داور سوت کشید
کارت قرمز را بالا برد
دیوانه ای که گیج و وحشت زده می دوید
از زمین بیرون بردند
اشتباهی رخ داده بود؟
می خواستم برایت گل بزنم!
داور سوت کشید
کارت قرمز را بالا برد
دیوانه ای که گیج و وحشت زده می دوید
از زمین بیرون بردند
اشتباهی رخ داده بود؟
می خواستم برایت گل بزنم!
وقتی به کودکی عقبمانده
غذا میدهی
گاهی ده بار رویات بالا میآورد
هرگز به ذهنات نمیرسد
به صورت معوجاش سیلی بزنی
گاهی در شهر هم
بدنهایی درست با روحهایی کج
شاید بیست بار رویات بالا بیاورند
فرقی میکند؟
زور که نداری
منطقی می شی
باید نقشه بکشی
گیر بدی به قانون
زنده باد ،مرده باد می گی
اما٬ این پنجاه و نهی ها
معلق بین شصت و پنجاه
بس که زیادند
همه اش برنده اند
بی ولخرجی
حال می کنند
برعکس پدرها شان
ای بابا
روزمرگی، ساخت های سگ جان را
دو دره کرده
به صد رسیده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما یک بازی ساده بود
نیامدی بگردی
و شاید از هزار هم گذشته بودی
من پشت درختها زرد می شدم
و دیگر خیال پیدا شدن
از سرم پرید.

خودم که هستم
بالا نمی آورم
تنم هی درد نمی کند
مخصوصا کمرم
خودم که هستم
شب ها صداهای عجیب نمی شنوم
و کابوس هایی که هزار بار درش
عروسک هایم خرد و خمیر می شوند
خودم که هستم
دیگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم
آخر شب تنها چند شعر می نویسم و
خوابم می برد
خودم که هستم
اصلا به دستم کرم نمی زنم
موهایم خوش حالت و براق می شود
اشتهایم خوب است
خودم که هستم
فقط یک غصه می ماند برایم
چرا دیگران دوستم ندارند.
کلید را می گذارم پیش آینه
بی کلیدی در دست
و قلبی که چون چمدانم
به سختی درش بسته شده.
مگر توان بوسیدن داشته باشی
که بی تعلق گذر کنی
از بالا نشین حق ستان
و زیر دست حق ستیز
دو بوسه جسورانه
بر دو جان
اول
آنکه هرگز دوست نمی داری اش
دیگر
او که به جان می خواهی اش
و گرنه
ناکام ماند
شوریدن و نشوریدن
انسان به معنا نیاز دارد، تمامی نسل ها
…. حتا اگر معنا هایی شکست بخورند.
فلاسفه سلاخی شان کنند ….سیاست پیشگان ریشخندشان کنند.
انسان واقعیت جهان را تاب نمی آورد… شعر می گوید…
با اسطوره ها گلاویز می شود…
با آرمان هایش بر ساختارهای سگ جان فریاد می کشد:
هان ! من اینجایم ! و بر دیوار سخت واقعیت شعر عاشقانه می نویسم !
من از آزادی که ندیدمش سخن ها دارم…و شاید هرگز نبینمش!
انسان ترکیبی است از این همه، منطق، فلسفه، شعر، اسطوره، جنون …
دست، مغز، قلب، چشم… مگر دوره ای، تاریخی، جغرافیایی می تواند پیروزی
مغز را جشن بگیرد و بگوید قلبی در کار نیست،
یا تمامی آرمان ها را باید رها کرد !
انسان پیش می رود …پیشاپیش تمامی تعاریف …با ذات طبیعی اش،
چونان دانه که روییدن را نمی تواند برتابد.
و پیکرهای نحیف با غول های درون که در سرزمین های حاصلخیز اساطیری
پا گرفته اند،سختی زندگی را در سرمای دنیایی که قواعد کار، قانون سود،
بردگی های پنهان و…بر آن فکر می کنند حاکم شده اند، تاب می آورند
و نسل انسان را جان می بخشند.
باورت شد ؟
تو که نمی دانی اش!
می دانی ؟
پس دیگر چطور می توانی باورش کنی!
نیاز داری به باور چیزی ؟
مگر آینه نداری یا برکه ای صاف !
چشم هایت…
این همه آواز….
دست هایت…
این همه رنگ …
و
زبان !
::: درک “اسیر” بر خلاف آنچه پنداشته می شود، درکی آزاده است و می تواند
رویای شورش کردن در سر بپروراند، اما درک فرد تحت انقیاد وابستگی او را تقویت
می کند، او باور دارد که در خدمت خدایش، وطنش، نیکی و حق است.
(ادگار مورن، هویت انسانی)
::: در یک دوره آشفته، مشکل ترین چیز انجام وظیفه نیست بلکه شناختن آن
است. (ریوارول)
