بهار میآید
دامن کوتاه، پرچین، بلند
بازیگوشی
ارغوانی
هر لباسی به من میآید
بهار میآید
خمهای تنم سبز میشوند
ترانه، شوخی، شراب، سرخابی
به من میآید
بهار میآید
آوازخواندن، رقصیدن، پایکوبی
به من میآید
من به خاک میآیم
پرخیال میشوم
خرابکاری، دستهگل، غش غش خنده به من میآید
بهار میآید
من به تو
تو
اما
تنها
به بهار میآیی
عزیز
نمیدانستم
آخرین بارست
نقرهایی موهایت را کوتاه میکنم
کاش دیوانهوار آنها را
میبوسیدم و میبوسیدم و میبوسیدم
نمیدانستم
آخرین بارست
تن روشنت را میشویم
دستها و کمر و پهلوی خستهات را
کاش آنها را
بیشتر و بیشتر و بیشتر
نوازش میکردم
سرمیگذاشتم بر شانهی دردناکت
سلسلهی رنجهایم
سرمیگذاشتم بر تاریخ راستین زندگیام
بر سینهات
من نام ندارم
بیخانمان شدهام
کج و مج راه میروم در کوچهی فراش باشی
در خیابانهایی که تو نام قدیمشان را میدانستی
ماجرای زن صیغهای ناصرالدین شاه
داستان شمسی و طوبا و قمر خانوم
قصهی انتریهای سرگردان تهران را
تو میدانستی
تو برایم گفته بودی
دیروز
مادر زنگ زد این جا
بغض داشت
گفت
گندمت را بگذار سبز شود
یادت نرود
دارد بهار میآید
مادربزرگ رفته
او دیگر زنگ نخواهد زد
نقاشی
این شعر ممکن است باعث سرگیجه شود، پس از خواندن آن سخنرانی نکنید.
دارم بیدار میشوم
میخواهم پلکهایم را باز کنم
میگوید تکان نخور
تکان نمیخورم
دوباره خواب میروم
در فیگوری دیگر بیدار میشوم
لبهایم را اندکی باز میکنم
میگوید تکان نخور
خطها باید قوی باشند
تا بی آن که بیدار شوی
تو را از کاغذ بیرون بیاورند
خواب میبینم
فیگورهایم را کنار هم چیده
حیرت زده قدم میزند
نمیداند
زنی را کشیده که خواب است
یا
خوابی را کشیده که
زن است
مینا
صبح
چین دامنش را که شکافته بود
میدوخت
دوباره شب
میرفت
دوباره نفس نفس زنان
باز میگشت
دوباره صبح زود
چین دامنش را
که میگفت گرفته به پرچینها
آرام و با دقت
میدوخت
دوباره شب
میرفت
دوباره چین دامنش به جایی میگرفت
آرام و با دقت
دوباره میدوخت
دوباره شب میشد
دوباره
میرفت
جهان دیگری ممکن است.
نوشین
پروین
ناهید
محبوبه
محبوبه
نیلوفر
پرستو
مریم
مریم
ناهید
مینو
فاطمه
شهلا
سوسن
آزاده
ژیلا
ناهید
آسیه
شادی
ساقی
ساغر
الناز
سارا
جلوه
زارا
زینب
نسرین
مهناز
سمیه
فریده
رضوان
سارا
روبروی دادگاه انقلاب دستگیر شدند.
عکس: کسوف
بی ربط : مفاسد اجتماعی یعنی چه ؟
بیچاره دنیا
بیرون شامی میخورید
کمی قدم میزنید
یک ریز حرف میزند
داستانسراییهای شگفت انگیز
از کرور کرور آدمهایی که عاشقش شدند
بذله گویی میکند
ژستهای بامزه میگیرد
نگاه میکنی به چشمهایش که دیگر رازآلود نیستند
بیچاره دنیا
نمیداند
خیلی وقت است
دل تو جای دیگریست
هیوا
درختان
در باد و برف و سرما
بی هیچ سخن و گلایه
مطمئن
آمدن اتوبوس را انتظار میکشند
بهار میآید
ابیات پراکنده
از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکندهی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم
هفته پایان مییافت
ماه پایان مییافت
سال پایان مییافت
هنوز در آستانهی در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه میکردم
که کسی خوشبختی و جامهای نو به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما میگذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه میکردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
میخواستیم
با دانههای بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانهی ما را بزند و ما در خواب باشیم،
چهقدر میتوانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همهی برگهای درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم.
ساعت ده صبح بود، مجموعه شعر، احمد رضا احمدی، تهران: نشرچشمه،۱۳۸۵
این کتاب به یک دوست تقدیم شده
که دستگاه ماهور و همایون و آواز بیات ترک را دوست دارد:
ابراهیم گلستان
* فعالانی که دختران جوان را ”اغفال“ میکنند : انجمن زنان زنده
* بازارچه خیریه برای کودکان سرطانی، سوم و چهارم اسفند: محک
بیماری
آنتی بیوتیکهایم را چیده روی کاغذ
روبروی هر کدام ساعتی
شبها گریه میکنم
نمیداند
تمام آنها را یک جا
به وقت آمدنش
بالا میاندازم
به سلامتیاش
مریضم
چرک کردهام
گریه میکنم
دیرخواهد فهمید
کمبودش را
در گلوبولهای رنگ پریدهام
کبود و سیاه

من حرفی نداشتم
کلمات مرا زدند
سخت و ستمگرانه
چونان که به سخن در آمدم
رسوا و بیپروا
اینک
چه کسی مرا به خانه راه خواهد داد
با این همه تنِ
سیاه و کبود
نقاشی:
xovika , www.rissmoon.com
