میگوید کمکت میکند
امیدوار میشوی
او هم
تو به زندگی
او به چیزهای دیگر
باشد
اما کمی عجیب نیست؟
عشق مانند قوطی حلبی
در آ بِ جوی
سرخوش سوت بزند
و مستقیم
به سمت آدم بیآید
کنار نهر

_ چه کیمیا، چه دلربا!
زنِ کسی میشوید
پاهای سپیدش را
در آب تیرهگون.
میان ابرها
ماه میتابد
چنان دورادور
که کس به آن دست نمییابد
_چه دلربا، چه کیمیا!
شوهرِ کسی میگذرد
در زورقی سپید
بر نهر تیرهگون
خواستم بپرسم از مرد
پیشنهادش چه بود
اما پنهان شد ماه
در پس پشت ابرها.
• اکتاویو پاز، برگردان سعید سعیدپور، تهران: مروارید۱۳۸۳
“خواستم بپرسم از او
که پیشنهادش چه بود
ماه پنهان شد اما”
برگردانِ سعیدپور این است که من کمی تغییرش دادم.
By the stream
– How rare, how lovely
somebody’s wife
washing her white feet
in the dark water.
Moon shines
among the clouds
so far, so far
no one can reach it
– How lovely, how rare
somebody’s husband goes by
in a white boat
on the dark stream.
I was going to ask him
what he proposed,
but the moon hid
behind the clouds.
Octavio Paz
قلبم را چون شاخهی زیتون در تن تو میکارم

یک کودک فلسطینی با اسباببازیاش بازی میکند.
یک سرباز اسرائیلی فکر میکند دست او اسلحه است.
سرباز اسرائیلی به کودک فلسطینی شلیک میکند.
کودک فلسطینی میمیرد.
پدر کودک که دوازده سال به او عشق ورزیده و تا پایان عمر هم
با خودش خواهد گفت اگر احمد زنده بود حالا چند سال داشت،
اندام او را به کودکان اسرائیلی میبخشد.
• اسماعیل خطیب می گوید: “من اعضای بدن پسرم را در کودکان اسرائیلی کاشتم
و این برای من مظهر صلح است.”
• A victory over death and hate
زیباترین برگ

پیِ زیباترین برگِ باغهای فشم میگشتیم
ما سه نفر بودیم و یک چتر،
اندازه بود
با هم خرمایِ کرمانی و شاهدانه خوردیم
باران دیوانهوار میبارید
گوسپندها و سه سگ گله
همراه چوپانی نجیب از کنار ما رد شدند
ما یک نفر بودیم
یک برگ
اسیر

سر از این دنیا در نمیآورم
این ساختمان خیلی بلند است
به خاطر نمیسپارم اتاقها را
پلهها تمام نمیشوند
هیچ کاری ندارم اینجا
هیچ،
جز
باقی گذاشتنِ
طعم یک بوسه
در پاگردی
انگار
ته کافه نشسته بودی
روبرویت مردی
پشت به مرد روبرویِ من
چشمانت سنگین بود
باورت نمیشد
فنجانت را آوردی بالا
ته کافه
من را نگاه کردی
پریوار و سبک
همین طوریها بود انگار
حالا
همیشه میگویی
برویم ته کافه بنشینیم
شعر یا شکل ، من یا هرکسی

دلم میخواهد از این پس با هر شعری، عکسی بگیرم.
این عکس چیزی شبیه دست خط من است و چندان مهم نیست.
این عکس را از چیزهایی میگیرم که اطراف من هستند، نمیدانم
مثلا قوری، قلم یا گوشهی کتابی …
همین ها که شکل زندگی من یا هر کسی هستند …
یا شعر زندگی من یا هر کسی…
فصل انار
ما میخندیدیم
آنها در سکوت به نقطهای دور خیره بودند
ما سرخوشانه میان دشت میخرامیدیم
آنها بهت زده اشک میریختند
ما عاشق شدیم
آنها میخندیدند
ما در سکوت به نقطهای دور خیره بودیم
.
.
.
Santé
مینشینم کنار دورترین آدمها
با بلندترین قهقهها
می مینوشم
در آغوش سرد پاییز
در آغوشهای تمام شده
میرقصم
نام تو از یادم رفتهاست
سلیمان بزرگ
دیگر بی قصه هم خوابم میبرد
زبان حیوانات را آموختهام
و
سپاسگزار ابدی موریانههایم
A where without a who
کسی نیست
میان درختان
و من
نمیدانم کجا رفتهام
• اکتاویو پاز، برگردان سعید سعیدپور
• مترجم اسم شعر را” کجای بیکس” ترجمه کردهاند، به نظرمیرسد میتوان جایگزینی بهتر پیدا کرد.
و
After Life
به ویژه پاییز!
آزاده این موسیقی نیست، کسانی می خواهند چیزی بگویند
کسانی اسیر بی زبانی در بی زمانی
…
درهای تمام تالارها را باز بگذارید امشب …
