
خانهی هنرمندان، آبان هشتاد و سه
هوا سرد است
برگها اندکی در آغوش باد میرقصند
سرانگشتان باد را میبوسند
و بیتاب بر خاک میافتند
یک والس کوتاه در خاطرهی سلولزیشان
کنار استخر مرغآبیها سر و صدا راه انداختهاند
مردی جوگندمی، چند پاکت در دست میگذرد:
– آه چطور در این سرما غذا گیرتان میآید!
دختر بچهای که دنبال مادرش میدود
سر بر میگرداند:
-تاریک که شود
ترس دارد
مرغآبیهای کوچولو چطور خوابتان میبرد!
از روی نیمکت چوبی بلند میشوی
چند بالرین سلولزی زیر پایت له میشوند
بغض میکنی:
-آه مرغآبیها!
مرغآبیهای تنها،
کسی را که گم کردهاید
کسی را که رفتهاست بیصدا
چطور دوباره پیدا میکنید
چطور دوباره در این دیروقت او را صدا میزنید!
نویسنده: سارا
یونس
پسر بچهای شیطان کاش
زنگ این خانه را میزد
از صلیب آشپرخانه
تا رستاخیز آیفون
و شنیدن صدای خالی خیابان
چقدر رویا!
چقدر رنج!
چقدر پرواز!
مردان خیابانی
ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
(سعدی)
همه جا هستند
در ادرارهها
دانشگاهها
وزارتخانهها
دادگاهها
کارت که گیرمیافتد
پیدا میشوند
از چراغ جادو آرام و بیصدا بیرون میآیند
گاهی یک شماره تلفن کنار چک پول
گاهی دست بچهات را میکشی
بروی پی کارت
کسی پایش را لای در رحمت میگذارد
و صدایش را شبیه
پرپر زدن فرشتهها میکند
همه جا هستند
خیلی هم نگران هستند
نگران زیاد شدن زنان خیابانی
حد نهایی حیات
مرا ببر، ای تنها
مرا ببر میان رویاها
مرا ببر، ای مادر
یکسر بیدارم کن
وادارم کن تا رویاهای تو را ببینم.
اکتاویوپاز
نقل از احمد میرعلایی، مقدمه ی سنگ آفتاب
به زبان دیگر دنیا چه رنگی است؟!
خوابها و رویاهایم…
شاهد
آرام باش
قبول
نمیتوانی تحمل کنی
باور میکنم
راست میگویی
خودم طناب را برداشتم
خودم به گردنم انداختم
باشد
اما کوچولوی تنهایم
زودتر فرار کن
پلیسها میرسند
و
نه آنها
نه قاضی
و نه هیچ کس دیگر
مرا باور نمیکند
حوادث
یک مرد دیشب
پشت دری حیران بود
آمده بود گویا
زبالهاش را دم در بگذارد
زباله او را
گذاشتهبود و
در را بستهبود
پاییز
پاییز هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که میرود
درختها چه زود به گریه میافتند!!
(حافظ موسوی)
سطرهای پنهانی، نشر سالی، بهار۱۳۷۸
شاگرد فرانسه زبان چهار ساله ام!
ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمیشود،
میگویی سلام!
خود دیوانهام
فارسی یادت دادم
حالا
برایت نقاشی که میکشم
“این سیب است ژوستین!”
میگویی
ممنون!
دستم را نمیگیری فشار دهی،
نمیپری بوسم کنی
میگویی :
خدانگهدار سارا!
چه زود بیچاره و تنها شدم
خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!
ابو عمار
فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام کوچک توست؟!
نام فرزندت؟!
نام زنی که دوست داشتی؟!
نام کجا؟
جایی که خاک شدی!
فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام خاکی…
خاکی که زندهگان را میبلعد.
مردهگان را زندگی میبخشد.
عجیب است!
ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تورا بر سر بازار نبردیم
.
.
.
ای دوست که آن صبح دلافروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
ه. ا. سایه
آتشی نیست بترسند اغیار
میزند چند به چند
گرگی به دل گلهی من
میکند خون دگر
خانهی ویران دلم
زیر لب هقهق یک زخم عمیق
میکشم آه از جگرم
میکنم رو به دل تیرهی شب
ای دریغا نی آن کافه نشین!
ای دریغا شبان خوشسفرم!
