طنزی که من را معنا می کند، گمان دیگران و من…خنده ای بیکران!

«یک نجیب زاده ی خوش مشرب روستایی دن کیشوت را به منزل خود که در آن با پسرشاعرش روزگار میگذراند، دعوت میکند. پسر، که از پدر هشیار تر است ، بلا فاصله به شوریده حالی میهمان پی میبرد و آشکارا از او فاصله می گیرد. آنگاه، دون کیشوت از مرد جوان می خواهد تااشعارش را برای او بخواند. وی با اشتیاق قبول میکند و دون کیشوت ستایشی پر طمطراق از استعداد او سر میدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشیاری میهمان به وجد آمده، در جا شوریده حالی اورا به فراموشی می سپارد. حال چه کسی شوریده حال تر است؟ دیوانه ای که از عاقل ستایش میکند و یا عاقلی که ستایش های یک دیوانه را باور کرده است؟ اینجاست که ما وارد بعد دیگری از کمدی می شویم، که زیرکانه تر و بینهایت با ارزش تر است. ما نه با تمسخر واستهزاء و تحقیر دیگران بلکه به این دلیل می خندیم که واقعیتی یکباره خودرا در تمامیت پر ابهام خود نشان می دهد، مسائل معنای ظاهری خودرا از دست می دهند و آدمها چهره ای متفاوت از آنچه خود می پندارند از خویش ارائه می دهند.»

میلان کوندرا

مردم

دونای بارون ببارین آروم تر
بهارای نارنج داره می شه پرپر

این همه تاریخ …
خاطره استعمار
سفر از حقارتی به حقارت دیگر
تن دادن به ایدولوژی که می خواهد با ایدولوژی بستیزد.

مادر بزرگ می گوید : بیچاره رعیت!

جستجو

فرار نکن
آسمان ها به هم راه دارند،
بروی ابری باز هم را خواهیم دید.

فرار نکن،
به سادگی خواندمت
به سادگی بد خطی مکن.

می روم!
اگر مرا نخواهی
به آفرینشی دیگر

ناگزیر
جهان را دوباره خلق می کنم،
و توی بهتری می سازم !