آن نگارین ِ چربدست استاد*

زنی که تنهاست
زیبا هم اگر باشد
خاطر جمع!
تنها
تکیه می‌دهد
به دیوار ِ زمان
و
آواز می‌خواند
* داستانی نه تازه
…همچنین در گشاد و شمع افروخت
آن نگارین ِ چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغ نهاد بر دم آب
هرچه از ما به یک عتاب ببرد
داستانی نه تازه کرد آری
آن ز یغمای ما به ره شادان،
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی‌ی ماش آبادان
دل از ما ولی خراب ببرد!
نیما، فروردین ۱۳۲۵

ناخدا

بی‌کشتی در آبهای من
بادبان می‌‌گشاید
لنگری که نکشیده‌ام
تکان تکانه‌های بدنه
بی‌‌کشتی
در آبهای من
موج می‌‌شکنی ناخدا!
دستی می‌‌کشم از دور
به نگاهی
که دیده‌بانی می‌دهد
سکانی که نگرفته‌ام
سینه‌ی کشتی شکافته می‌‌شود
مدال‌ها در آسمان غرق می‌‌شود
عرشه بی‌‌قایق نجات
تا دماغه‌ای
که در آب فرو خواهد رفت
کتایون ریزخراتی
منبع: وازنا

Pause

Pause.jpg
مردِ کارگری که در اتاقکِ آلومینیومی، بر تختِ آهنی، کنارِ پله برقی‌ی پل ِعابرِ بزرگراه می‌خوابد، از من پرسید:
” کسی که روی پل مزاحم شما نشد؟ ” ، گفتم خیر. کلاهش را برداشت، چشمانِ آبی‌اش در صورت حسابی
سوخته‌اش می‌درخشید، لبخند زد و گفت: ” حسابی کتک خوردند، جوان‌ها‌ی بی‌شخصیت”

قرمز ِ تنها

le rouge.jpg
در خاورمبانه دیگر نمی‌شود خوابید…
یک کابوس است می‌دانم
ولی
به تمام رنگ‌ها تقدیم می‌کنم

قرمز را از زمین بلند می‌کنند
می‌گذارند روی برانکار
برانکار را بلند می‌کنند
می‌گذارند توی آمبولانس
روی آمبولانس هیچ علامتی نیست
نه صلیب
نه ماه
نه ستاره
خیلی دورم
فریاد می‌کشم
صبر کنید
صبر کنید
صبر کنید
درها بسته می‌شوند
آمبولانس حرکت می‌کند
آژیر می‌کشد
قرمز، هیچی
قرمز، هیچی
قرمز
هیچی

تنهایی

Lasolitude850321.jpg
تنها برکه‌ای که در آن برهنه می‌شوم
تنهایی است
آن جا تن می‌شویم
آوازهایی می‌خوانم که واژه‌هاشان را نمی‌دانم
تنهایی
و آن گوزن نا‌آرام
با شاخ‌های پیچ‌خورده
که آهسته آهسته در غروب راه می‌افتد
سر بالا می‌گیرد
شامه‌ی قوی‌اش مسیری بر می‌گزیند
شاخ‌هایش
شاخه‌های خشک و باکره‌ی بیشه را کنار می‌زند
تنهایی
و بیدار کردن انعکاس آب در چشمان درشت و گیاه‌خوار گوزن
شاید جنگل‌ها جنگل دور
قرن‌ها قرن فاصله
تنهایی
و خواندن آواز
آوازی که
گوزنی وحشی
با شاخ‌های پیچ‌خورده را
در بیشه‌ای دور
بی‌خواب کرده
*
.
.
.
همراه این ترانه :
PROSPERO’S SPEECH
Music by Loreena McKennitt. Words by William Shakespeare

شعری از فریبا جعفری

عروسکی که مرا وضع حمل کرد
نمی‌دانست
آدم
گریه می‌کند
شیر می‌خواهد
جیش می‌کند
اصلن
نمی‌فهمید
آدم
آدم می‌خواهد…
او دلش شور کودکش را می‌زد
که برای بازی
عروسک نداشت
فریبا جعفری
فصلنامه انجمن ادبی اشراق، زمستان هشتاد و چهار، استان زنجان

زنگ ِ تلفن

Poone.jpg
آزاده صبح بیدارم کرد
هوس کرده بود برویم سفر
گفت:
” دیر نکنی سارا
اسباب بازی هم بیاور”
می‌دوم سمت کمد
مداد رنگی و کاغذ و سطل شن بازی
خوراکی هم
گیلاس و گوجه سبز
کیف دسته‌دار پارچه‌ای
که مادر اسمم را رویش دوخته
جا ندارد دیگر
پونه چی؟
ولش کن
حتمن آزاده عروسکش را می‌آورد
چیزی یادم نرود
آهان
مدادها را نگاه کنم
همه‌ی رنگ‌ها نوکشان تیز است
چوب جادو چی؟
خوب
می‌گردیم با آزاده در باغ
حتمن چوب هست
سرش ستاره می‌زنیم
خودمان اصلن جادوش می‌کنیم
دوربین را هم می‌اندازم گردنم
عکس یادگاری بگیریم
با دست‌ها و پاهای درازمان
بیست و یک خرداد هشتاد و پنج

سکانس عاشقانه

لوکیشن: ایستگاه اتوبوس
زن، موهای کوتاه
جین پوشیده با تی‌شرتی سفید
کتانی کرم به پا
مرد،
شلوار مشکی
پیراهن بدون کروات
با یک جفت صندل
همه چیزعادی است
به جز
نگاه فیلم‌بردار
* شعر “فردا” به زبان کردی
این مهربانی و لطف خانم لیلا است.