من از شما سپاسگزارم
دستانم را سبز کردید
هیچ وقت
هیچ کس
این همه مرا جدی نگرفت
که شما
بعد از ظهر جمعه در آن پارک
مرا درختی خواندید
و به بازی راهم دادید
آه گنجشک های عزیز!
آیا یکبار دیگر
بر شانه ام خواهید نشست؟

پس از تو
فقط یک شیمیایی ام
یک مجروح جنگی
گاهی
خیس عرق
صدای آژیر می شنوم
گاهی
فرار می کنم
سنگر می گیرم
از همه می ترسم
مبادا اسیرم کنند
بی صبرانه منتظرم
پایم را روی مینی بگذارم
و
مفقود الاثر شوم.

دل صنوبر

لیوان به سادگی افتاد
به سادگی شکست
موزاییک ها گفتند
ای وای، دوباره حالش غریب شد!
کاسه بلور لبه آبی
از روی میز خم شد:
نوبت من همین روز هاست دوستان!
دستش را ناخودآگاه
کشید روی خرده شیشه ها باز
ساده نبود جمع کردنشان اما
پایه میز به تمسخر گفت:
دوباره می برد دستش را
بس که خام است این!
تنگ قدیمی فیروزه ای
سر چرخاند:
ای بابا!
ما که بیهوده سوختیم
بگذار گذر خود مزه کند!
گل سرخ خشکیده داخل تنگ
شانه بالا انداخت:
جسارت آنچه بر سرش می آورد
باید داشته باشد!
دختر زیر لب آواز می خواند:
جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت

زود تر

برای عزیز
و پدر بزرگ آزاده ت .
کلید پیجید
با یک دسته گل سرخ
آخر شب
دختر رسید
دختر شامش را گرم کرد
گلدان پر ار آب شد
گلها رفتند کنار تخت پیرزن
پیرزن خندید
دختر لباس خوابش را پوشید
پیرزن نگاهش کرد
دختر خوابش برد
پیرزن با ستاره ها حرف می زد
دختر غلتی زد
پیرزن با خود می گفت
آب گل ها را عوض باید کرد
دختر بیدار شد
نصفه شب بود
آب گل ها را عوض کرد
پیرزن خندید
دختر خوابید
پیرزن به گل ها نگاه می کرد
صبح شد
دختر چای را دم کرد
پیرزن گفت
باید آب گل ها را عوض کرد
دختر آب گلدان را عوض کرد
پیرزن خندید
دختر رفت حیاط
رخت ها را روی بند انداخت
گربه ای از سر دیوار رد شد
دختر آمد
روسری اش را سر کرد
در آینه مادر بزرگ را نگاه می کرد
پیرزن می خندید
گفت
زود بیا
زود به زود
آب گل ها را باید عوض کرد

مژده

مژده را می شناسی؟
مژده سبزه است
با چشم های میشی
نه تو مژده را نمی شناسی!
گرچه او هزار تا دوست دارد
با نمک است و
تند تند حرف می زند
نه
اگر هم ببینیش
حتما نمی شناسی اش
دستش را می برد زیر پلکش گاهی
و تری آن را سریع پاک می کند
هر هفته به تمام دوستا نش زنگ می زند مژده
زیر مقنعه
موهای مشکی اش
اعصابش را خراب می کند
مژده را نمی شناسی تو
بچه های زلزله بم
او را خاله مژده صدا می زنند
شبها منتظر زنگ تلفن او می شوند
و می دانند هر جای دنیا باشد
آخر هفته یک دفعه می پرد وسط چادر
با یک عالم هدیه
و اسم کوچک هیچ کس یادش نمی رود.

زنده باد

giggle.gif
ما آزادیم
آزادیم
روزنامه بخریم
آزادیم تمام تیترها را بخوانیم
خبر اعدام این هفته
نرخ گوشت
وضع آب و هوا
ما آزادیم
بر علیه خودمان
دوستانمان
حرف های عجیب بزنیم
آزادیم
کتاب های چاپ شده را بخوانیم
بگوییم
پرنده قشنگ است
زندگی روبراه است
خیلی خوب است
ما آزادیم

ما را که برد خانه

مگر زندگی چیست!
دزدگیر یک خانه
آخر شب
آبی، سیاه
آبی، سیاه
آبی، سیاه
بی آنکه دزدی در کار باشد
کشیدن پرده
خاموش کردن چراغ
و
به راه افتادن یک سایه سرگردان
در آغوش نجیب شب
صدای گذشتن یک قوطی خالی از جوی آب
زندگی!
برداشتن چند تکه شیشه شکسته
از راهی که رهگذرانش را نمی شناسی
ساده است زندگی
چون بله گفتن به کسی که
تو را به رقص دعوت می کند
زندگی چیست!
خط ترمزی که از بزرگراه بیرون می زند
تصادف ناگهانی یک ماشین با درختی کهنسال
ضبطی که روشن مانده
” تو مثل گلی … ”
به هم پیچیدن دو قصه
قصه کوتاه شدن
شعر شدن
و دیگر هیچ

پشت درها

آواره در راه پله ها
ممکن است گرسنه مانده باشی
بدتر از آن سردت هم باشد
اما
اگر فکر کنی
خیال کنی حتی
کسی آن سر دنیا
شاید که دوستت دارد
-گر چه اصلا هم به یادت نباشد-
روی یک پادری نازک
توی پاگرد خوابیدن
کار سختی نیست