چمدان
آن قدرسنگین هست که
تا ته اقیانوس سفر کند
لباسها پوسیده شوند
رها میان آبها
آن قدر که
هیچ کس نفهمد
زنانه بودند
اِسمال
و
بنفش
سارا محمدی اردهالی
بیروت، ۱۴ بهمن ۸۸
بهمن
شکایتها همیکردی
که بهمن برگریز آمد
کنون برخیز و
گلشن بین
که بهمن
بر گُریز آمد
ز رعدِ آسمان بشنو تو آواز دُهُل
یعنی:
عروسی دارد این عالم
که بُستان پُر جَهیز آمد
که یاغی رفت و
از نصرت
نسیم مشکبیز آمد
به گوش غنچه
نیلوفر
همیگوید
که یا عبهر
به استیز عدو
می خور
که هنگام ستیز آمد
که نبوَد خواب را لذت چو بانگِ خیز خیز آمد
مولانا جلالالدین محمد بلخی
چه آتشی

خورشید خانم ِ فلات قارهی من
کجایی
من تنها لب مدیترانهام
غرب ِ شرق
خم شو به سمت من
بپیچ
به طول من
به عرض من
کلمهها نم کشیدهاند
با چوبهای خیس
چه آتشی روشن کنم
سارا محمدی اردهالی
بیروت، ۵ بهمن۱۳۸۸
به هم ریخته و آشفته
با دمپایی راحتی
راه میافتد
کتابهای نیمهباز زیر تخت را بر میدارد
لباسهای پراکنده را تا میکند
مدادها و فنجانها را جمع میکند
میآید پشتسرت
دل دل میکند
نزدیک نرمهی گوشت میآورد لبش را
صدای نفسش را حس میکنی
برمیگردی
اتاق خالی است
به هم ریخته و آشفته
سارا محمدی اردهالی، ب
۲۷ دی ۸۸
چون
سر را گرفته بودم
یعنی که در خمارم
گفت
ار چه در خماری
نی در خمار مایی ؟
گفتم
چو چرخ گردان
والله که بیقرارم
گفت
ار چه بیقراری
نی بیقرار مایی ؟
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
اینجا دویی نباشد
این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکتهی تو جانی
مسپار جان به هر کس
چون جانسپار مایی
مولانا جلالالدین محمد بلخی
صبح در کشورم
صبح در کشورم ساعت هشت یک نفر از زنش خداحافظی کرده رفته سمت ماشینش
این طور از خواب بیدار میشوم
میروم بیرون
هیچ جا
صبح در کشورم یک مرد دارد به سمت ماشینش میرود
سیلویا با شور میگوید برویم فیلم ایرانی ببینیم
فیلم ببینیم
دوست دارد
فیلم ایرانی
سالن پر است
فیلم را دیدهام
نگاه نمیکنم
صبح در کشورم زن در را میبندد
بیدفاعم
دست بسته
دارم میشنوم
پرویز پرستویی از گلشیفته میپرسد
کدام مین؟ سر کلاس درس مین چه کار میکرد؟
حالا نوبت گلشیفته است
کسی که میجنگد برای بچههایش هم تصمیم گرفته
سیلویا فیلم ایرانی دوست دارد
در تاریکی برق کلاشینکف چشمم را میزند
کلمات خنثی نمیشوند
حواسشان نیست
وسط فیلم بلند میشوم
مرد افتاده
همه جا پر از شیشه خرده است
زن برمیگردد
بلندش میکند
آخرین خبر امشب را میخوانم
احمد شیرزاد نوشته
من دیدم
خودم دیدم
مغز متلاشی شدهی شوهرم را دیدم
سارا محمدی اردهالی، ب
۲۲ دی ۸۸
کافی نت
هزار پنجره باز است
انگشتها میدوند روی دکمهها
سمت عکسهای منتظر
صدای قدمها قطع نمیشود
به صفحه کلید نگاه می کنم
هیچ حرفی ندارم
پنجرهی تو بسته است
۱۵ دی ۸۸
سارا محمدی اردهالی، ب
ماهیها
ماهیهای پرورشی
با تکثیری مصنوعی
در حوضچهها
به دنیا میآیند
دستگاهها به استخرهای کوچکشان
اکسیژن تزریق میکنند
فربه میشوند
در بستههایی با تاریخ مصرف
به هنگام
میبرندشان بازار
ماهیهای آزاد
در وحشت کوسهها
خلاف جریان آب
شنا میکنند
عاشق میشوند
جفتگیری میکنند
و
بسیاریشان
هیچ وقت
به آبهای آزاد نمیرسند
۱۰ دی ۱۳۸۸
سارا محمدی اردهالی
در محرم سنهی هزار و چهارصد و سی و یک
امروز که من این قصه آغاز میکنم،
از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زندهاند، در گوشهای افتاده،
و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شدهاست و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار.
و ما را با او کار نیست هر چند مرا از وی بد آمد، به هیچ حال.
چه، عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر ِ وی میبباید رفت. و در تاریخی که میکنم،
سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند:
” شرم باد این پیر را ”
بل که آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.
تاریخ بیهقی، ابوالفضلِ بیهقیِ دبیر
گفتا که چند جوشی گفتم که
تا قیامت
گفتا کجاست آفت
گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا
گفتم
در استقامت
.
.
.
مولانا جلال الدین محمد بلخی
