
شعر جاده ی فرعی
شعر من است
آخر شب شبی شب
او را گفتم
یکی دو نفر شاهدند
او
منظومه ای زیبا
بی بدیل و بلند بود
چنان محوش شدم که
نتوانستم بنویسمش
نامش به خاطرم مانده
هر از گاهی
صدایش می کنم
در مه
بی صورت
رویش را بر می گرداند
لبخند می زند
زیبا
بی بدیل و بلند
.
.
.
عکس: کاشی ی حمام گنجعلی خان، کرمان
کوچه ی یزدانیان

بند رخت سیاه
سینه بند بنفش
دامن سفید
تکان های آرام
نگاه ماشین خاموش
به پنجره ی طبقه ی دوم
صدای تمرین سنتور
آقای کریمی
سطل را پر می کند از آب
می ریزد کف کوچه
مرجان دست دخترش را می کشد
آیدا غر می زند
لب پنجره
دو مرغ مینا
برنج می خورند
مرد همسایه
بیرون می دهد
رو به آسمان
دود سیگارش را
تلویزیون روشن
کامیونی پر از دوشک
پارک می کند
دو نفره و یک نفره
دود بالا می آید
از طبقات آپارتمان ها
بند رختی سیاه
سینه بندی بنفش
دامنی سفید
تکان هایی آرام
.
.
.
*
Je ne suis pas ta sœur
دوست قدیمی
به زیبایی ی چشم هایت
بی عاطفه ای
چه کسی جز من اما می داند
چه چشم های زیبایی داری
به سرخی ی لب هایت
حیله گری
چه کسی اما
جز من
سرخی ی لب هایت را می فهمد
می گزی
سپس
منتظر می مانی
اولین و آخرین شکارت
جان بگیرد
تا زمینش بزنی
باز
با
زیباترین
چشم هایت
دوئل آخر شب
بیدار شوید
چه کسی باید به من شلیک کند؟
من دارم
با لباس خواب
به سمت تختم می روم
اسبها ۲
وقتی کسی قرار نیست بیابد
خانه را برای اوهامت مهیا میکنی
لازم نیست موهای سفیدت را رنگ کنی
با زیرپیراهن سفیدت راه میروی
و یال بلند اسبی سفید را نوازش میکنی که یک پایش میلنگد
بچه گربههای مرده را از زیر مبلها بیرون میآوری
و زیر خروارها کاغذ سفید دفن میکنی
در خورجین اسب
دفترچهی نتی مییابی
پشت پیانوی شانزدهسالگیات مینشینی
همهی نتها، نتهای وداعاند
وداعها در هوا معلقاند
در چشمهای اسب
در بوی همهی مردگان نوشتههایت
در زنگ در که لال است
و در ماه که از قاب پنجرههایت رفته است
در هر وداع
وهمی نو به خانهات میآید
خانه را برایش مهیا میکنی.
محسن عمادی
میان تاریکی
درخت کوجک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه باد ؟
کجاست خانه باد ؟
فروغ فرخزاد
نارنجیی متمایل به سبز
نیمه شب
مارمولکی
آستینم را میکشد
– بیا بازی، بیا بازی
– من که همبازییی تو نیستم
لب ور میچیند
میشناسمش
مارمولک شعر توست، شمس لنگرودی
کتاب شعرت را
بر میدارم از زیر تخت
همین روزها
حلزونهایت
جهان را فتح میکنند
بی قراری
لباست را
جا گذاشتی
با چند خرده ریز
در جیب هایش
قلبم را
بردی
با تمام دریچه های پیچ در پیچش
.
.
.
.
.
…”زندگی در پیش رو” به زبان فرانسه
از تمام دوستان مهربانی که با بردباری تغییرات لحظه به لحظه مرا تحمل کردند
و زندگی در پیش رو را ساختند سپاس گزارم.
کتاب فروشی
رمانت را
از میز کتابهای پر فروش
بر میدارم
نام کوچک توست
در فونتی بزرگ
جلد کتاب
رنگ پیراهن من است
ورق میزنم
ریز به ریز اولین دیدارمان
در پنج هزار نسخه
با اندکی تغییر
در جزئیاتی که
زندگیی من بود
لابد نقدم میکنند
زن داستان سرخوش و ابله است
به دیروز، به پری روز
به فردا، به پس فردا
به زهر مار فکر نمیکند
کتاب را سرجایش میگذارم
روی میز پر فروشها
فروشنده میپرسد
چه کتابی میخواهید
میگویم
داستان کوتاه جذاب
یاد تو
دیشب آن قدر باران آمد
که اکر بگویم یاد تو نبودم
باران با من قهر میکند
آن قدر از پنجره بیرون را نگاه کردم
که اگر بگویم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر میکند
آن قدر دلتنگ خوابیدم
که اگر بگویم خواب تو را ندیدم
خوابت هم مرا ترک میگوید
*
برای دوستان خوب پاگرد،
فکر میکنم در قلب ما روشن است که چرا در کنار هم هستیم، همیشه سپاس گزار این همنشینی هستم.
شما با یادداشتهای شفاف تان مثبت یا منفی مرا بسیار کمک کردهاید، همین طور آن چند نفری که نمینویسند هیچ وقت،
با نگاهشان که روشن است مرا یاری دادهاند…دردها و شادیهای ما ساده است و ساده شعر را دوست داریم.
مهر شماست که به دستهای من دل گرمی داده، بی نهایت سپاس گزارم و خواهش می کنم دیگرانی که در این وادی نیستند
و این جملات برایشان غریب است جمع کوچک و آرام پاگرد را تنها بگذارند.
