من

نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می‌افتم
دو تکه می‌شوم
نیمی را باد می‌برد
نیمی را مردی که نمی‌شناسم
پا برهنه تا صبح، گراناز موسوی(۱۳۵۲)، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۹

سطرهای پنهانی

این شهر سنگین است
شانه‌های مرا خط می‌اندازد
همیشه انگشتان من
خط‌‌کش خورده و کبودند
یک بلیط بگیر و مرا روانه کن
آن جا که برای آن لاک پشت و تالابش
شعر می‌گفتی
مردان موتور سوار
سر راه ترانه‌های من ویراژ می‌دهند
ببین تمام واژه‌ها در شعرهایم
مدام سرفه می‌کنند
انگار همواره در این بزرگراه‌ها
چراغ قرمز است و
زبان من سبز نمی‌شود

آن لحظه

می‌جویم بی آنکه بیابم، به تنهایی می‌نویسم
کسی اینجا نیست، روز فرو می‌افتد، سال فرو می‌افتد،
من با لحظه سقوط می‌کنم، به اعماق می‌افتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینه‌ها
که تصویر شکسته‌ی مرا تکرار می‌کند،
پا بر روزها می‌گذارم،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه‌ام می‌گذارم،
من آن لحظه را می‌جویم که به دلکشی پرنده‌ای است
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می‌جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرو می‌افتد،
اکتاویو پاز، سنگ آفتاب، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، تهران: کتاب زمان

پسرک آلوچه فروش

طعم خوب قرمز
جای دندان‌های شیری من بر تنت
نوشتن اولین شعر با هم بر سفال شمعدانی‌ها:
” سارا انار دارد.”
و کشیدن قلبی کج
پشت دیوار بلند دبستان
گلی کردن لب‌هایم با تو
پس از تو
چه مدادهای سیاهی که حرف‌های سخت زدند
داد زدند
هیچ مدادی
مرا مثل تو شعر نکرد
ماهی نشان ِ نوچ ِ عزیزترینم

پرواز

گذرنامه‌ام را روی میز می‌گذارم
پی اثر انگشت تو
تمام مرزها را بسته‌اند
زنی با شال کشمیر در عکس می‌خندد
هواپیما بلند شده‌است
روسری‌ام را باز می‌کنم
اثر انگشت تو
از شانه‌ها‌یم سرریز می‌شود