پشت پنجرهها میله است
سینی غذا، بدون کارد با لیوانی کاغذی
همراه مردی چهار شانه تو میآید
سینی بر میگردد
اگر سه قرص آرامش بخش را نخورم
لبخندی صاف بر لب
پرستار هر روز
از پشتِ مرد چهار شانه حالم را میپرسد
برای بازرس ژاور گزارش مینویسد:
حالش خوب است
اقدام به خودکشی نکرده
پیشرفت میکند
نه برای شما:
در رمان بینوایان ویکتور هوگو، بازرس ژاور موظف به بستن درهای رحمت
به روی ژان والژان بود، وی مامور نمونهی قانون است(متعهد و متخصص).
ازاین افق
ازاین افق
که دور یا نزدیک
دیگر چندان برایم فرق نمیکند
فراتر نخواهیم رفت
چیزی که هست
میخواهم
بالشم را بر بال پرندهای بگذارم
که بر بستر آبی
خوابی بلند را میپرد
خوابی که هرگز نخواهم پذیرفت
که خواب بوده است
اول مرداد ۱۳۸۰
کنار جادهی بنفش کودکیام را دیدم، شهاب مقربین، تهران: آهنگی دیگر، ۱۳۸۲
…
…
یادم نرود یک شنبه صبح را، دوم بهمن را که زمین یخ بسته بود.
یادم نرود دلی را که از صبح تازهتر بود،
یادم نرود نسیم قشنگ چشمهایی را که به کلمه محتاج نبود.
یادم نرود شما را !
کو تا شما دوباره آرام و زیبا گنجشک تنها و ترسیده مرا دانه دهید.
من همین دانهها را تا هزار زمستان یخبندان با خود خواهم برد…
یادم نمیرود شما را !
شیشههای شکستهی آبی

چه کسی فنجانها را میشکند ؟
چرا خانه پر از شیشههای شکستهی آبی است ؟
چرا مچ دستت کبود است ؟
مدام میپرسد…
من آنها را نشکستهام
برو یک کتاب فیزیک بخر
فصل تغییر ناگهانی فشار را بخوان
برو پی متافیزیک
من چه میدانم
پشت در گوش میایستی
میپرسی
به چه کسی میگویی آرام باشد
چرا گفتی میتوانید با هم دوست باشید
در را باز میکنم
میلرزم
میخواهی دیوانهام کنی
نمیفهمی چقدر تنهاست
تلفن همگانیِ بد خواب
تلفن زنگ میزند
شبِ شب است
میرود روی منشی
– سارا بیداری ؟
گوشی را بر میدارم
– چیزی شده ؟
– مرا ببخش،
یک تک پا بیا پشت پنجره
نگاه کن
ماه گم شده
شعر تو ، شعر نو

این رنگ ها
این روز ها…
دوستم !
وحشت
کم پیش میآید
ترسیده بودم
میلرزیدم
گفتم بیا
نیامدی
خیلی ترسیده بودم
خواهش کردم
عجیب بود
نیامدی
ثانیههای سختی گذشت
از این پس
کم حرف خواهم زد
کمتر هم خواهم ترسید
چیزی نپرس
ثانیههایی در جهان هستند
در کمین سالهای عمر ما
خواب
خوابم نمیبرد، مشت عرق کردهام را باز میکنم، کف دستم اکتاویو را میبینم بارانی خاکستری پوشیده،
گام برمیدارد. از دخترکی گل میخرد، دختر لبخند میزند، چشمهایش شبیه من است. اکتاویو را دنبال
میکنم، در پیادهرو مردی فلوت نواز خوابیده، نرگسها را میگذارد کنار او، مرد بیدار میشود، به اکتاویو
که آرام دور میشود نگاه میکند. چشم هایش عجیب شبیه اکتاویوست، تکیه میدهم به دیوار، در آرامش
چشمان مرد فلوت نواز خواب میروم.
اکتاویو آرام دور میشود.
…
برای ستایشِ تو
همین کلمات روزمره کافی است
همین که کجا می روی، دلتنگم
برای ستایشِ تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم.
پنجاه و سه ترانهی عاشقانه، شمس لنگرودی، تهران: آهنگ دیگر، ۱۳۸۳
و
ای مطرب خوش قاقا، تو قیقی و من قوقو
تو حقحق و من دقدق، تو هیهی و من هوهو
یک شیطنت :
ارداویراف
چیزی میان دو فریم
دیر رسیدم
کادر
بسته شده بود
صدای شاتر
پیچید به نگاهم
سعی کردم طبیعی باشم
که مثلا
دیدنِ دوبارهات ساده است
فلاشِ بعدی
مچم را گرفت:
دو چشم تار و لبی لرزیده
عکاس نتوانست
با فتوشاپ آرامشان کند
مرا برید
از گوشهی خاطرات تو
و
حواسش نبود
روی شانهات
چهار انگشت کوچک
جا مانده
صورت جلسه
سه نفریم
سردبیر سابقِ یک مجله
چریکی پیر
یک عضو انجمن هزاردستان
با پیژامههایی زرد و سوراخ
پای منقلی روشن
سوم آذر هشتاد و چهار، باران
