
تو نمی آیی
تو نمی آیی
که بهارم ز صدای نفس چلچله ها
چه تهی ماندست
* * *
شب پر از هیچ است
نه ،
شب پر از وهم غلیظ
شب پر از شعر سکوت
شب پر از زمزمه ء خاموشیست
تو نمی آیی
تو میدانی
شب چو مردابیست ،
که دلم در ته ء آن میپوسد
میپوسد
آرام
آرام
آرام
من به گنجشکانی که عاشق پرواز بودند
رشک بردم
آه !
چقدر عاشق پروازم
لیک ،
یک رشته ء نامریی
به درازی زمان
بال پرواز مرا بسته است
* * *
شب به تاریکی خود معتاد است
من به تنهایی
تو نمیدانی
که به تنهایی معتاد شدن یعنی چه ؟
تو نمیدانی
تو نمی آیی
(لیلا صراحت روشنی، از دفتر : تداوام فریاد . چاپ کابل . سال ۱۳۷۰ )
وقتی که
تاج خورشید را جغدان
از فرق آسمانی
ربودند
شب سنگ شده ماند
کابل،
تمام آیینه هایش شکست و ریخت
( آیینه های کابل ـ ص ۳۲ )
از آینه

پابلو پیکاسو
نه رهایی می بخشد نور نه در بند می کشد
نه دادگر است نه بیدادگر
با دست های نرم خویش
ساختمان های قرینه می سازد نور
از گذرگاه های آینه می گریزد نور و
به نور باز می گردد.
به دستی می ماند که خود را باز می آفریند
و به چشمی که خود را
در آفریده های خویش باز می نگرد.
اکتاویو پاز
دوستانی که آینه را با نوشته هایشان شاد می کنند…
دوستانی که نقدهای ماه شان آینه را بیدار می کند …
هیچ سپاسی شایسته این محبت بی قیمت و قاعده شان نیست!
چندی است sara@ayene.com مشکل پاسخ دادن دارد،
و پاسخ ندادن به نامه ها به این علت بوده، می توانید به
saraharayene@yahoo.com نامه بدهید.
سپاسی ساده و عمیق
سارا
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
شمس لنگرودی
دچار…ناچار…یا چیزی میان این سه!
امان از گرههای کور!
چرا باز نمیشود
نخ نگاهم
از انگشت اشارهات؟
همیشهی نابهنگام!
گاهی خیال میکنم
شعری نوشتهام
اما میبینم
تنها اشک بودهاست
کاغذی خیس و سپید
گاهی خیال میکنم
هقهق گریستهام
خطوط اسلیمی و رقصان کاغذ میخندند که
شعری نوشتهای
حالا هم نمیدانم
چه میکنم!
شعری هقهق است انگار
اما نه نگاه کن!
تنها نام توست
هزار بار بر کاغذ
خیس و موزون
بله
پدر خودش را مشغول چراغانی کردهبود
مادر به آینه گیر دادهبود
که موج دارد
لباس عروس تنگ بود
حلقه را یادشان رفته بود بزرگ کنند
دسته گل هیچ بویی نمیداد
لبخندها زیر پا
مثل نقل له می شدند
عمه خانم مردن ماهی قرمز را به فال نیک گرفت
آخوند پایش به شمعدان خورد
شمعی که در عسل خاموش شد
بوی بدی راه انداخت
سرانجام
با تف و صلوات
حلقه به انگشتانت رفت
خیره بودم
جیبهایم پر از دستمال شدهبود
حواسم هیچ پرت نمی شد
انگشتانت!
سفر

عاشق:
“ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زادهی کوهم، آوردهی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند
با بهاری که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست،
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
من بر آنم کز آن حاصلی هست،
به فریب و خیالی منم خوش”
نیما یوشیج، دی ماه ۱۳۰۱

از پس پنجاه و اندی ز عمر
نعره بر میآیدم از هر رگی
کاش بودم دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
نیما یوشیج
از کوهستان بر میگردم، نیما هنوز شعر میگفت برای خودش!
آینه جدید روایت خواهد کرد.
–
حقیقت
یک آبکش پلاستیکی میخواهم
این نان خشکیها پس کجا رفته اند؟
پیش چشمان گرد ماهیها
حرفهایت را باید لب حوض
آبکش کنم
شاید حقیقت از سوراخها نگذرد.
پارک ممنوع
هی پسر!
اگه فقط ده دسته گل بفروشم
شب معرکهای دارم
یه وانتی پیدا میشه و میپریم بالا و چی؟
بالا شهر!
یه سینما می زنیم تو رگ
این نیکی خانوم به ابوالفضل جیگره!
فکرشو بکن
صورت ماهشو میبینیم
براش سوت میزنیم
دخترا بر میگردن
شایدم فحشمون دادن!
کی میدونه ما کیایم
شام چی میخوریم
شب معرکهایه
راستی!
بدبختیهای ما امانت پیش شما
اگه خوش داشتین
تا صبح غصه بخورین!
چی وایستادی نگاه می کنی!
چراغ سبزه
بفرمایید مستقیم.
پیالههای دهمنی
فک گریخته
نیزهی شکارچی شکسته در تنش
از درد نعره میکشد
میرود
میرود به پیش
هر از چندی
نیزه میگیرد به مرجانها
فک گیج میشود
از درد کهنهی بیدرمان
در ازدحام پچپچ ماهیهای مدعی
رنج هزارباره میبرد مدام
خواستم بگویمت
بی نیزهی شکستهات
چه تاریک بودم
چه بیثمر
چه ناامید
هی صیادی که کاش
صیدم کرده بودی درست.
صنم
پیاده روها تنهایند
تاکسیها میروند ته دنیا
با صدایی مهیب
در هیچ سقوط میکنند
کسی از اینکه درختها
بیهوده روی یک پا ایستادهاند
نه خنده اش میگیرد
نه تعجب میکند
کافهها روزنامه قدیمی بالا میآورند
رهگذران ناشناس سرگیجه دارند
آسمان برای زمین
زمین برای آسمان
شانه بالا می اندازد
کسی رفتنت را به عهده نمیگیرد
مواظب خودت باش
این هم بین خودمان باشد
سری که درد می کند را
دستمال نمیبندند.
