فارغ

در اصفهان در جمعی می‌خواستم در مورد جای دیگری بودن حرف بزنم، طبق روال بدترین حرف ممکن را زدم. کلمه‌ای کاملاً بی‌ربط. در ذهن خودم ربط داشت،‌ اما آن بیرون معنایش چیز دیگری می‌شد. بی‌توجهی. هنوز یادم می‌آید خنده‌ام می‌گیرد. بعد دوستی گفت شما خودت اصلاً خلاف این حرف هستی.

از این هم باز خنده‌ام می‌گیرد.

جای دیگری نشستن. جای دیگری بودن. از دنیای دیگری به دنیا نگاه کردن. وقتی جوانی آهنگی گوش می‌دهد که تو آن را دوست نداری، بتوانی بفهمی چگونه او این آهنگ را دوست دارد. توان شناخت دیگری. توان بیرون آمدن از خود.

زندگی کوتاه است.

به مجرد اینکه شروع می‌کنم به توضیح دادن خودم ذهنم می‌گوید بیکاری؟

شهریور آغاز می‌شود، اولین و آخرین شهریور ۱۴۰۵.

دست‌ها به سلمان رشدی ربط داشت. گفته بود سانسور مثل این است که دست‌های کسی را قطع کنی و مجبور شود با پا بنویسد و بعد بگویی خوب می‌نویسد. دیدم دست‌ها در نوشته‌هایم تکرار شده است. بعد شاید نوشتم درباره‌اش.

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب / آزاد ز خاک و باد و آتش و آب

خیام