
صدایی
در سپیدیِ محض
میخواند مرا به نامِ شبم
از ته چاهِ نور
بپر
نترس بپر
در سپیدی نمیافتی
لباسِ شبم
تو را میپوشم
کنار پرتگاه میروم
تهی باز میشود
هیچ نیست
هیچ هست
استاد علی تجویدی

او پر میزند
تو پر پر
دیدی که رسوا شد دلم…
تمام روز نامت را تکرار میکنم
نتِ بیپایان
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم…
که آرامت کنم؟
که آرامت شوم!
دیدی که من با این دلِ بیآرزو عاشق شدم…
در نغمههای ویولنی خواب میروم
از گل شنیدم بوی او…
دست کمال الملک بر کاغذ میرقصد
بر زلف او عاشق شدم…
درویش خان با تار خود یکی شده
ای وای اگر صیاد من…
ظهیرالدینی در فلوت جان میدمد
بر رشتهی گیسوی خود…
سپهری بر ویولن خم شده
گر شکوهای دارم به دل
با یار صاحب دل کنم…
یاحقی با خرسندی تحسینت میکند
مستانه رفتم سوی او…
استاد ابوالحسن خان صبا سهتارش را از زمین برمیدارد
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
بالهی انگشتانت بر سپیدی کاغذ بیدارم میکند
ردِ پای تو پر از ردِ پاست آزاده جان
برگرد نگاه کن
نگاه کن
چه راه درازی آمدی
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
در عین غم ، آرامشی به سویم میآید
درود بر تو
ادامه
ادامهی بیپایانِ عشق
درود
ادامهی تمام آوازهای ناتمام و شکستهی اجدادم
مرا پیوند بزن با نتهایت
با آوازِ آدمیان
مرا نت کن
بساز
بنواز
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم…
.
.
.
پدربزرگ رنجها و شادیهایش را بر شانههایمان گذاشت و رفت.
سرم را به پنجره گذاشتهام، راههای رفته و نرفتهی عاشقی و عاشق ماندن…
فتادم به راهی که پایان ندارد…
خانه را …

خانه را رها کردم
خیابان و
جادهها را
به جست و جوی جایی که جایی نیست
شما را رها کردم
اما مرا رها نمیکند خیال شما
که در خانههای خود خواب میبینید
که از جادههای دراز
بازگشتهام
به خانههای شما
کنار جادهی بنفش کودکیام را دیدم، شهاب مقربین، تهران: آهنگی دیگر، ۱۳۸۲
و
…
زردی ِ من از من بود،
سرخی ِ تو از تو.
…
از ایمان
سیمین خانم
رییس دکمه را فشار میدهد
مردان جوان سبزپوش حرکت میکنند
باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبشهای زنان در تمام جهان وصل میکند
زنان رسانا هستند
عایقها هجوم میآورند
سیمین خانم میگویند آرام باشید، آرام
نعره میکشد:
” تا سه میشمارم، متفرق شوید”
وقت کمی است برای آتشی که گرفتهاست سالها
یک
آیا پدرش مادرش را کتک میزده؟
دو
آیا پدرش او را مجبور به کاری میکرده؟
سه
سیمین خانم میگویند آرام باشید، آرام
جوان سبزپوش با سرشانههای مقدس به سیمین خانم لگد میزند، دختری که کنار او است
خونش به جوش میآید، فریاد میکشد، فریاد عجیب و نامفهومی است
تلخ و تاریخی،
انگار صدای یکی از مادربزرگهایش است از دالونهایی تو در تو بیرون میریزد
شاید زنی در دورهی شاه عباس، نادرشاه، …
سیمین خانم میگویند آرام باشید بچههاجان، آرام
لبخند از لبشان دور نمیشود
آتش خوب گرفته است
دارد میسوزاند
و
دیگر خاموش نمیشود
شب و روز
این واژهها که جز تو نیستند
شب و روز
تمام زندگی من نیز همین است
که بتراشم واژهها را
چون آنجلو
که داوود را
و بیرون بکشم تو را
از دل سنگشان
فرقی نمیکند
قلبت تند میزند
مثل یک گنجشک
میپری
روی تمام شاخههای درخت
بالا و پایین
تمام درختها
تمام زمین
بالا و پایین
فرقی نمیکند
فرقی نمیکند
تب
می سوزم
دیوارها مدام میخورند به هم
منتطر کسی هستم
میآید گلهای گلدان را عوض میکند
سوپ داغ درست میکند
روبان آبی موهایم را می بندد به پردهها
نمیشناسم او را
هنوز نیامده
پنجرهی هتل

چراغها تا لب دریا روشن
زیر هر چراغ نیمکتی و زوجی
صدای آرامِ دریا، همهمهی توریستها و نسیم ساحلی
آرامشِ عمیقی است
توریستها شکلِ خودت هستند،بیخواب
بیقرار پیِ چیزی میگردند
دنیایِ شگفتی است
حس میکنی
تمام عمر توریست بودهای
حباب شیشهای

یک میگو کنار شومینه
سرمای هزار اقیانوس سرمهای در دلش
نه گرم میشود
نه تکان میخورد
سیاه چالهای قلب سپیدش را
از سینهی او بیرون کشیده
یک صداست
میگوید
“تا این جا آمدی دیگر بس است”
تمامش کن
صداهای دیگر دیر و دورند
میان شعلهها
صورت خواهرانش را میبیند
ویرجینیا
فروغ
سیلویا
یک شب برفی
ماه توی جوی افتاده بود
زبالهها رد میشدند
خیارهای گندیده
گوجههای له و بد بو
ماه ته جوی افتاده بود
یک پریِ آرام با دو چشم درشت و سیاه
هیچ لب از لب باز نمیکرد
هیچ نقرهایاش کم نمیشد
