یار مرا، غار مرا

وقت اذان نیمه شب
رو به قبله تلفن همگانی کوچه هفتم
من ذکر تو به سلول سلول تنم می گویم
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp پاک و منزهی تو
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp پاک و منزهی تو
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp پاک و منزهی تو
از هم گسسته ام، بارها
مهره هایم تمام بیابم یا نه
دوباره نخ می کنم
گره می زنم
تسبیح تو آغاز می کنم
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbspحمد و سپاس تو را
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbspحمد و سپاس تو را
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbspحمد و سپاس تو را
چند مهره هر بار
گم می شوند از من
باز به مهره های باقی مانده تنم
یاد تو تکرار می کنم
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp نیست یاری جز تو
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp نیست یاری جز تو
&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp نیست یاری جز تو

معتاد تنهایی

laila-sarahat-pic.jpg
تو نمی آیی
تو نمی آیی
که بهارم ز صدای نفس چلچله ها
چه تهی ماندست
* * *
شب پر از هیچ است
نه ،
شب پر از وهم غلیظ
شب پر از شعر سکوت
شب پر از زمزمه ء خاموشیست
تو نمی آیی
تو میدانی
شب چو مردابیست ،
که دلم در ته ء آن میپوسد
میپوسد
آرام
آرام
آرام
من به گنجشکانی که عاشق پرواز بودند
رشک بردم
آه !
چقدر عاشق پروازم
لیک ،
یک رشته ء نامریی
به درازی زمان
بال پرواز مرا بسته است
‌‌
*‌‌ * *
شب به تاریکی خود معتاد است
من به تنهایی
تو نمیدانی
که به تنهایی معتاد شدن یعنی چه ؟
تو نمیدانی
تو نمی آیی
(لیلا صراحت روشنی، از دفتر : تداوام فریاد . چاپ کابل . سال ۱۳۷۰ )
وقتی که
تاج خورشید را جغدان
از فرق آسمانی
ربودند
شب سنگ شده ماند
کابل،
تمام آیینه هایش شکست و ریخت
( آیینه های کابل ـ ص ۳۲ )

از آینه

whitedov.gif
پابلو پیکاسو
نه رهایی می بخشد نور نه در بند می کشد
نه دادگر است نه بیدادگر
با دست های نرم خویش
ساختمان های قرینه می سازد نور
از گذرگاه های آینه می گریزد نور و
به نور باز می گردد.
به دستی می ماند که خود را باز می آفریند
و به چشمی که خود را
در آفریده های خویش باز می نگرد.
اکتاویو پاز
دوستانی که آینه را با نوشته هایشان شاد می کنند…
دوستانی که نقدهای ماه شان آینه را بیدار می کند …
هیچ سپاسی شایسته این محبت بی قیمت و قاعده شان نیست!
چندی است sara@ayene.com مشکل پاسخ دادن دارد،
و پاسخ ندادن به نامه ها به این علت بوده، می توانید به
saraharayene@yahoo.com نامه بدهید.
سپاسی ساده و عمیق
سارا
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
شمس لنگرودی

همیشه‌ی نابهنگام!

گاهی خیال می‌کنم
شعری نوشته‌ام
اما می‌بینم
تنها اشک بوده‌است
کاغذی خیس و سپید
گاهی خیال می‌کنم
هق‌هق گریسته‌ام
خطوط اسلیمی و رقصان کاغذ می‌خندند که
شعری نوشته‌ای
حالا هم نمی‌دانم
چه می‌کنم!
شعری هق‌هق است انگار
اما نه نگاه کن!
تنها نام توست
هزار بار بر کاغذ
خیس و موزون

بله

پدر خودش را مشغول چراغانی کرده‌بود
مادر به آینه گیر داده‌بود
که موج دارد
لباس عروس تنگ بود
حلقه را یادشان رفته بود بزرگ کنند
دسته گل هیچ بویی نمی‌داد
لبخند‌ها زیر پا
مثل نقل له می ‌شدند
عمه‌ خانم مردن ماهی قرمز را به فال نیک گرفت
آخوند پایش به شمعدان خورد
شمعی که در عسل خاموش شد
بوی بدی راه انداخت
سرانجام
با تف و صلوات
حلقه به انگشتانت رفت
خیره بودم
جیب‌هایم پر از دستمال شده‌بود
حواسم هیچ پرت نمی شد
انگشتانت!

سفر

DSCF13891.jpg
عاشق:
“ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند
با بهاری که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست،
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
من بر آنم کز آن حاصلی هست،
به فریب و خیالی منم خوش”
نیما یوشیج، دی ماه ۱۳۰۱
DSCF13801.jpg
از پس پنجاه و اندی ز عمر
نعره بر می‌آیدم از هر رگی
کاش بودم دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
نیما یوشیج
از کوهستان بر می‌گردم، نیما هنوز شعر می‌‌گفت برای خودش!
آینه جدید روایت خواهد کرد.