متروی تجریش

آخرهای شب
پنج کامیون مست
تلو تلو خوران
از کوچه‌ی نحیف ما گذشتند
پنجره لرزید
گلدان چسبید به چهارچوب
ظرف غذای میناها
تعادلش را از دست داد
افتاد پایین
پنجره را باز کردم
مشت‌هایم را
گره نکردم
فریاد
نکشیدم
پیشانی‌ام را تکیه دادم به سینه‌ی ماه
کامیون‌ها را نگاه کردم
چقدر خسته بودم
آخرهای شب
بیست و سه آذر هشتاد و هفت

لباس گرم بپوش

LaFroidure870930.jpg
هوا سرد شده
انگشت‌ها یخ می‌زنند
باید دستکش پشمی پوشید
پارسال همین موقع دی آمد و هوا سرد شد
ناباورانه گفتی
هیچ وقت این همه سرد نبوده
امسال هم خواهی گفت
همین روزها بود
گفنی خسته‌ای
درباره‌ی شیر‌گاز و انواع خودکشی‌های مطمئن حرف زدی
شاید وقتی دارم انار دانه می‌کنم
باز این‌ها را بگویی
شبیه زمستانی
سرد و به‌وقت
شبیه خستگی
دیوانه‌کننده و همیشگی
شبیه خودکشی
اما نه مدلی مطمئن

آذر

Aban870910.jpg
زنی بود
در تمام کافه‌ها
دونات تمشک سفارش می‌داد
نمی‌دانست
پاییز یعنی چه
عشق بی‌فرجام یعنی چه
زنی که
مدام عاشق می‌شد
و همیشه خیال می‌کرد
بار اول است
دونات تمشک سفارش داده‌است
بیست آبان هشتاد و هفت

نیلوفر کبود

water_lily.jpg
زن ، زنده بود
و ایستاده بود
آن سوی جوی که در عکس بود
و دست دراز کرده بود
که نیلوفر کبود را بدهد
به مرد
که این سوی جوی
در عکس ایستاده بود
زن ، فکرش را نکرده بود
که عکس ،‌قدیمی است
و مرد تکه تکه شد
فرو ریخت
در جدول کنار خیابان
نیلوفر کبود
بر آب بود
حافظ موسوی

افغانستان

“پروفسور حسینی گفت: “بچه که بودیم، همیشه پدرمان می‌گفت دعا کنید آدم در غربت نمیره؛ ما نمی‌فهمیدیم؛ فکر می‌کردیم البت بی‌پولی و فقیری را می‌گه… حالی فهمیدیم که بی‌وطنی را می‌گفته…” و چشم‌هایش را اشک زد… دیگران فهمیدند یا نه، من فهمیدم… خوب هم فهمیدم که پروفسور چی گفت. شاید او می‌توانست از چشم‌هایم بفهمد که شب گذشته چقدر حسود بودم وقتی که دخترها و پسرهای ایرانی مغرورانه می‌خندیدند، می‌گفتند، می‌رقصیدند… در رفتار و حرکاتشان چیزی بود، یک دلگرمی بزرگ بود، یک تاریخ، یک هویت، یک چیزی که به تک تک آن‌ها انرژی می‌داد… اما ما شاد نبودیم؛ عراقی‌ها، پاکستانی‌ها و ایرانی‌ها بودند… من نبودم! من هم غریب بودم! همین بود که به دختر ایرانی به شوخی گفتم: «بی وطنی، آغاز جهان وطنی است» از لبخندم فهمید که دروغ می‌گویم.”
از عاصف حسینی، ما سرزمین‌های دوری هستیم.
داشتم شعر‌های الیاس علوی را می‌خواندم که سر از رنجی عمیق در آوردم، یاد محمد افتادم، در آینه داستانش را گقته بودم : گلادیاتور محمد، پسر ده ساله‌ی افغانی که روبروی سینما عصر جدید با او آشنا شدم و هنوز هر جای دنیا باشد از او خبر دارم، محمد سعی کرد برود دبی، ترکیه و هر بار پلیسی جلوی او را می‌گرفت، پلیس‌های مهربان، قانون مهربان، مرزهای مهربان…
محمد زندگی‌ را دوست دارد و این را پلیس‌ها و قانون نمی‌فهمند، هیچ کس نمی‌تواند جلوی او را بگیرد.

وصیت

Foryou870825.jpg
سنگ قبرم سبک باشد
حبسم نکنید در یک فاصله‌ی کوتاه
تاریخ تولد و مرگم را رها کنید
نامم را نیز
یک جمله تنها حک کنید آن جا
مثل یادداشتی
زیر دست و پای باد
” می‌روم چای دم کنم”
بیست و پنج آبان هشتاد و پنج

کارتش روی میز است

Sahandoman870718.jpg
یک چیزی نوشته بودم، به دلم ننشست پس پاکش کردم.
گاهی نگفتن یک چیز خیلی باحال تر است.
×
یک رای گیری
اگر توکا نبود نمی‌دانستم به کی رای باید داد او در این دنیای مجازی بیش از هر چیز و هر کس خوب زندگی و بازی می‌کند.
چه جمله‌ای !
×
“مو‌ مو
تمام عمر منتظر دستانی بودم
تا مرا بغل بگیرد
لمس کند
دوستم داشته باشد…”
از الیاس علوی
×
عکس، مدل پیشنهادی من و سهند برای رفتن به کهکشان‌های همسایه

دیدار

Aatash870811.jpg
چون پلنگی
از لا به لای درختچه‌ها
بیرون خرامید
لبخند چنگیزخان بر لبش
چشمان سیاهش زبانه می‌کشیدند
دستش را پیش آورد
شاعران نیشابور
ابریشم‌های رنگارنگ بلخ
انبارهای غله‌ی خراسان و خوارزم
در من
می‌سوختند و
دود می‌شدند
دست دادم
ده آبان هشتاد و هفت

این جا

penhan.jpg
مولانا جلال الدین محمد بلخی عزیز سلام،
این جا کسی است پنهان دامان من گرفته که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون ور بنهی پا بنهم سرمست و نعلین در بغل اصل تویی و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو با که حریف بوده‌ای رفتم سفر باز آمدم من آزمودم مدتی یک مدتی چون جان شدی بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود من از که باک دارم که اغلب همه جغدند خاک سیه بر سر او من از کجا پند از کجا یک بار از این خانه بر این بام برایید بپرسید از آن ها که دیدند نشان‌ها مپرسید ز احوال حقیقت خواهی بیا ببخشا خواهی نشوی رسوا رو سر بنه به بالین گر مومنی و شیرین ماییم و آب دیده چه دانم‌های بسیار است نیست مرا وقت سحرها دل من وانگه از این خسته شود از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست ؟

سفید

این نوشته را کسی صدا کرد شعر، حالا هر چه بادا باد.
دلم سفید شده‌است
نمی‌دانم
مثل سیاه سفید
اما فقط سفید
وقت‌هایی که سیاه سفید می‌شود
گریه می‌کنم
خوب می‌شوم
فقط سفید
اما نمی‌دانم
مثل سقف
یا دیوار تازه رنگ شده
دل سفید خالی
یعنی چه
پنج آبان هشتاد و هفت