و گرنه
ناکام ماند
شوریدن و نشوریدن