دی رسید
سی سال تمام گذشت
بلدم چای خوبی دم کنم
قصه بگویم
بروم در جلد آدمها
عین خودشان حرف بزنم
بخندانمتان
اشکتان را درآورم
نا آرامترین کودک جهان را خواب کنم
خوابترین کودک جهان را بیخواب
چیزهای بسیاری تجربه کردهام
اکنون دلبستهی یک چیزم
تنها
زن باشم
در سختیها و شادیها
بردبار و شکیبا
در برابر هر رنجی
حتا اگر دهانم را ببویند*
وفادار تا همیشه
شما که تن به شعر میدهید
شما که سنگی برای زدن ندارید
شاهد این پیوند زمینی باشید
در سختیها و شادیها
وفادار تا همیشه
سوگند میخورم
زن باشم
پلنگ و پرنده
مستانه هر جا
رقصنده با مرگ
نویسنده: سارا
بامداد
کنار هشتاد شمع سرخ لبخند میزند لنگر سیاه پوش زیباییها…
پروندهی شمارهی ۳۴۲
روی داستانش کار میکرد، برایش چای بردم. گفت با این یقهی باز چرا خم میشوم روی دستنوشتههای او ! حوصلهی این حرفها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانهی آب دادن گلها آمدهبود بالکن روبرویی. سوگند میخورم نمیخواستم اتفاق بدی بیافتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرفها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جملهی کوتاه و به کمک یک قید سادهی ناگهان مرد داستان را به دردناکترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیدهاست.
آقای دکتر! او نویسندهی بینظیریست، همین روزها عکسها و نامهها را پیدا خواهد کرد، فکر نمیکنید بهتر است وکیل بگیرم؟
خاطره
ماه دخت
روبندهاش را بالا زد لرزان
دستم را گرفت و فشرد
برق می زد چشمانش
گفت
میفهمم چه میگویی
جای تو بودم کاش
کنارم ماه دختی بود
میگرفت دستم را
چه خیالها داشتم
ماه دختی جسور
چشمانش پر از برق شیطنت
و به من
آن روزها میگفت
خطر کن
خطر کن دخترجان
میفهمی چه میگویم؟
ماه دخت پرسید
مادر بزرگ

بتادین و پنبه بیهوده بود، داشت بال در می آورد.
سبک پرید.
* دست خط پرنده
معلم زبان من
سه ساله بود که با او دوست شدم
دوست بزرگیست برای من
مادرش میگوید فقط با من فارسی حرف میزند
شبها مینشینم گریه میکنم
دست خودم نیست
خیلی دوستش دارم
میترسم پدر و مادرش او را ببرند سفر
به محل تولدش
دامنهی کوههای آلپ
بیشتر وقتها سر کلاسِ فارسی دور دهانش شکولاتیست
با هم نقاشی میکشیم
بین ما سه چیز خیلی مهم وجود دارد:
یک، توی گوش خرگوشها صورتیست
دو، ته دم روباهها سفید است
سه، روی دامن دخترها قلب است
بقیه چیزها خیلی مهم نیست
این سالهای سخت
کمکم کرد
نوشتههایم را نگاه کرد
سر در نمیآورد
خطم را ناز کرد
گفت جادوگرم من
یادم داد
کم حرف بزنم
یادم داد
ته آینه ساکت بنشینم
به آدمها نگاه کنم
خوب نگاه کنم
مثل یک بچه کوچولو
که زبان مادریاش فارسی نیست
و هر لحظه ممکن است
برود سفر
گیج
گل
گاو
زبان را
دمش کنی
با نبات
لیمو بچکانی در آن
بنفشها جادو شوند
برقصند در هم
از پنجره
پاییز را نگاه کنی
چسبیده کلاهش را
اما دامنش
کنار رفته در باد
و
فنجانت را سر بکشی
گل
گاو
زبان
یعنی شعر
بوی موزون
از خاطر نمیروم
میمانم
بر تنهای تک تک شما
حسادتی را بیدار نمیکنم
سبک و ملایم و بیبند و بارم
زنها به شما دل میبازند
آرام میگیرند در کنارتان
هرجا بروید
آدمیان خیره سرمیچرخانند
و چه ساده
بو میبرند که
پای عشقی در میان است
گربه
پنجههایش را نشانت داد
چنگالهای ظریف و ناتوانش را
به صورتت حمله برد
دندانهای تیز و قویات را
بر هم گذاشتی
سر و صورتت را زخمی کرد
گربه غمگین بود
وحشتزده و مشکوک
گربه نمیفهمید
پلنگها تنها
با پلنگها جفت میشوند
گربه تنها بود
بی چاره

گفته بود کافه نمیرود
گفته بود دیگر نمینویسد
او را دیدی
در کافه
موهای مواج سیاهش
ریخته بر شانههای کاغذ
دلت میخواست هم آغوش مردی میدیدی او را
دلت میخواست
میتوانستی فریاد بزنی
حق به جانب و از ته دل
هیچ چیز نبود
جز
یک فنجان چای سرد شده
هیچ چیز
همه میدانیم
خنجر
در دستهای کاغذ کاهی
فرو نمیرود
