من یک قو هستم
با پاهای بلند و کشیده
بر دانوپ آبی
قرار است جفتم بیاید
برقصیم پریوار
با ملودی امواج
با ریتم نتها
دستهایم را باز میکنم
بر نوک انگشتانم میایستم
آرام نفسم را بیرون میدهم
سرم را بالا میآورم
به افق میفرستم نگاه بیتابم را
سینهام سنگین میشود
خم میشوم
مثل یک رز بیآب
چیزی پیش پایم میشکند
ردیف سوم نشستهای
دستمالی سوسنی در دست
اثر هنری

Bedroom at Arles,Vincent Van Gogh, 1888
نمیتوانم تکان بخورم
باید روی این تخت خوابم بردهباشد
صبح زیر اتاق را امضا کرد و
رفت مزرعهی آفتابگردان
پنجره باز نمیشود
خیلی تنها هستم
سلام
سلام
توریستهای موزهی لوور
اخبار ساعت بیست و دو
مومیاییِ یک مرد
متعلق به قرنها قبل
کشف شدهاست
مردان زمین نگرانند
کسی نمیخواهد
باستان شناسان فاش کنند
این مرد قلب داشتهاست
هر سه

قلبم جایی میایستد
صدای کودکم را می شناسم
درون مردی میگرید
چشم میچرخانم
انتهای کدام جادهای آیا؟
تماس آخر
یک اتاق میخواهم
بی تخت
با هزار پنجره رو به آسمان
طبقهی آخر یک هتل بیستاره
سهم من رویاست
برای صبحانه بیدارم نکنید
رزروش میکنم
با ده ترانه
به یاد کسی که هرگز نیامد
آبیِ خیسِ قهوه ای
بالهایم را بدهید
میخواهم بروم ساحل
با خیس موهایم بر سنگی
تا ته شب منتظرش باشم
بالهایم را بدهید
دیسکویِ دریا قرار دارم
نمیرقصد با هیچ کس او
صبورِ یک پری دریایی است
بالهایم را بدهید
بالهایم را بدهید
میخواهم اسیر رویاهای کسی شوم
وقتِ وقت است
گنجشک کوچولوی تنهایم
شاید آنها درست میگفتند
تو بد بودی
بی آن که بفهمی
گناهکار بودی
آنها کشف کرده بودند
ماتیک و موسیقی و دویدن در باد را دوست داشتی
زیاد میخندیدی
شاید درست میگفتند
چقدر پچ پچ کردند
به زحمت و سختی افتادی
برای دروغ گفتن
برای به قشنگی فکر نکردن
برای…
دیگر شک ندارم
آن ها درست میگویند
تو بدی
خیلی بدتر از آن چه خیال میکنند
خیلی خیلی بد
رنج کشیدی
کار سادهای نبود
دوستت دارم همیشه
…
ندیدمت هیچ
و
همیشه دلتنگم
نه به خاطر دنیا
گفتی محکم باش
عاشقت بودم
فولاد شدم
خرد شدی
شکستی
رفتی
نه به خاطر من
* خنده یا گریه مهم نیست یاد بامداد انداختی مرا.
از عموهایات
برای سیاوش کوچک
ا. بامداد
نه بهخاطر آفتاب نه بهخاطر حماسه
بهخاطر سایهی بام کوچکاش
بهخاطر ترانهیی
کوچکتر از دستهای تو
نه بهخاطر جنگلها نه بهخاطر دریا
بهخاطر یک برگ
بهخاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه بهخاطر دیوارها ــ بهخاطر یک چپر
نه بهخاطر همه انسانها ــ بهخاطر نوزاد دشمناش شاید
نه بهخاطر دنیا ــ بهخاطر خانهی تو
بهخاطر یقین کوچکات
که انسان دنیایی است
بهخاطر آرزوی یک لحظهی من که پیش تو باشم
بهخاطر دستهای کوچکات در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من
بر گونههای بیگناه تو
بهخاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهلهمیکنی
بهخاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای
بهخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
بهخاطر یک سرود
بهخاطر یک قصه در سردترین شبها تاریکترین شبها
بهخاطر عروسکهای تو، نه بهخاطر انسانهای بزرگ
بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر شاهراههای دوردست
بهخاطر ناودان، هنگامی که میبارد
بهخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بهخاطر جار سپید ابر در آسمان بزرگ آرام
بهخاطر تو
بهخاطر هر چیز کوچک هر چیز پاک برخاکافتادند
بهیادآر
عموهایات را میگویم
از مرتضا سخنمیگویم.
۱۳۳۴
بگو حلزون

Photographer: Stefan Cruysberghs
با بچهها حرف زدن
مثل با ستاره ها حرف زدن است
با ستارهها حرف زدن
مثل با تو حرف زدن است
با تو حرف زدن
مثل با هیچکس حرف نزدن است
– حزلون درست تر بود راست میگفتی.
و
من در این کاروان به دنیا آمدم.(متن، ویدئو کلیپ)
مرا ببخش! ترجمه به زودی.
