مادر زبان ندارد
یک لکنت ارثی مزمن
از مادرِ مادرِ مادربزرگهایش
دکترها جوابش کردهاند
هر چه کتاب میخواند، حالش بدتر میشود
از عکسهای بیست سالگیاش میهراسد
نامش را به او یاد دادم
جایی میان قلبش تیر میکشد
میگوید اشتباه میکنم
نامش بسیار زیباتر بودهاست
صدای سوت قطار میآید
حوصلهی دعوای ژاندارمها و ژاندارکها را ندارد
او را مجاب کردهاند که اهل اینجا نیست
چمدانش خالی است
و
گریه نمیکند
میدانم
هرجا برود چیزی به خاطر نخواهد آورد
و من تا زنده باشم
به زبان مادریام شعر خواهم گفت
امیدوارم
سخت امیدوار
روزی کلمهای که مادرم گم کردهاست
در شعرهایم پیدا میشود
و
او
هرجا که باشد
به زبان خواهدآمد
مانند یک مرغ عشق
فرزند عشق
هر شعری فرزند عشق است
کودکی سر راهی، حاصل پیوندی حرام
نخستین نوزاد، در پناه باد
کنار راه آهن.
برای دل، هم محراب است و هم دوزخ
برای دل، هم پردیس است و هم غم.
پدر؟ که می داند کیست
شاه، یا شاید یک راهزن.
آخر اما دل یکی است(گزینه شعر جهان)،مارینا تسوتایوا، برگردان احمد پوری،تهران: باغ نو،۱۳۸۰
پری
یه پری بود
زیباترین
ماهترین
قشنگترین
صافترین
موهاش شبق
دلش حریر
نگاش آفتاب
حرفاش نبات
دستاش سحر
اما پریِِ آینهای
راه رفتن بلد نبود
هی راه رفت
خوردش زمین
هی راه رفت
خوردش زمین
یه روز پری
خوردش به سنگ
دلش شکست
افتاد مرد
ای روزگار
بالا رفتیم آسمون
پایین آمدیم
زمین بود
اگه پری دروغ بود
ماها همه دروغ تریم
قصهی ما دروغ بود
پریِ من ماه بود
هیچ کس را
سِرم به سادگی میچکد
دستم را محکم بستهاند به تخت
پرستار مدام با تلفن حرف میزند
نفس ندارم
خون بند نمیآید
اشکهایم سرریزاند بیاختیار
هیچ چیز ندارم که آرامم کند
هیچ کس را
نمیتوانم بگویم کاش جای من بود
این جا خیلی سخت است
شکی هم ندارم
بچهام باید میمرد
حبس
از چشمهایش
میافتم درون تو
از درون تو
بیرون میآیم
روی یک میز
در چشمهای عسلی یک دختر ناشناس
اکتاویو
چشم هایت را باز کن
من گم شدهام
تلفن
زنگ میزند
صدایش نخ نما و چرک
حرف میزند
از گلف و جنبش زنان
نمیشناسمش
اشتباه گرفته
من از این جا رفتهام
کجا را میخواهید آقا!؟
بی دلیل
میترسم
مانند یهودیان پیر
که صدای چکمهها راهپلهها را پرکند
و با پستی به اردوگاه بکشانند مرا
میدانم
سرانجام یک نفر میفروشدم
پول خوبی میگیرد
بسیار هم خواهد گریست
ما هر دو
مانند کودکان یهودیزاده
یا هر آدمی
بیگناهیم
تولد
اکتاویو
بیدار شو
وقتی مردم خوابیده اند
وقت خواب نیست
باید زندگی را بدزدیم
اکتاویو
گیتارت را بیاور
دلم یک رقص دیوانه می خواهد
وقتی نیست
من که اندازه ی زاغ سیاه ها عمر نمی کنم
زود باش مرد
پس از سپیده باید خواهر روحانی شوم
به مردم بگویم
سلام سلام
روزتان پر برکت باد
تهران
پرده را کنار میزنم
رنگش پریده
میداند
من مثل او عادت نمیکنم
که در شهر من
پرده با پنجره
پنجره با دیوار
دیوار با هیچ
فرقی نمیکند
پیادهروی
این پیراهنِ بنفش مردانه را
یک روز خریدم
شاد شدم کمی
هر از چندی چرک میشود
در انزوای کمد
میشویم آن را
پهن میکنم
زیرِ آفتاب خیرهی جمعه
