دی تمام می‌شود

هزار بار به آن نقطه رسیده بودم و باز می‌رسیدم و رنج داشت. ناگهان گذشتم.

آن سوی خط بودم. سبک. و انگار تمام آن رنج‌ها وجود نداشت. چه شد؟ دود شد؟ ناپدید شد؟ آیا پوست انداختم؟

تمام شد؟ مگر ممکن است؟ ناگهان دود شد.

انگار از روز نخست همچین چیزی نبوده و اگر کلمه‌ای بر زبان بیاورم باورپذیر نخواهد بود.

بار را زمین گذاشته بودم جایی در خواب یا سیاره‌ای دیگر و پاک شده بود همه چیز.

شکیبایی

شین دختر صبوری‌ست. یک سوم من در این دنیا زندگی کرده است. اما از این نظر مرا به زانو در می‌آورد.

هر بار که او را می‌بینم با دقت به او نگاه می‌کنم. صبوری در او یک نوع موسیقی به‌وجود آورده است. در حضور او نمی‌شود زیاد حرف زد. پادشاهی‌ست در ملک خودش.

برای بعضی یک دقیقه صبر کردن سخت است. قهوه‌جوش من، روی شعله‌ی متوسط، با توجه به دمای محیط بین سه‌دقیقه‌و‌نیم تا چهار دقیقه قهوه‌ی ترک را آماده می‌کند. یک دقیقه زمان زیادی‌ست. وقتی فیلترشکن کار نمی‌کند، یک دقیقه می‌تواند آدم را دیوانه کند.

اگر زنگ خانه‌ای را بزنید و پنج دقیقه طول بکشد و کسی پاسخ ندهد، می‌روید. یک بار سی دقیقه پشت دری ایستادم. می‌دانستم کسی نیست در را باز کند. کسی که من می‌خواستمش پیر و بیمار در بستر دراز کشیده بود. می‌دانستم صدای زنگ مرا شنیده و نمی‌تواند از جا برخیزد. نزدیک‌ترین جا به او پشت در همان خانه بود. هنوز که به خاطر می‌آورم، او را در قلبم حس می‌کنم. شکر.

هورمون‌ها، حادثات، آدم‌ها، داستان‌ها آدم را بی‌قرار می‌کنند. یک روزهایی چشمم را که باز می‌‌کنم دلم می‌خواهد سریع لباس مرتب بپوشم و مستقیم بروم پشت‌بام و خودم را پرت کنم پایین. حالا بعد از سال‌ها یاد گرفتم پیش از رفتن به پشت‌بام تقویم را باز کنم و خب برایم روشن می‌شود. هورمون‌ها سارا جان! صورتت را آب بزن و امروز از حداقل کلماتت استفاده کن. تو امروز می‌توانی تمام دیوان جهان را به سادگی ببلعی و یک لیوان آب هم روش!

صبوری.

صبوری.

آدم‌ها، امان از موجوداتی که در ظاهر شبیه خودمان هستند.

باز هم باید در مورد شکیبایی بنویسم. هر چه به آن فکر کنی مهارتت بیشتر خواهد شد.

دقایق، روزها، شب‌ها، هفته‌ها، ماه‌ها، سال‌ها، دهه‌ها و یک عمر صبوری. به‌ قول مادرم قصه‌اش طولانی‌ست.

از که می‌پرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟

خورشید طلوع می‌کرد، نگاه کردم و اشک ریختم. به شکوفه‌های سفیدصورتی شمعدانی‌های پشت پنجره نگاه کردم، اشک ریختم. آواز بلبل‌ها را شنیدم، سرم را گذاشتم روی میز، اشک ریختم. از پنجره دیدم گربه‌ای روی دیوار دارد پنجه‌ی دست راستش را می‌لیسد. اشک ریختم. مادرم در پایان تماس تلفنی گفت خداحافظ، نشستم کف زمین و اشک ریختم.

هم‌صحبت تو بودن

به‌روشنی در حقش بی‌انصافی شده بود. گفتم فلان رسیدگی‌ات را به او قطع کن، این آدم بی‌‌ادب است. چرا باید این همه بخشنده باشی؟ گفت من کاری را می‌کنم که تشخیص می‌دهم درست است. نمی‌دانم چرا می‌گویی بخشندگی. رفتار من واکنشی به رفتار او نیست. 

این زن وسیع است.

کنارش می‌نشینم، دستم از او کوتاه است.

ادب

گچ و خاک و بنایی. مردی که استاد صدایش می‌کنند از هر نظر بی‌خرد است، اما مردی که کارگری می‌کند وضعش فرق دارد. استادکار رفته و کارگر مانده. چندین بار بابت به‌هم‌ریختگی عذر خواست. با ادب تمام اطمینان داد که همه جا را مطابق میل من تمیز می‌کند. برایش چای دم کرده‌ام. فکر می‌کنم ادب چه معجزه‌ای‌ست. کیمیاست. و کرور کرور شکر.

تقدیر

یک وقتی دوستی از من پرسید برای چه در پاگرد می‌نویسی. پرسش خوبی بود. جوابش را نمی‌دانستم. چند کلمه‌ای هم پاسخ دادم اما چنگی به دل نمی‌زد.

حالا پس از شهریور و قدم‌ زدن‌های طولانی در شب آن شهر و مهر و آبانی که دارد تمام می‌شود، تصویرهای روشن‌تری دارم.

چیزی در نگاه دایی بود که نمی‌توانستی از آن بگریزی. نمی‌توانستی آن را به کلمه بیاویزی. چندین بار آن خیابان را سر و ته کردیم. پس از سفر هر دو طولانی مریض شدیم و در تخت افتادیم و دوباره تب. و هنوز هم.

هر از چندی رد و بدل دو کلمه و شوخی‌های او. نوشته بود کار اسرائیل است.

تقدیر.

زرنگی کردن

آدم زرنگ فکر می‌کند دارد میان‌بر می‌زند و به چیزی که می‌خواهد با هزینه‌ی کم‌تر و زودتر می‌رسد. بعد می‌بیند فقط دور شده است و البته رسوا. رسوایی زشت است. اگر در برابر زیبایی زرنگی کنی زشت‌تر.

قوانین هستند و عمل می‌کنند، چه بدانی و چه ندانی. حساب هر کس پرداخت می‌شود. راه میان‌بر نداریم. هر چه پرداخت کنی، دریافت می‌کنی. اگر به فریب‌کاری پرداخت کنی، فریب‌کاری حاصل می‌شود. نمی‌شود جو بکاری و گندم برداشت کنی.

حالا البته می‌گویند نان جو برای سلامتی بهتر است، قدیم اما نان گندم نان مرغوب محسوب می‌شد و گندم‌نماها جوفروش بودند. حالا لابد باید گفت جونماها گندم‌فروش شده‌اند!

جابه‌جایی

ساعت یازده شب جای تخت و میزتحریر را عوض کردم. صبح که به شمعدانی‌ها آب می‌دادم نون پشت تلفن پرسید تنهایی؟ چطور تونستی؟

تمام وسایل اتاق خواب و کارگاه را با سرعتی غریب جابه‌جا کرده بودم. بسیار سنگین بودند،‌ میز پرس به‌ویژه.

جوابم روشن بود: با قدرت خشم مادر من.