مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست او مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)
دلم با من غریبه است
منِ من
بقچهاش را گرفته
بکوچد توی دالانهای بیغوغا
غم و سرما
مثل مورچهگان
افتادهاند به جانِ نانِ روحم
اگر حالم را بخواهی
هیچ روی خطِ دلم نیستم
همان بار آخر که وصل بودم
فهمیدم
هوای دل از من کلافه است
حافظه میگوید
دلم مرده
دستم سرد
چشمم نا امید است
من از دیدنِ چراغِِِِِ روشنم روی خط حیرانم
میخواهم سلامی بکنم
بلکه حیرت کنم از خود
از منم که آن جا
مثل پلنگی میغرد
و دلش رابطه میخواهد
میخواهم حالم را بپرسم
خیره بشوم
کشفی بکنم
حافظهام را پاک کنم
از اطلاعات کهنه و ماسیده بر روحم
از ذهنم
که پر است از
آدرس خبرهای مرده و موهوم و انگار مهم
و حواسم را پرت کرده
میخواهم وصل باشم
حواسم جمع باشد
دست باشم
چشم باشم
روی خط باشم
وکمی گپ بزنم
با چراغ روشن قلبم
(یک نوشته)
دسته: نوشتههای روزانه
تقدیم به شما
تهران، حوالی پیچ شمیران، بهار ۸۳
من نیمی از یک شعر را مینویسم نیم دیگرش را …
خوابهاتان و بادبادکها…
مخاطب خوب نعمت است.
من از شما سپاس گزارم.
.
.
.
چیزی میان دو فرم
ادریس یحیا
الهام
عمق
و…
و کسانی دیگر که دوست داشتند تنها بمانند
یا کسانی که من نامشان را نمیدانم…
.
.
.
لا لا لا لایی
لا لا لا لایی
.
.
.
قورباغه ساکت خوابیده بیشه
ترور بازی…
دیوانه می شوی
اگر بخواهی
برای کودگان مرثیه بگویی
کودکان!
آبروی زمین
آبروی حواس پنج گانه
… و ما هی پیش آسمان بی آبرو می شویم
هی فریب خط خطی هامان را می خوریم
فریب رنگها را
و حواس پنج گانه مان زار می زند.
از آینه
پابلو پیکاسو
نه رهایی می بخشد نور نه در بند می کشد
نه دادگر است نه بیدادگر
با دست های نرم خویش
ساختمان های قرینه می سازد نور
از گذرگاه های آینه می گریزد نور و
به نور باز می گردد.
به دستی می ماند که خود را باز می آفریند
و به چشمی که خود را
در آفریده های خویش باز می نگرد.
اکتاویو پاز
دوستانی که آینه را با نوشته هایشان شاد می کنند…
دوستانی که نقدهای ماه شان آینه را بیدار می کند …
هیچ سپاسی شایسته این محبت بی قیمت و قاعده شان نیست!
چندی است sara@ayene.com مشکل پاسخ دادن دارد،
و پاسخ ندادن به نامه ها به این علت بوده، می توانید به
saraharayene@yahoo.com نامه بدهید.
سپاسی ساده و عمیق
سارا
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
شمس لنگرودی
ا. بامداد
شعر و سیاست درکجا به هم می رسند؟
متقابلا بر سر نعش یکدیگر!
احمد شاملو
سوغات
خواهش
دوست دارم پاگرد آرام باشد، جایی برای دوستی، جای اندکی برای زنده بودن.
برای بهانه های کوچک خوشبختی…
هرکس به دل خودش بیاید و اگر به دلش ننشست برود…هیاهو برای هیچ نباشد.
این حرف های تازه گاهی پر از موسیقی است…انگار کسی از راه پله ها رد شود
و ترانه ای را زمزمه کتد…
خواهش می کنم پاگرد را…
چه می دانم اصلا !
گفتن ندارد!
دیکتاتور
نوبت کیست دیکته امروز، بچه ها ؟!
بگذر
زخم زخمم
سنگی زمین نمانده باشد!
دست می سایم
دست می سایم
…
پرپر
گربه خرسند دور می شود
دانه بر جا مانده
و پر هایی
پر از آواز نخوانده…