می هراسم
از خویش
از قلبت
که شروع کند به زدن
سرشار و پر امید
در این خانه خراب را
رشید خان
این لبخند بر لب من
رژ ” بورژوا” نیست
مژه هایم طبیعی برگشته اند
رژ گونه نزده ام
برق چشمانم نیز
در چشم هیچ رقاصه ای پیدا نمی شود
وقتی بروی
چراغ ها خاموش می شوند
و سیندرلا یت
شستن زمین را
از سر خواهد گرفت
خوابگاه
ــ بیداری مریم؟
ــ بگو دختر!
ــ خیلی خستهام
ــ کارت زیاد است میدانم
ــ امروز در کافهای دیدماش
گفت خستهکننده شدهام
ــ همین جمله را گفت؟
ــ نمیدانم درست نفهمیدم
حساش این بود انگار
ــ متأسفام دختر
پیش میآید گاهی
ــ کلافهام اما
خستگی میکشد مرا
ــ شاید نظرش برگردد
ــ چه میگویی؟!
ــ آدم است دیگر
ــ جدی ممکن است؟
ــ خب شاید دوباره با تو بلرزد
ــ چهقدر ابلهام
خب حتماً ممکن است
ــ حالا دیگر بخواب
ــ راستی مریم!
ــ دیگر چه میگویی؟
ــ صبح موهایام را میبافی؟
ــ اگر همین حالا بخوابی
ــ باشد
ــ مریم!
ــ جانام کوچولو!
ــ با روبان آبی ها…
ــ باشد با روبان آبی
ــ حالا بخواب بلور خانم!
سیلی کهکشان راه شیری
این همه سنگینی وحشی
این همه رنج بی دلیل
چرا تحمل می کنی مرا
زمین خیره سر؟
گام هایم تو را از چرخش باز نمی دارند!
بی رحم ستم پیشه !
زمین حکیمانه زیر چشمی
بی آنکه از سرعتش بکاهد گفت:
مرا تنها بلعیدن مردگان رواست.
و در سیر خود فرو شد
باران
به پسرم فکر کردم
دیدم
حالا بزرگ شده
چشم ها یش شبیه من
و لبهایش…
گفتم
شاید صدایش به من رفته باشد
و نگاهش…
آخ
جه بازیگوشانه می خندد جادوگر!
با آن منگوله کلاهش
به خودم می آیم
هوایی است امروز ها!
من که هیچ پسری نداشته ام
من که هیچ وقت باردار نشده ام
انگار یاد نگاهی افتادم
یاد لب هایی !
مفسد فی الارض
منم
آن که سنگسار می شود هر روز
در فاصله شعر گفتن هایش
و پیامبران به کتابش حسودی می کنند
منم
حوایی که سیب می چرخاند
تن خدایان را می لرزاند
و بهشت را از چشم می اندازد
منم
سزاوار تمام دشنام ها
گناه تر از آن که در وصف آید
مغضوب آن ها که شرع سنگ شان کرده
ـ و نه گمراهان ـ
منم
خراب
شاعر
آبروی زمین
چشم بندی
چشم هایم را باز می کنم
یک خرس پنبه ای خم شده
ــ عروسک هایش را سارا ریخته روی تخت باز ـ
خرس انگار نمی داند
ببوسد مرا یا نه
چشم هایم را می بندم
من هم نمی دانم
چشم هایم را باز می کنم
رفته است انگار
سر شب شاید
و روز شده دوباره
چشم هایم را می بندم
پس انگار دیشب بود
بهترین روز زندگی ام گویا
چشم هایم را باز می کنم
پنجره صلیب می کشد و چشم می بندد
ماه انگشتان خورشید را می بوسد
آهسته می گوید
شب بخیر سارا
مادر روسپی خوبم
تنت گاهی کبود
گاهی سرخ
تنت رنگین کمان است مادر
صد تومانی های ما
بوی عطر های مردانه می دهد
نانوا با ما مهربان نیست مادر
بزرگ می شوم
برایت شربت سینه می خرم
برای خواهرم مداد رنگی هزار رنگه می خرم
رنگین کمان به آسمان بر می گردد
و شبها کنارت خواهیم خوابید
سمن بویان
صورتم را با همان حوله
خشک می کنم
خیس می شود
غورت می دهد
هق هق شانه هایم را آینه
دوباره آنجا می وزند
مو هایت
جنایت
بیلرزش دل اگر
بگویی دوست دارمت
و روا داری
خشونتی چنین هولناک
به عشق
بخواهی داشتهباشیاش تنها
بر سرشانههایت
روحی را
ای ژنرال فاتح
ساده بگویمت
یعنی نسلکشی
یعنی تمام بشریت را
در اتاق گاز رها کردن
چراغ را خاموش کن
اما هرگز به خواب نمیروی
با این دستهای نوازشگرت
که بوی جنایتی مخوف میدهند
تو میتوانی
جنگ جهانی سوم را
به راه بیاندازی
بی لرزش دل حتی
